Psychic lover56🖤
Psychic lover56🖤
جی کی:ببین برای من فرقی نداره،ولی
اگر جونت برات مهمه واسه جاسوسی نیا
ریانا:جاسوس نیستم.
جیکی:امیدوارم،خوب به باند خوش اومدی،جونگکوک هم از سرت بیرون کن.به نفعته.
ریانا:باشه
اون موقعه ریانا یک دختر خوب بود که مجبور شد بخاطر موقعیت زندگیش جاسوسی
کنه.اما قرار نبود هرزه بشه.
پرش زمانی۵ماه:
جیکی تمام افرادش رو جمع کرد.
جی کی:خوب،طبق قراردادی که با من
بستین،اگر جاسوسی کنین کشته میشد.ولی انگار بعضی ها باور نکردن.مگه نه دایونگ؟
دایونگ:چـ..چـی داری ممیگی من جاسوس
نیستم.
جی کی:نه نیستی اما قصدت بالا کشیدند بانده،مگه نه؟شما چی ریانا؟مکه همون اول بهت نگفتم ها(داد)
ریانا:من…(گریه)
جی کی:اصن تو میدونی نقاب بنفش چه باندیه که همینجوری گفتی تو باندشی؟تو وقتی اومدی هیچی نداشتی ولی الان حتی هرزه شدی هر شب باید افرادم از تو بار زیر این و اون جمعت کنن بیارنت…تا امشب وقت دارین
چون قراره کشته بشین.
اون شب ریانا موفق میشه فرار کنه و به
هرزگیش ادامه میده.دایونگ کشته میشه
و جه هی هم شکنجه میشه که در نهایت مساوی با مرگ.بعد یک سال و هفت ماه
جی کی موفق میشه ریانا رو پیدا کنه.
که خودتون میدونین چی شد.
پایان فلش بک:
پرش زمانی۲روز:
“سونا”
من دیگه طاقت ندارم!روزی یک وعده
غذا میخورم یونجون و فلیکس هم دیگه
نمیان و من و تو یک اتاق زندانی کردن.حتی
چندباری من و انداختن تو استخر آب یخ
نمیدونم چرا سکته نکردم و نمردم!
کاشکی همونجا میمردم.
جونگکوک
من به آوردمت باور امید داشتم ولی تو اون
امید رو از بین بردی.اوپا…تو تنها کسی
بودی که بهش اعتماد کردم و زنگ زدم
بهش ولی چرا نجاتم ندادی.وایییی خدا
بخدا دیوونه میشم آخر یک دیوونه تحویل میگیرین.هر شب صدای جیغ زن و مرد میاد
و حتی جیغ بچه.معلوم نیست باهاشون
چیکار میکنن.یک بار یک سوپی بهمون دادن
که با گوشت انسان بخته شده بود.
من که فورا ریختمش.اون انسان بیچاره.
من میترسم مثل خودشون یک عوضی بشم.
این چیزی نیست که من میخوام.
من قراره به آدما کمک کنم.من از بچگی میگفتم یا روان پزشک،پلیس،دندون پزشک،دکتر یا هیچی.چون من همیشه مهربون بودم دوست های زیادی داشتم اسباب
بازی هام رو بهشون میدادم یا خوراکی هام
رو باهاشون تقسیم میکردم.همیشه عادتم همین بوده.بعضی وقت ها بخاطرش مسخره
میشدم.بعضی ها به خاطر اینکه خوشگل بودم
بهم حسودی میکردن و اذیتم میکردن.اما
با اینکه اوپا همیشه تو خونه دعوام میکرد ولی همیشه هوام رو داشت.بچه ها خیلی نمیتونستن اذیتم کنن.حالا بیان از این بحث
خارج بشیم
جی کی:ببین برای من فرقی نداره،ولی
اگر جونت برات مهمه واسه جاسوسی نیا
ریانا:جاسوس نیستم.
جیکی:امیدوارم،خوب به باند خوش اومدی،جونگکوک هم از سرت بیرون کن.به نفعته.
ریانا:باشه
اون موقعه ریانا یک دختر خوب بود که مجبور شد بخاطر موقعیت زندگیش جاسوسی
کنه.اما قرار نبود هرزه بشه.
پرش زمانی۵ماه:
جیکی تمام افرادش رو جمع کرد.
جی کی:خوب،طبق قراردادی که با من
بستین،اگر جاسوسی کنین کشته میشد.ولی انگار بعضی ها باور نکردن.مگه نه دایونگ؟
دایونگ:چـ..چـی داری ممیگی من جاسوس
نیستم.
جی کی:نه نیستی اما قصدت بالا کشیدند بانده،مگه نه؟شما چی ریانا؟مکه همون اول بهت نگفتم ها(داد)
ریانا:من…(گریه)
جی کی:اصن تو میدونی نقاب بنفش چه باندیه که همینجوری گفتی تو باندشی؟تو وقتی اومدی هیچی نداشتی ولی الان حتی هرزه شدی هر شب باید افرادم از تو بار زیر این و اون جمعت کنن بیارنت…تا امشب وقت دارین
چون قراره کشته بشین.
اون شب ریانا موفق میشه فرار کنه و به
هرزگیش ادامه میده.دایونگ کشته میشه
و جه هی هم شکنجه میشه که در نهایت مساوی با مرگ.بعد یک سال و هفت ماه
جی کی موفق میشه ریانا رو پیدا کنه.
که خودتون میدونین چی شد.
پایان فلش بک:
پرش زمانی۲روز:
“سونا”
من دیگه طاقت ندارم!روزی یک وعده
غذا میخورم یونجون و فلیکس هم دیگه
نمیان و من و تو یک اتاق زندانی کردن.حتی
چندباری من و انداختن تو استخر آب یخ
نمیدونم چرا سکته نکردم و نمردم!
کاشکی همونجا میمردم.
جونگکوک
من به آوردمت باور امید داشتم ولی تو اون
امید رو از بین بردی.اوپا…تو تنها کسی
بودی که بهش اعتماد کردم و زنگ زدم
بهش ولی چرا نجاتم ندادی.وایییی خدا
بخدا دیوونه میشم آخر یک دیوونه تحویل میگیرین.هر شب صدای جیغ زن و مرد میاد
و حتی جیغ بچه.معلوم نیست باهاشون
چیکار میکنن.یک بار یک سوپی بهمون دادن
که با گوشت انسان بخته شده بود.
من که فورا ریختمش.اون انسان بیچاره.
من میترسم مثل خودشون یک عوضی بشم.
این چیزی نیست که من میخوام.
من قراره به آدما کمک کنم.من از بچگی میگفتم یا روان پزشک،پلیس،دندون پزشک،دکتر یا هیچی.چون من همیشه مهربون بودم دوست های زیادی داشتم اسباب
بازی هام رو بهشون میدادم یا خوراکی هام
رو باهاشون تقسیم میکردم.همیشه عادتم همین بوده.بعضی وقت ها بخاطرش مسخره
میشدم.بعضی ها به خاطر اینکه خوشگل بودم
بهم حسودی میکردن و اذیتم میکردن.اما
با اینکه اوپا همیشه تو خونه دعوام میکرد ولی همیشه هوام رو داشت.بچه ها خیلی نمیتونستن اذیتم کنن.حالا بیان از این بحث
خارج بشیم
- ۲۱.۰k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط