{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان :

رمان :
«پسر عموی جذابم»

part:6
ویو «علی»
رفتم سر کلاس اولین چیزی که دیدم دختر عموم بود (سلین) ، از حق نگذریم خیلی خوشگل و کیوت بود و البته مهربون و شیطون ، و از فک در اومدم بیرون ، رفتم کتمو درآوردم ، و رو صندلی دبیر نشستم و شروع به صحبت کردن کردم (همون حرفا تو پارت قبلی بود نویسنده گشادیش میشه که بنویسه 😂😂) از اول تدریس و تا آخر سنگین نگاهای دختر ها مخصوصا سلین رو حس میکردم ، نگاهش که کردم نگاهشو دزدید ، ریز خندیدم که سریع جمعش کردم....

////////////////////|||||||||||||||||||||||||||||||||||||//////////////////////////

ویو «سلین»
داشتم همینجوری نگاهش میکردم که نگاهم کرد ، که زود نگاهمو دزدیم و خودمو با درس مشغول کردم ....
بعد اینکه درس تموم شد زنگ کلاس که خورد کش قوسی به کمرم دادم ، وسایلمو جمع کردم ، میخواستم پاشم که یه دختر خوشگل و با موهای سیاه اومد کنارم دستشو دراز کرد با مهربونی گفت:
@سلام اسم من نیکا هست میای دوست بشیم
منم دستمو دراز کردم باهاش دست دادم و با لبخندم که هربار برابر منو جذابتر میکرد گفتم :
+سلام اسم منم سلین ، خوشبختم البته گلم
@خب بیا بریم بوفه یه چیزی بخوریم
+بش
دست تو دست هم داشتیم میرفتم بوفه که یه پسره تیکه انداخت:
#خانومی شماره بدم پاره کنی
که با یه پوزخنده گفتم :
+نه بزار تو کونت لازمت میشه
بدون توجه به اینکه داره قرمز میشه و کونش میسوزه با نیکا جون(چه زود دختر خاله شد😂😂) رفتیم بوفه که نیکا زد زیر خنده و گفت :
-وای دختر چه خوب جوابشو دادی وایییی دلم دیدی چجوری قرمز شد
منم ریز خندیدم و با اعتماد به سقف گفتم:
+همینی که هست سیسی
@خوبه
که......
دیدگاه ها (۰)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:7ویو «سلین»که رفتیم به بوفه هر دو...

نامجون به مناسب گرفتن گواهینامه و ماشین همه ی اعضا رو سوار م...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:5ویو «سلین»اون ...... اون علی بود...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط