مربیها خیلی از دست او ناراحت شدند. بعدها فهمیدیم مسابقات
مربیها خیلی از دست او ناراحت شدند. بعدها فهمیدیم مسابقات در حضورولیعهد برگزار میشد و جوایز هم توسط او اهداء شده. برای همین ابراهیم در
مسابقات شرکت نکرده بود.
ســال بعد ابراهیم در مسابقات قهرمانی آموزشگاهها شرکت کرد و قهرمان
شد. همان سال در وزن 62 کیلو در قهرمانی باشگاههای تهران شرکت کرد.
در ســال بعد از آن در مسابقات قهرمانی آموزشــگاهها وقتی دید دوست
صمیمی خودش در وزن او، یعنی 68 کیلو شــرکت کرده، ابراهیم یک وزن
باالتر رفت و در 74 کیلو شرکت کرد.
در آن ســال درخشش ابراهیم خیره کننده بود و جوان 18 ساله، قهرمان 74
کیلو آموزشگاهها شد.
تبحر خاص ابراهیم در فن لنگ و استفاده به موقع و صحیح از دستان قوی و
بلند خود باعث شده بود که به کشتی گیری تمام عیار تبدیل شود.
٭٭٭
صبح زود ابراهیم با وســائل کشتی از خانه بیرون رفت. من و برادرم هم راه
افتادیم. هر جائی میرفت دنبالش بودیم!
ِ تا اینکه داخل ســالن هفت ِ تیــر فعلی رفت. ما هم رفتیم توی ســالن و بین
تماشاگرها نشستیم. سالن شلوغ بود. ساعتی بعد مسابقات کشتی آغاز شد.
آن روز ابراهیــم چندکشــتی گرفت و همه را پیروز شــد. تا اینکه یکدفعه
نگاهش به ما افتاد. ما داخل تماشــاگرها تشویقش میکردیم. با عصبانیت به
سمت ما آمد.
گفت: چرا اومدید اینجا !؟
گفتیم: هیچی، دنبالت اومدیم ببینیم کجا میری.
بعد گفت: یعنی چی !؟ اینجا جای شما نیست. زود باشین بریم خونه
بــا تعجب گفتم: مگه چی شــده!؟ جواب داد: نباید اینجا بمونین، پاشــین،
پاشین بریم خونه.
مسابقات شرکت نکرده بود.
ســال بعد ابراهیم در مسابقات قهرمانی آموزشگاهها شرکت کرد و قهرمان
شد. همان سال در وزن 62 کیلو در قهرمانی باشگاههای تهران شرکت کرد.
در ســال بعد از آن در مسابقات قهرمانی آموزشــگاهها وقتی دید دوست
صمیمی خودش در وزن او، یعنی 68 کیلو شــرکت کرده، ابراهیم یک وزن
باالتر رفت و در 74 کیلو شرکت کرد.
در آن ســال درخشش ابراهیم خیره کننده بود و جوان 18 ساله، قهرمان 74
کیلو آموزشگاهها شد.
تبحر خاص ابراهیم در فن لنگ و استفاده به موقع و صحیح از دستان قوی و
بلند خود باعث شده بود که به کشتی گیری تمام عیار تبدیل شود.
٭٭٭
صبح زود ابراهیم با وســائل کشتی از خانه بیرون رفت. من و برادرم هم راه
افتادیم. هر جائی میرفت دنبالش بودیم!
ِ تا اینکه داخل ســالن هفت ِ تیــر فعلی رفت. ما هم رفتیم توی ســالن و بین
تماشاگرها نشستیم. سالن شلوغ بود. ساعتی بعد مسابقات کشتی آغاز شد.
آن روز ابراهیــم چندکشــتی گرفت و همه را پیروز شــد. تا اینکه یکدفعه
نگاهش به ما افتاد. ما داخل تماشــاگرها تشویقش میکردیم. با عصبانیت به
سمت ما آمد.
گفت: چرا اومدید اینجا !؟
گفتیم: هیچی، دنبالت اومدیم ببینیم کجا میری.
بعد گفت: یعنی چی !؟ اینجا جای شما نیست. زود باشین بریم خونه
بــا تعجب گفتم: مگه چی شــده!؟ جواب داد: نباید اینجا بمونین، پاشــین،
پاشین بریم خونه.
- ۱.۴k
- ۱۴ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط