عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوجی ایتادوری)
عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوجی ایتادوری)
وقتی ناراحتی، با کلی خوراکی میاد که بخندونتت.
اگه کسی اذیتت کنه، حتی اگه قویتر از خودش باشه، اولین کسیه که میاد جلو.
همیشه دستاش گرمه، قشنگ حسِ امنیت میده.
وقتی با هم فیلم میبینید، انقدر غرقِ فیلم میشه که یادش میره پاپکورن رو بخوره، تو هم همهش رو برمیداری!
با هم میرید خرید و یوجی همیشه اون کیسههای سنگین رو میگیره که تو خسته نشی.
همیشه میگه: «هرچی بشه، من هواتو دارم.»
یهو وسطِ راه برات بستنی میخره و غافلگیرت میکنهتوی جمع، حتی اگه صد نفر هم باشن، حواسش فقط به توئه و دنبالِ تو میگرده.
وقتی میخوابی، یواشکی پتو رو میکشه روت و موهاتو از رو صورتت کنار میزنه.
با هم میرید بستنیفروشی و اون همیشه طعمِ مورد علاقهت رو حفظه، حتی قبلِ اینکه خودت بگی!
وقتی موهات بهم ریختهست، با خنده و مهربونی مرتبشون میکنه.
اگه فیلم ترسناک ببینه، خودش بیشتر از تو میترسه و تو باید دستش رو بگیری که نلرزه! (چه برعکس!)
توی پارک همیشه مسابقه دو میذاره و آخرش خودش بازنده میشه تا تو برنده بشی و کیف کنی.
وقتی حرف میزنی، با اون چشمهایِ درشتش جوری گوش میده انگار داری مهمترین رازِ جهان رو براش فاش میکنی.
هر وقت از مدرسه برمیگردی، یهو از پشت بغلت میکنه و میگه: «دلم برات تنگ شده بود!»
وقتی ناراحتی، با کلی خوراکی میاد که بخندونتت.
اگه کسی اذیتت کنه، حتی اگه قویتر از خودش باشه، اولین کسیه که میاد جلو.
همیشه دستاش گرمه، قشنگ حسِ امنیت میده.
وقتی با هم فیلم میبینید، انقدر غرقِ فیلم میشه که یادش میره پاپکورن رو بخوره، تو هم همهش رو برمیداری!
با هم میرید خرید و یوجی همیشه اون کیسههای سنگین رو میگیره که تو خسته نشی.
همیشه میگه: «هرچی بشه، من هواتو دارم.»
یهو وسطِ راه برات بستنی میخره و غافلگیرت میکنهتوی جمع، حتی اگه صد نفر هم باشن، حواسش فقط به توئه و دنبالِ تو میگرده.
وقتی میخوابی، یواشکی پتو رو میکشه روت و موهاتو از رو صورتت کنار میزنه.
با هم میرید بستنیفروشی و اون همیشه طعمِ مورد علاقهت رو حفظه، حتی قبلِ اینکه خودت بگی!
وقتی موهات بهم ریختهست، با خنده و مهربونی مرتبشون میکنه.
اگه فیلم ترسناک ببینه، خودش بیشتر از تو میترسه و تو باید دستش رو بگیری که نلرزه! (چه برعکس!)
توی پارک همیشه مسابقه دو میذاره و آخرش خودش بازنده میشه تا تو برنده بشی و کیف کنی.
وقتی حرف میزنی، با اون چشمهایِ درشتش جوری گوش میده انگار داری مهمترین رازِ جهان رو براش فاش میکنی.
هر وقت از مدرسه برمیگردی، یهو از پشت بغلت میکنه و میگه: «دلم برات تنگ شده بود!»
- ۲۵۰
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط