{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگ سار
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم افسوس که قرن هاست
آن لحظه های نآب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیدم
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
دیدگاه ها (۱)

یاد ما گر گذری کرد ز ایوان دلتبه دعایی ز دل پاکتو مهمانش کن ...

تا کی ز مـصـیبت غمت یاد کنم آهـسـته ز فـرق...

بند بند حرف من پشت هر لبخند منهی میخواستم بهت بگم حرفی که تو...

در محفل خود راه مده همچو منی را افسرده دل افسر...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم و #شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و #عقاب قبولم نمی کندعری...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کندسیمرغم وعقاب قبولم نمی کندعریان ت...

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کندسیمرغم وعقاب قبولم نمی کندعریان ت...

این چندمین شب است که بیدار مانده امآنگونه ام که خواب قبولم ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط