{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بود

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بود

هلیا تمام مسیر برگشت به خانه ساکت بود.

شیدا چند بار خواست چیزی بگوید، اما هر بار که به صورت هلیا نگاه می‌کرد، منصرف می‌شد.

بالاخره مینا سکوت را شکست:

— هلیا، واقعاً آراد رو نمی‌شناسی؟

هلیا آهی کشید.

— نه... ولی حرفاش یه جوری بود که انگار منو از خیلی وقت پیش می‌شناسه.

فاطمه گفت:
— شاید یکی از فامیل‌هاتون باشه؟

— بعید می‌دونم.

سنا که تا آن لحظه ساکت بود، پرسید:

— بچگی‌هات رو یادت میاد؟

هلیا چند لحظه فکر کرد.

— بیشترش رو... ولی یه دوره‌ای از بچگیم هست که تقریباً هیچی ازش یادم نیست.

همه ساکت شدند.

شیدا آرام پرسید:
— چه دوره‌ای؟

هلیا جواب داد:

— حدود هشت، نه سالگی.

همان لحظه گوشی هلیا زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

با تردید جواب داد:

— بله؟

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

— هلیا، باید یه چیزی رو بهت بگم.

هلیا اخم کرد.

— شما؟

اما تماس قطع شد.

مینا با نگرانی پرسید:
— کی بود؟

هلیا سرش را تکان داد.

— نمی‌دونم.

---

روز بعد، پنج دختر برای خرید به مرکز شهر رفته بودند.

هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودند که شیدا ناگهان ایستاد.

— بچه‌ها... اون آقا رو ببینین.

پسری کنار یک ماشین ایستاده بود.

موهای قهوه‌ای، لباس ساده و لبخندی آرام داشت.

وقتی چشمش به شیدا افتاد، لبخندش بیشتر شد.

مینا گفت:

— ظاهراً یکی اینجا آشنا داره!

شیدا با خجالت گفت:

— ساکت شو!

پسر به سمتشان آمد.

— سلام. من کیانم.

فاطمه لبخند زد.

— سلام.

کیان نگاه کوتاهی به هلیا انداخت و بعد پرسید:

— شما دوستای هلیا هستین؟

هلیا متعجب شد.

— تو هم منو می‌شناسی؟

کیان برای چند ثانیه سکوت کرد.

— آره... ولی نه به اندازه آراد.

هلیا قلبش فرو ریخت.

— یعنی چی؟

قبل از اینکه کیان جواب بدهد، صدای پسری از پشت سرشان آمد:

— کیان، بیا بریم.

همه برگشتند.

سامیار بود.

نگاهش جدی‌تر از کیان بود.

سامیار وقتی هلیا را دید، لحظه‌ای مکث کرد.

بعد آرام گفت:

— پس خودش هلیا است...

هلیا با عصبانیت گفت:

— چرا همه منو می‌شناسن؟!

سامیار چیزی نگفت.

فقط به کیان نگاه کرد.

آن نگاه، انگار یک راز مشترک بینشان بود.

هلیا جلو رفت.

— من جواب می‌خوام.

کیان نفس عمیقی کشید.

— هلیا... آراد قرار نبود هنوز چیزی بهت بگه.

هلیا با ناباوری پرسید:

— درباره چی؟

کیان جواب نداد.

سامیار به آرامی گفت:

— درباره‌ی اون شب.

هلیا خشکش زد.

چیزی در ذهنش جرقه زد.

یک خانه...

صدای باران...

یک پسر بچه...

و دستی که دست کوچکش را گرفته بود.

هلیا دستش را روی سرش گذاشت.

— من... یادم اومد...

شیدا با نگرانی دستش را گرفت.

— چی یادت اومد؟

هلیا با چشمانی پر از اشک به کیان نگاه کرد.

— آراد... اون شب کنار من بود.

و برای اولین بار، تکه‌ای از گذشته‌ای که سال‌ها فراموش شده بود، برگشت.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

پارت ۲ | تو منو از کجا می‌شناسی؟هلیا چند ثانیه فقط به پسر خی...

پارت 1

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط