**پارت سیزدهم: زمزمههایِ عمارت**
**پارت سیزدهم: زمزمههایِ عمارت**
لیها با قدمهایِ تند از دفترِ جونگکوک دور میشد. هنوز گرمایِ دستِ جونگکوک روی گردنش رو حس میکرد. به آشپزخانهیِ عمارت رسید تا شاید با خوردنِ کمی آب، خودش رو جمعوجور کنه.
«مینجی»، خدمتکارِ جوانِ عمارت، که داشت لیوانها رو رویِ سینیِ نقرهای میچید، سرش رو بلند کرد. نگاهش رو به صورتِ برافروخته و نفسهایِ نامنظمِ لیها دوخت. مینجی لبخندِ کجی زد که بیشتر شبیه به یه هشدارِ دلسوزانه بود تا یه برخوردِ عادی.
سینی رو روی میز گذاشت و بیمقدمه گفت:
— «اولین باره میبینم کسی از اتاقِ ارباب زنده بیرون میاد و در عینِ حال، انگار... از درون متلاشی شده.»
لیها ایستاد، لیوانِ آب رو با شدت رویِ پیشخوان گذاشت و با اخم گفت:
— «چی داری میگی؟ سرت تو کارِ خودت باشه.»
مینجی چند قدم بهش نزدیکتر شد. صداش رو پایین آورد، طوری که فقط لیها بشنوه:
— «همه میدونن ارباب چطور بهت نگاه میکنه. انگار... داراییِ باارزشی هستی که میخواد خردش کنه تا فقط خودش صاحبش باشه. ولی تو...»
مینجی نگاهش رو رویِ چشمهایِ لیها ثابت کرد و ادامه داد:
— «تو چرا انقدر آشفتهای؟ تو که همیشه ادعا میکنی ازش متنفری و اون فقط یه زندانبانِ بیرحمه، چرا وقتی از اتاقش میای بیرون، لرزشِ صدات رو نمیتونی قایم کنی؟ چرا وقتی اسمش میاد، رنگت میپره؟»
لیها حس کرد تمامِ دیوار دفاعیاش در حالِ فرو ریختنه. با صدایِ لرزانی گفت:
— «من... من فقط خستهام. اون یه روانیه که فکر میکنه همه چیز رو کنترل میکنه.»
مینجی آهی کشید و با لحنی که بویِ تجربه میداد، گفت:
— «مواظب باش لیها. انکارِ حقیقت، کشندهترین کار تویِ این عمارتِ. اگر اون متوجه بشه که تو هم چیزی رو پنهان میکنی — نه نفرتی که نشون میدی، بلکه اون چیزی که واقعاً تو قلبت داری — اون وقتِ که بازیِ واقعی شروع میشه... و اون بازی، اصلاً برایِ تو خوشایند نیست.»
مینجی سینی رو برداشت و دور شد. لیها تنها موند. جملهیِ مینجی مثلِ پتک تویِ سرش میکوبید: *«انکارِ حقیقت کشندهترین کاره.»*
یعنی اون واقعاً انقدر تابلو رفتار میکرد که حتی خدمتکارها هم میفهمیدن؟
لیها با قدمهایِ تند از دفترِ جونگکوک دور میشد. هنوز گرمایِ دستِ جونگکوک روی گردنش رو حس میکرد. به آشپزخانهیِ عمارت رسید تا شاید با خوردنِ کمی آب، خودش رو جمعوجور کنه.
«مینجی»، خدمتکارِ جوانِ عمارت، که داشت لیوانها رو رویِ سینیِ نقرهای میچید، سرش رو بلند کرد. نگاهش رو به صورتِ برافروخته و نفسهایِ نامنظمِ لیها دوخت. مینجی لبخندِ کجی زد که بیشتر شبیه به یه هشدارِ دلسوزانه بود تا یه برخوردِ عادی.
سینی رو روی میز گذاشت و بیمقدمه گفت:
— «اولین باره میبینم کسی از اتاقِ ارباب زنده بیرون میاد و در عینِ حال، انگار... از درون متلاشی شده.»
لیها ایستاد، لیوانِ آب رو با شدت رویِ پیشخوان گذاشت و با اخم گفت:
— «چی داری میگی؟ سرت تو کارِ خودت باشه.»
مینجی چند قدم بهش نزدیکتر شد. صداش رو پایین آورد، طوری که فقط لیها بشنوه:
— «همه میدونن ارباب چطور بهت نگاه میکنه. انگار... داراییِ باارزشی هستی که میخواد خردش کنه تا فقط خودش صاحبش باشه. ولی تو...»
مینجی نگاهش رو رویِ چشمهایِ لیها ثابت کرد و ادامه داد:
— «تو چرا انقدر آشفتهای؟ تو که همیشه ادعا میکنی ازش متنفری و اون فقط یه زندانبانِ بیرحمه، چرا وقتی از اتاقش میای بیرون، لرزشِ صدات رو نمیتونی قایم کنی؟ چرا وقتی اسمش میاد، رنگت میپره؟»
لیها حس کرد تمامِ دیوار دفاعیاش در حالِ فرو ریختنه. با صدایِ لرزانی گفت:
— «من... من فقط خستهام. اون یه روانیه که فکر میکنه همه چیز رو کنترل میکنه.»
مینجی آهی کشید و با لحنی که بویِ تجربه میداد، گفت:
— «مواظب باش لیها. انکارِ حقیقت، کشندهترین کار تویِ این عمارتِ. اگر اون متوجه بشه که تو هم چیزی رو پنهان میکنی — نه نفرتی که نشون میدی، بلکه اون چیزی که واقعاً تو قلبت داری — اون وقتِ که بازیِ واقعی شروع میشه... و اون بازی، اصلاً برایِ تو خوشایند نیست.»
مینجی سینی رو برداشت و دور شد. لیها تنها موند. جملهیِ مینجی مثلِ پتک تویِ سرش میکوبید: *«انکارِ حقیقت کشندهترین کاره.»*
یعنی اون واقعاً انقدر تابلو رفتار میکرد که حتی خدمتکارها هم میفهمیدن؟
- ۶۸۳
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط