{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کلاس نهج البلاغه گذاشته بود.

کلاس نهج البلاغه گذاشته بود.
قرار بود بعد از مطالعه فیش هایشان را بیاورند و بررسی شود.
نفر اول: ببخشید سرما خورده بودم و...
نفر دوم: مادرم...
نفر سوم:......
رفت بیرون و شروع کرد های های گریه کردن...
پرسیدند: برای چی گریه می کنی؟ برای کم کاری بچه ها؟؟؟
گفت: نه... برای مظلومیت علی(ع)...

این اشک ها از چشم های فرزند علی(ع)، شهید سید حسن علم الهدی بود که جاری شد.
دیدگاه ها (۴)

🖤 آسمانِ مدینه و خراسان، امروز رنگِ ماتم دارد… دو داغ، یک آس...

🌟 داستانِ یک تحول؛ وقتی علی (علیه السلام) مسیر فیلسوف غربی ر...

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

قصه شانزدهم: راهبرد امام حسین (ع) (قسمت پایانی)

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش دوم)

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط