من بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود
ای ساربان آهســــته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آســـــتانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشــق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
🔹
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آســمانم میرود
شیخ اجل سعدی
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آســـــتانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشــق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
🔹
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آســمانم میرود
شیخ اجل سعدی
- ۱۵.۸k
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط