{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

we

we
s2
Part 15

ویلیام

با سرعت به سمت مخفیگاهم رفتم و تمامی افراد رو جمع کردم.

ویلیام: همگی گوش کنید!
یکی سعی داشته به خانواده لیستر صدمه وارد کنه.
اون مرد باید پیدا بشه و حقشو کف دستش بذاریم.

همه با دقت به ویلیام خیره شده بودن.
یکی از افراد جلو اومد.

مرد: از کجا بدونیم هنوز توی شهره؟ و اینکه اون مرد کیه
سرنخی داریم؟
ویلیام:فعلا هیچ سر نخی نداریم ولی خونه به خونه این شهر ! حتی شده کشور رو میگردید تا مورگان رو پیدا کنید!
همه: چشم
نیک:تازه وارد مخفیگاه شده بودم همه با عجله از مخفیگاه خارج شدن*
بابا اینجا چخبره
ویلیام: تو اینجا چیکار می‌کنی؟!
نیک: تو خوبی؟!
چه جوری میخوای پیداش کنی!
ویلیام: از زیر سنگم که شده میارمش بیرون!
نیک: آنیا کجاس؟
ویلیام؛ بردمش پیش مامانش نگران نباش
نیک: خوبه..الان چی میشه
ویلیام: منتظر خبر میمونیم

یکی از افراد با عجله وارد اتاق شد.

مرد: رئیس!
ویلیام: چی شده؟
مرد: یه چیزی پیدا کردیم
ویلیام: بگو.
مرد: از روی شماره تلفن مرد رد اون مرد رو پیدا کردیم
ویلیام: الان کجاست
مرد: چند کیلومتر دورتر از بیمارستان... توی یه پارکینگ متروکه.
نیک: چیییی...مایا!
مرد: ماشین خالی بوده.
نیک: با عجله سمت خروج دویدم* بابا مایا در خطره!

ویلیام: رو به افراد کردم* دو گروه بشید.
یه گروه بره سراغ ماشین و هر چیزی که اونجا پیدا می‌کنید جمع کنید.
گروه دوم تمام خیابون‌های اطراف بیمارستان رو بگرده.
مرد: چشم
ویلیام: اکه اتفاقی واسه مایا بیوفته هیچ‌کدوممون خودمون رو نمی‌بخشیم.

همون لحظه گوشی ویلیام زنگ خورد

....


*قطع شدن تماس*


ویلیام: نباید تنهاشون میزاشتم..نباید تنهاشون میزاشتم اون از اولشم بیمارستان بوده *زمزمه* از قبل مایا رو زیر نظر داشته!
بجنب نیک
*با افرادم راه افتادم*
الان کیا پیش لیرا و مایاست؟!
مرد: آقای لیون و هانا
ویلیام: چرا وایستاید منو نگاه میکنید
سریع برید که به نیک برسید!
دیدگاه ها (۰)

wes2Part 1*روز بعد*نیکدیشب که رسیدیم خونه مایا خواب بودبراید...

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

رمان خبر ممنوعه

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

the missing link part²²جونگکوک : بسته ها سالمن ؟چیزیش دست پل...

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

____[The Forbidden Crossing]____

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

اقا بر خلاف میلم مدرسه دیروز باحال بود زنگ سوم ورزش داشتیم ب...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط