پارت: 15 (بخش3)
پارت: 15 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
تو چشمهام زل زد و خیلی آروم گفت: «بدش به من.»
سرم رو تندتند تکون دادم. صدای قلبم تو گوشم میکوبید. «زین دیوونه شدی؟ نمیتونم... مدیرِ سالن ببینه... کارم رو از دست میدم...» صدام به طرز رقتانگیزی میلرزید.
«سینی رو بده به من، هیزل.»
لحنش دستوری نبود، یه خواهشِ محکم بود. و اسمم رو گفت. نه ایوانز. نه دخترِ بورسیهای. *هیزل*. و طوری اون چهار حرف رو ادا کرد که انگار کلِ وزنِ این سالنِ لعنتی و نگاههای خیرهی بقیه رو دود کرد و فرستاد هوا.
نمیدونم چرا، ولی مقاومت نکردم. دستم رو شل کردم. اون سینی رو با یک دست گرفت و با یه حرکتِ بیتفاوت، ولش کرد روی نزدیکترین میزِ خالی. صدای برخورد لیوانها جیرینگِ بلندی کرد، اما زین اصلاً اهمیت نداد.
بعد، دستِ آزادش رو آورد بالا و خیلی نرم، بدون اینکه ذرهای فشار بیاره، گذاشت پشتِ کمرم. نه به شکلِ مالکانه یا عجیبوغریب، فقط در حدی که حرارتم رو حس کنه و هدایتم کنه.
تو گوشم زمزمه کرد: «ما به یه کم هوای تازه نیاز داریم. راه بیفت.»
اون من رو از بینِ اون جمعیتِ شوکهشده، از لابهلای پچپچها و نگاههای متعجبِ آدمهایی که نمیفهمیدن کاپیتانِ طلاییِ وست وود داره با یه پیشخدمت چیکار میکنه، عبور داد. وقتی درهای شیشهایِ سنگینِ سالن رو هل داد و وارد راهروی نیمهتاریک و خلوتِ منتهی به بالکن شدیم، هوای خنک و تمیزِ شبِ پاییزی محکم خورد تو صورتم و تازه فهمیدم چقدر داشتم خفه میشدم.
به محض اینکه از دیدِ بقیه خارج شدیم، سریع ازش فاصله گرفتم. انگار دستش پشتم رو سوزونده بود. چرخیدم سمتش، تمامِ خشم و تحقیرِ اون شب یهو مثل یه آتشفشان زد بیرون.
«تو الان چه غلطی کردی، استون؟» صدام دورگه و بلند بود. «واقعاً فکر کردی الان تو فیلمهای هالیوودیم؟ میفهمی این کارت چقدر برام دردسر میشه؟ مدیر سالن منو دار میزنه!»
زین رفت سمتِ دیوارِ مرمریِ راهرو و سنگینیِ تنش رو داد بهش. دستش رو برد سمتِ یقهاش و کراواتِ پاپیونیِ مشکیش رو با کلافگی باز کرد و ولش کرد تا دور گردنش آویزون بمونه. دو تا دکمهی بالای پیراهنش رو هم باز کرد. انگار داشت خفه میشد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: «هیچ دردسری نمیشه. اگه اون مدیرِ عوضیت چیزی گفت، بگو زین استون حالش به هم خورد و مجبور شدی ببریش تو هوای آزاد. هیچکس تو این خرابشده روی حرفِ من حرف نمیزنه. خیالت راحت، حقوقت سر جاشه.»
پوزخند زدم. یه پوزخندِ تلخ و عصبی. «اوه، بله! البته! چون تو زین استونی و همهچیز با یه اشارهی انگشتت حل میشه! گوش کن شاهزاده... من نیازی به نجات دادنِ تو نداشتم. من یه دخترِ ضعیفِ بیچاره نیستم که بیای سپرِ بلام بشی تا وجدانت راحت شه!»
بالاخره سرش رو آورد بالا. نگاهش تو نورِ کمجونِ راهرو روم نشست. منتظر بودم دعوا کنه، تیکه بندازه، یا اون پوزخندِ رو اعصابش رو تحویلم بده. اما هیچکدوم از اینا نبود. صورتش فقط... خسته بود. یه خستگیِ بینهایت عمیق که با سنش جور درنمیاومد.
چند قدم اومد سمتم. اونقدر نزدیک که میتونستم بوی عطرِ تلخ و چوبمانندش رو که با بوی هوای سردِ بیرون قاطی شده بود، حس کنم.
صدای بمش تو سکوتِ راهرو طنین انداخت. «من برای راحت کردنِ وجدانم این کار رو نکردم، هیزل.» زل زد تو چشمهام، یه جوری که انگار داشت روحم رو میکاوید. «من نجاتت ندادم. من فقط... دیگه نتونستم تحمل کنم. نتونستم وایسم اونجا و ببینم یه مشت آدمِ پلاستیکیِ توخالی دارن طوری باهات رفتار میکنن انگار تو وجود نداری. در حالی که...»
مکث کرد. آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو بین دو تا چشمام چرخوند. صداش پایینتر اومد، شبیه یه اعترافِ ممنوعه:
«در حالی که تو... تو واقعیترین آدمِ توی اون سالنِ لعنتی هستی.»
نفس تو سینهام گیر کرد. تمام کلماتِ تند و تیزی که آماده کرده بودم به سمتش شلیک کنم، همونجا تو گلوم خاکستر شد.
ما همونجا، تو اون راهروی نیمهتاریک ایستادیم. یه طرفمون صدای ضعیفِ موسیقیِ سالن بود و آدمهایی که پشتِ نقابهای گرونقیمتشون قایم شده بودن، و طرفِ دیگهمون... فقط ما بودیم.
به چشمهاش نگاه میکردم و برای اولین بار از وقتی که پام رو تو اون مدرسهی لعنتی گذاشته بودم، احساس نمیکردم دارم قضاوت میشم. احساس نمیکردم دارن به جیبِ خالیم یا لباسِ ارزونم نگاه میکنن.
برای اولین بار، احساس کردم یکی داره واقعاً، کاملاً، و بدون هیچ فیلتری *من* رو میبینه.
و تو اون سکوتِ طولانی و تو اون نگاهِ قفلشده... با تمامِ وجودم حس کردم که دیگه هیچچیز، مطلقاً هیچچیز، قرار نیست مثل قبل بمونه.
**زاویه دید: هیزل*
تو چشمهام زل زد و خیلی آروم گفت: «بدش به من.»
سرم رو تندتند تکون دادم. صدای قلبم تو گوشم میکوبید. «زین دیوونه شدی؟ نمیتونم... مدیرِ سالن ببینه... کارم رو از دست میدم...» صدام به طرز رقتانگیزی میلرزید.
«سینی رو بده به من، هیزل.»
لحنش دستوری نبود، یه خواهشِ محکم بود. و اسمم رو گفت. نه ایوانز. نه دخترِ بورسیهای. *هیزل*. و طوری اون چهار حرف رو ادا کرد که انگار کلِ وزنِ این سالنِ لعنتی و نگاههای خیرهی بقیه رو دود کرد و فرستاد هوا.
نمیدونم چرا، ولی مقاومت نکردم. دستم رو شل کردم. اون سینی رو با یک دست گرفت و با یه حرکتِ بیتفاوت، ولش کرد روی نزدیکترین میزِ خالی. صدای برخورد لیوانها جیرینگِ بلندی کرد، اما زین اصلاً اهمیت نداد.
بعد، دستِ آزادش رو آورد بالا و خیلی نرم، بدون اینکه ذرهای فشار بیاره، گذاشت پشتِ کمرم. نه به شکلِ مالکانه یا عجیبوغریب، فقط در حدی که حرارتم رو حس کنه و هدایتم کنه.
تو گوشم زمزمه کرد: «ما به یه کم هوای تازه نیاز داریم. راه بیفت.»
اون من رو از بینِ اون جمعیتِ شوکهشده، از لابهلای پچپچها و نگاههای متعجبِ آدمهایی که نمیفهمیدن کاپیتانِ طلاییِ وست وود داره با یه پیشخدمت چیکار میکنه، عبور داد. وقتی درهای شیشهایِ سنگینِ سالن رو هل داد و وارد راهروی نیمهتاریک و خلوتِ منتهی به بالکن شدیم، هوای خنک و تمیزِ شبِ پاییزی محکم خورد تو صورتم و تازه فهمیدم چقدر داشتم خفه میشدم.
به محض اینکه از دیدِ بقیه خارج شدیم، سریع ازش فاصله گرفتم. انگار دستش پشتم رو سوزونده بود. چرخیدم سمتش، تمامِ خشم و تحقیرِ اون شب یهو مثل یه آتشفشان زد بیرون.
«تو الان چه غلطی کردی، استون؟» صدام دورگه و بلند بود. «واقعاً فکر کردی الان تو فیلمهای هالیوودیم؟ میفهمی این کارت چقدر برام دردسر میشه؟ مدیر سالن منو دار میزنه!»
زین رفت سمتِ دیوارِ مرمریِ راهرو و سنگینیِ تنش رو داد بهش. دستش رو برد سمتِ یقهاش و کراواتِ پاپیونیِ مشکیش رو با کلافگی باز کرد و ولش کرد تا دور گردنش آویزون بمونه. دو تا دکمهی بالای پیراهنش رو هم باز کرد. انگار داشت خفه میشد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: «هیچ دردسری نمیشه. اگه اون مدیرِ عوضیت چیزی گفت، بگو زین استون حالش به هم خورد و مجبور شدی ببریش تو هوای آزاد. هیچکس تو این خرابشده روی حرفِ من حرف نمیزنه. خیالت راحت، حقوقت سر جاشه.»
پوزخند زدم. یه پوزخندِ تلخ و عصبی. «اوه، بله! البته! چون تو زین استونی و همهچیز با یه اشارهی انگشتت حل میشه! گوش کن شاهزاده... من نیازی به نجات دادنِ تو نداشتم. من یه دخترِ ضعیفِ بیچاره نیستم که بیای سپرِ بلام بشی تا وجدانت راحت شه!»
بالاخره سرش رو آورد بالا. نگاهش تو نورِ کمجونِ راهرو روم نشست. منتظر بودم دعوا کنه، تیکه بندازه، یا اون پوزخندِ رو اعصابش رو تحویلم بده. اما هیچکدوم از اینا نبود. صورتش فقط... خسته بود. یه خستگیِ بینهایت عمیق که با سنش جور درنمیاومد.
چند قدم اومد سمتم. اونقدر نزدیک که میتونستم بوی عطرِ تلخ و چوبمانندش رو که با بوی هوای سردِ بیرون قاطی شده بود، حس کنم.
صدای بمش تو سکوتِ راهرو طنین انداخت. «من برای راحت کردنِ وجدانم این کار رو نکردم، هیزل.» زل زد تو چشمهام، یه جوری که انگار داشت روحم رو میکاوید. «من نجاتت ندادم. من فقط... دیگه نتونستم تحمل کنم. نتونستم وایسم اونجا و ببینم یه مشت آدمِ پلاستیکیِ توخالی دارن طوری باهات رفتار میکنن انگار تو وجود نداری. در حالی که...»
مکث کرد. آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو بین دو تا چشمام چرخوند. صداش پایینتر اومد، شبیه یه اعترافِ ممنوعه:
«در حالی که تو... تو واقعیترین آدمِ توی اون سالنِ لعنتی هستی.»
نفس تو سینهام گیر کرد. تمام کلماتِ تند و تیزی که آماده کرده بودم به سمتش شلیک کنم، همونجا تو گلوم خاکستر شد.
ما همونجا، تو اون راهروی نیمهتاریک ایستادیم. یه طرفمون صدای ضعیفِ موسیقیِ سالن بود و آدمهایی که پشتِ نقابهای گرونقیمتشون قایم شده بودن، و طرفِ دیگهمون... فقط ما بودیم.
به چشمهاش نگاه میکردم و برای اولین بار از وقتی که پام رو تو اون مدرسهی لعنتی گذاشته بودم، احساس نمیکردم دارم قضاوت میشم. احساس نمیکردم دارن به جیبِ خالیم یا لباسِ ارزونم نگاه میکنن.
برای اولین بار، احساس کردم یکی داره واقعاً، کاملاً، و بدون هیچ فیلتری *من* رو میبینه.
و تو اون سکوتِ طولانی و تو اون نگاهِ قفلشده... با تمامِ وجودم حس کردم که دیگه هیچچیز، مطلقاً هیچچیز، قرار نیست مثل قبل بمونه.
- ۴۷۹
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط