🖤 جانماز تبرکی
🖤 جانماز تبرکی
🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر
✍️ قرار بود دوستم دخترهای مدرسهاش را ببرد حرم. میگفت؛ دلم میخواهد روز اول مهر هم سلام به امام رضا(ع) بدهند، هم مزار آقای شهید را ببینند. با پانزده نفر از دخترهای کلاس سومی، از صبح توی حرم دویدیم و عکس گرفتیم و گفتیم و خندیدیم. کمکم بچهها آماده شدند برویم سمت دارالذکر. توی رواق گوش تا گوش آدم ایستاده بود. انگار معلمها و دانشآموزهای دیگر هم آمده بودند روز اولی به آقای شهید سر بزنند و بعد بروند سر کلاس.
▪️به صورتهای بچهها خیره شده بودم. چشمهایشان سرخ بود. معلوم بود دل کوچکشان برای آقا تنگ شده. رفتم سراغ یکی از دخترها که جفت دستهایش را گذاشته بود روی صورت و داشت بلند بلند گریه میکرد. دستهایش را گرفتم توی دستم و دستمال را گذاشتم روی گونههای خیسش. پرسیدم: «کلاس چندمی؟» گفت: «خانم اجازه سوم.» لبخند زدم: «ماشاالله. چی شده امروز اومدی اینجا؟» سرش را انداخت پایین: «اومدم آقا رو ببینم. خانوممون گفت بریم به آقا قول بدیم که درسامونو خوب بخونیم تا برامون دعا کنه.» دست کشیدم روی سرش: «خانم معلمتون درست گفته آقا شماها رو خیلی دوست داره و براتون دعا میکنه. همین الآنم داره تو رو میبینه و خوشحاله که انقد دختر خوبی هستی.»
▪️دست کرد توی جیبش و یک جانماز کوچک کیفی درآورد. گرفت طرفم: «خانم من قدم نمیرسه، شما میتونی اینو بدی به اون آقاهه برام بکشه به سنگ مزار آقا و زهرا کوچولو؟» گفتم: «این چیه؟» دکمه جانماز را باز کرد و مهر قلبیاش را گذاشت کف دستم: «خانم اجازه! من امسال به سن تکلیف میرسم. میخواستم مثل اون بچههایی که رفتن پیش آقا منم جشن تکلیفم برم پیششون ولی دشمنا شهیدشون کردن. مامان جانمازمو داد بهم و گفت به جاش ببر تبرکش کن.» بغضم را قورت دادم. دستش را گرفتم و با هم رفتیم نزدیک مزار.
📝خردهروایتهای رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علیبنموسیالرضا(ع)، مهر ١٤٠۵
🖥 @daarozekr
🖤 مجموعهروایت #رواق_دارالذکر
✍️ قرار بود دوستم دخترهای مدرسهاش را ببرد حرم. میگفت؛ دلم میخواهد روز اول مهر هم سلام به امام رضا(ع) بدهند، هم مزار آقای شهید را ببینند. با پانزده نفر از دخترهای کلاس سومی، از صبح توی حرم دویدیم و عکس گرفتیم و گفتیم و خندیدیم. کمکم بچهها آماده شدند برویم سمت دارالذکر. توی رواق گوش تا گوش آدم ایستاده بود. انگار معلمها و دانشآموزهای دیگر هم آمده بودند روز اولی به آقای شهید سر بزنند و بعد بروند سر کلاس.
▪️به صورتهای بچهها خیره شده بودم. چشمهایشان سرخ بود. معلوم بود دل کوچکشان برای آقا تنگ شده. رفتم سراغ یکی از دخترها که جفت دستهایش را گذاشته بود روی صورت و داشت بلند بلند گریه میکرد. دستهایش را گرفتم توی دستم و دستمال را گذاشتم روی گونههای خیسش. پرسیدم: «کلاس چندمی؟» گفت: «خانم اجازه سوم.» لبخند زدم: «ماشاالله. چی شده امروز اومدی اینجا؟» سرش را انداخت پایین: «اومدم آقا رو ببینم. خانوممون گفت بریم به آقا قول بدیم که درسامونو خوب بخونیم تا برامون دعا کنه.» دست کشیدم روی سرش: «خانم معلمتون درست گفته آقا شماها رو خیلی دوست داره و براتون دعا میکنه. همین الآنم داره تو رو میبینه و خوشحاله که انقد دختر خوبی هستی.»
▪️دست کرد توی جیبش و یک جانماز کوچک کیفی درآورد. گرفت طرفم: «خانم من قدم نمیرسه، شما میتونی اینو بدی به اون آقاهه برام بکشه به سنگ مزار آقا و زهرا کوچولو؟» گفتم: «این چیه؟» دکمه جانماز را باز کرد و مهر قلبیاش را گذاشت کف دستم: «خانم اجازه! من امسال به سن تکلیف میرسم. میخواستم مثل اون بچههایی که رفتن پیش آقا منم جشن تکلیفم برم پیششون ولی دشمنا شهیدشون کردن. مامان جانمازمو داد بهم و گفت به جاش ببر تبرکش کن.» بغضم را قورت دادم. دستش را گرفتم و با هم رفتیم نزدیک مزار.
📝خردهروایتهای رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علیبنموسیالرضا(ع)، مهر ١٤٠۵
🖥 @daarozekr
- ۳.۹k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط