{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند..
دیدگاه ها (۱)

می روم از تو دست بردارم...مدتی آدم خودم باشممرد قانون مرگ خو...

رک بگویم! پیش چشمت اهل مِن مِن نیستمظاهرت را دوست دارم، فکر ...

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنیسود و سرمایه بسوزی و محابا نک...

چای من لبریز و لب دوز است و لب سوز است، آآآی!می خوری با من ت...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم و #شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و #عقاب قبولم نمی کندعری...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کندسیمرغم و عقاب قبولم نمی کندعریان...

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کندسیمرغم وعقاب قبولم نمی کندعریان ت...

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کندسیمرغم وعقاب قبولم نمی کندعریان ت...

عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگساراین شهر بی نقاب قبولم نمی کند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط