{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من عاشـق  آن رهبــر  نورانــی خـویشم

من عاشـق  آن رهبــر  نورانــی خـویشم



آن دلبــر وارستــۀ  عـرفـانـی خــویشم



عمـری است غمیـنم  ز  پریشانـی آن  یار



هـر چنـد که  محزون ز پریشانی خویشم



در دام  بـلایت  شـده ام  سخـت  گرفتـار



امـواج  بـلای دل  طوفــانــی خـویشم



چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد



گمگشتــۀ  این دیـدۀ  بـارانــی خـویشم



زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت



در کوهم و در دشـت  و بیـابـانی خـویشم



از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد  این دل



چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم



یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست



عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم



دل کنـده ام از عـالـم دنیــایـی  و لیکـن



دلـبستــۀ آن یـار خـراسـانــی خـویشم



تـوفیـق زیـارت بـه جمـالـش نـدهنــدم



این غــم به که گویم غم پنهانـی خـویشم



زان  روز  که  در  بنـد  نگـاه  تـو  اسیـرم



افسـردۀ  دیـدارم  و   زنـدانــی  خـویشم



سرباز  و  نگهبـانـم  و هم حامـی جـان از



جـمهـوری  اسـلامـی ایـرانــی خـویشـم



من گـرچـه در ایـن دایـره شاعـر نیم امـا



تضمیـن گـر شعریش به  نـادانـی خویشم
دیدگاه ها (۹)

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

بر سر کوی تو عمری به تماشا ماندیمدر کویر دل سودازده تنها مان...

بسم رب المهدی(عج) می ترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید مهتا...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق بو...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿بیا، که بی‌رخ زیبات دل به جان آمدبیا،...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط