{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه رمان عشق بی مقدمه👇

ادامه رمان عشق بی مقدمه👇
چون اینکارو خیلی دوس داشتم
....یهو نگام افتاد به سامیار که داشت میومد طرفه منو آرتین ..
-خبریه بچه ها؟
دوتامون باهم گفتیم..
نه..
سامیار گفت بریم تو کافی شاپ یه چیزی بخوریم...
اگه میگفتم نه فک میکردم میترسم...
قبول کردم آرتین هم سری تکون دادو ...باهم رفتیم توی کافه ...
نشستیم سر میزه سه نفره..
احساس میکردم آرتین خیلی مغروره..حدسم درست بود
سامیار گفت...
-مهتاب انتخاب رشته کردی؟..
گفتم
-میخوام برم تجربی ولی میترسم بد بیارم...
گفت
-او لالا خانوم دکتره آینده
خندم افتاد...
هنوز آرتین بی صدا بود...
دوس داشتم یه چیز بگه...
سامیار ادامه داد...
-معلومه خیلی خانومی
-مرسی لطف داری ..قیافمو برگردونم ..
یهو چشمم به آرتین افتاد پوزخندی زده بود
دوس داشتم یه چیز بگن مسخرشون کنم...
دسته خودمم نبود...
دختری بودم که احساسه دخترونه داشتم...ولی پنهانش کرده بودم..ولی به موقعش یه شخصیت دخترونیه دوست داشتنی میگرفتم
.....
سامیار گفت
-آرتین چرا حرفی نمیزنی؟
-چی بگم ؟
-هرچی که دوست داری؟
چراغا یهو خاموش شد....
یه ترسی تو دلم داشت بهم تلقین میشد
...
بعد از چند دقیقه ای برقا روشن شد هیچکس اونجا نبود...
پس سامیار کو آرتین کو.؟؟..
با خودم گفتم
ای خدا اینجا چه خبره من میترسممم...نکنه بلایی سرم بیاد..
داشتم میلرزیدم واقعا ...دستمو مشت کرده بودم..اولین قطره ی اشکم ریخت روی دستم...
وای خدا من چم شده پس اون مهتابه شجاع کجاست؟من که نمیترسیدم حالا چم شده...
دیگه فکری نکردمو خودمو سپردم به خدا و چشمامو بستم...
یهو یه صدایی اومد که صد متر از جام پریدم...
صدای دومس دومس آهنگ میومد
یهو بهار و سلین پریدن تو ...
بهار شروع با رقص گفت
-هاع هاهههه عروس چقدر قشنگه
کله سالونو آهنگ برداشته بود...منم هنوز نمیدونستم اینجا چه خبره واقعا...
مات داشتم بهارو نگاه میکردم یهو جیغغغ زدو گفت
-جییییغ مهتاب تولدت مبارک
....یهو یادم افتاد که امروز ۱۶فروردینه
انقدر درگیر بودم که حتی تولدمو یادم رفته بود...
بهار صورتمو تف تفی کردم...
هولش دادم عقبو گفتم
-اه اه تفیم کردی ...ولی هنوز شوق داشتم
نگاهی بهم کردو گفت
-بی احساس
یهو آهنگ صداش زیاد تر شد رنگای خیلی قشنگ روی دیواره ها...کامل معلوم بودن...
وای باورم نمیشه اینا بخاطر منه؟؟...
یهو آرتین با کیک اومد تو سحرو بهارو سلین جیــــغ کشیدن ..
کیکووو....
سامیار با مغروریت و حذبه اومد تو...
آرادم کنارش بود...
اشکام همش داشت میریخت...
باورم نمیشد
یهو آراد دستشو کوبید روی شونم...
یه نگاه خیلی بد انداختم بهش (اصلا از حرکتت خوشم نیومد دستتو بردار)..
آراد رنگش پرید زود دستشو برداشت..
آرتین اومد جلو لبخنده زوری انگار روی لبش داشت...خیلی بدم اومد ...بیشعورآراد اومد جلو دستشو آورد جلو...
سامیارگفت
-تولدت مبارک خانوم
نمیدونسم دارم چیکار میکنم...
دست دادم بهش خواستم بلند شم که ..انگار یکی پامو گرفتو گفت...مهتاب داری چیکار میکنی..اون یه پسره پرو میشه...
آراد هم دست داد
و گفت تولدت مبارک گلم
یهو سحر جیــغ زدو گفت امروز روزه مهتابه
همه هم خندیدنو گفتن مبارکش خب سحر گفت
-هرچی گفت باید گوش کنید ...و همچنان آرتین اخم کردو حرفی نزد
جا خوردم ...همه بهم تبریک گفته بودن بجز آرتین....پسره ی ایکبیری با خودش چی فکر کرده...خیلیم دلش بخواد
رو به بچه ها کردمو گفتم از کجا یادتون بود؟؟
سلین گفت
-وااا خواهر جان!!مگه میشه تولده دوستمونو یادمون بره حرفا میزنیا...
همه هم تایید کردند...
خواستیم کیک بخوریم که فهمیدیم پشقابو قاشق سلین یادش رفته بیاره..
بهار جیغ کشیدو گفت
-جیـــغ مثه تو این فیلم خارجیا مهتاب باید تیکه ای از کیکو بزاره دهنمون...
من خشکم زد گفتم
-چیــــی؟؟؟
گفت
-همین که گفتم حرفم نباشه...
همه هم با خوشحالی قبول کردن بجز آرتین ..بعدش دید همه موافقن سرشو به علامته آره تکون داد
خیلی زحمت کشیده بودن نمیخواسم ناراحت بشن
سالن اطرافش خیلی قشنگ تزیین شده بود
رفتم دستامو شستم ...نمیخواستم دربارم حرف در بیارن که دستات کثیفه...گوشه ای از کیکو برداشتم گرفتم جلو دهن سلین
....کلا کیکو خورد
دوباره تیکه ای دیگه برداشتم گذاشتم...دمه دهن بهار ...اونم اول انگشتامو گاز گرفتو بعد خورد...لجم گرفته بودو میخواستم بزنم تو سرش...احمقه گوساله
دوباره تیکه ای برداشتم...گزاشتم دمه دهن سحر...یکمشو خورد بقیشم خودم خوردم...
این دفعه گرفتم دمه دهن آراد...میدونس که بدم میاد ازش ...آروم یکمشو خورد منم بقیشو انداختم تو ظرف...واقعا انتظار داشت بخورم بقیشو....
گرفتم دمه دهن سامیار ...اونم مث آراد یکمشو خورد..رسید به آقای مغرور ینی آرتین..
یهو دستمو گرفت...شوکه شدم ..داغیه دستشو احساس میکردمدستمو برد جلو تر کلشو خورد...منم لال شدم هیچی نگفت
دیدگاه ها (۷)

ادامه پارت۴👇 دخترا مانتوهاشونو در آوردن که راحت باشن چون خیل...

وای خدا منو دید بدبخت شدم.....از ترس داشتم سکته میکردم...آب ...

ادامه پارت ۲👇 با خودم گفتم....او چه زود پسر خاله شد ...خواس...

ادامه پارت ۱👇 ماشین وایساد ..رسیده بودیم دره ماشینو باز کردم...

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

نیو پست

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

لبخند قاتلپارت²⁶ویو سلیناز وقتی از خونه بیرون اومده بودم، حس...

سناریو:مرگ پنهان/پارت⁸**ایزوکو**فرداش خبر اومد باید برم مامو...

رمان دخت من

رومان عشق پنهانی (پارت4)

مافیای من پارت ۱همه‌چی از همون کنسرت لعنتی شروع شد. وسطِ اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط