{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•

• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_10


_همین خیابونِ شرکت؟!

اه بازم پیچوند
نگاهی به اطراف انداختم، من راه مدرسه‌ام رو بعد ۳ ماه که رفتم یاد گرفتم!

اونم فقط صبحا میتونستم برم، یبار شب باید میرفتم از نزدیکی مدرسه کتابامو میگرفتم که گم شدم

ولی الان با دیدن یه صدقه کج تو سر کوچه جیغ زدم:

_آره همینجاست!

کلافه گوششو خاروند

_باشه خفه شو عزیزم...

بی تربیت.

جلوی شرکت که ترمز کرد برگشتم از صندلی عقب قفل فرمون و برداشتم

نامجون با بهت گفت:
_جسارتن داری چیکار میکنی؟!

قفل فرمون و بین مشتم فشردم و لبخند ژکوندی زدم

_اگه زورت نرسید به دادت برسم بدبخت!

پیاده شدیم
نامجون با سیس خواستی گفت:

_چقدر بود حقوقت؟!

من درحالی که قفل فرمون به دست فاز کاماندو برداشته بودم؛ و با نیشخند به شرکت نگاه میکردم لب زدم:

_285تومن!!!!

سکوت عمیقی بینمون شکل گرفت..
خیلی عمیق‌..

انقدر عمیق که سرم و چرخوندم سمت نامجوو و اون نگاهِ زلیخا مانندش!

_ها؟! کمه؟ پول ۱۹تا چیپس کچاپه!(👍 )

چپ چپ نگاهم کرد

_پول بنزین رفت و امدمون به این خرابشدست؛ بعدشم مگه حقوقت ۳ونیم نبود؟!

درحالی که نگاهمو به اینور اونور میدوختم گفتم

_بابا سرم کلاه گزاشتن!
من فکر کردم هرچی از کافه رستوران سفارش بدم مفتیه؛ نگو از حقوق کم میکردن


•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
دیدگاه ها (۰)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_11بازم اون نگاه پدران...

واقعا لیسا زودشه ازدواج کنه...الهی باباش خوب بشه :)

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_9 بس نبود، دستشو هم ا...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_8زبونمو گاز گرفتم تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط