{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آنروز ندانست که این گریه زچیست

باغبان آمد ویک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که ازگل خالیست

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گرگل بشود هستی او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
دیدگاه ها (۱)

بانو...به مردی دل ببند که از علاقه اش به خودت مطمئنی...قانون...

سکــــــــوت...زیباترین حرفی است که برای دیدن و ندیدن . . .خ...

دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردمهر چه گل بود به عشق رخ تو بو کر...

تو و جـــاده ها...دست در دست هم داده ایــــد...تـا...بــــی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط