{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه انروز ندانست این گریه ز چیست!

باغ پر گل شد وهر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر شدو چون ابر گریست

باغبان امد و یک یک همه گل ها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

همه محکوم به مرگند،چه انسان چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقیست

گریه ی باغ از این بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود،هستی از او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دیدگاه ها (۳)

حضرت عشق بفرما، که دلم خانه توستسر عقل آمده هر بنده. که دی...

به کجا پر بزنم ؟! من که پرم ریخته استشهر آوار شده روی سرم ...

شبی بهانه ی من شو برای بیدارینگو! دوباره برایم بهانه ای داری...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ کهﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ...ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷندﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه انروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست غنچه انروز ندانست این گ...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریستغنچه آنروز ندانست که این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط