پارت 150
*از دید امی*
*امروز روز تعطیله..قرار شد امروز خانوادگی بریم تفریح، من و ونتی خوراکی هارو آماده میکنیم و برادرا رو میفرستیم واسه پیدا کردن مکان مناسب و آمادگی اونجا..*
امی: خب..باید یه چک دوباره انجام بدم
*داشتم سبد رو میچیدم که صدای قدمای کوچولو اومد..و به دنبالش یه بغل محکم*
امی: صبح بخیر کارلوس
کارلوس: صبح بخیرر..واسه امروز خیلی ذوق دارم
امی: میدونم عزیزم..دست و صورتتو-
کارلوس: آره هم دست و صورتمو شستم هم مسواک زدم هم موهامو شونه کردم تازه لباسامم امادن
امی: آفرین عزیزم
*کارلوس بعد برداشتن ساندویچی که برای صبحونه آماده کرده بودم سریع رفت اتاقش.. کارلوس خیلی سریع داره بزرگ میشه*
امی: خب همه چی امادست
*پرش زمانی*
*از دید نویسنده*
*روی زیرانداز های رنگارنگ، یک خانواده نشسته..خانواده مورنینگ ستار.. کی فکرشو میکرد اون خانواده سلطنتیی که قبلاً دست نیافتنی بود الان انقد راحت با لباس راحتی تو بیرون بگردن؟*
عزی: یه همچین چیزیو لازم داشتیم
گابریل: آره..حاضرم کلی کار کنم ولی بیشتر بیایم تفریح
گاد: پس بهتره اول از دو تا بچه های گلم، امی و ونتی تشکر کنین که حواسشون به خورد و خوراکمون بود
ونتی: کار خاصی نکردیم پدر
امی: درسته تازه مگه چقدر پیش میاد اینجوری دور هم جمع شیم
گالیم: کارلوس.. اسکارلت زیاد دور نشینا
کارلوس: باشه حواستون هست
لئو: از دست تو گالیم، هنوز به فکر فرشته کوچولو هایی؟
گالیم: وقتی توئم مثل من کلی فرشته قد و نیم قد بزرگ کنی همینه
*و همه زدن زیر خنده.. و اون طرف فرشته کوچولو ها با توپشون بازی میکردن..*
هیمل: پس یادم باشه بعدا یه روز همگی بریم مانسدَت
گاد: خیلی دوست دارم ببینم پسرم اونجا رو چجوری کرده
کاسیوس: حتما یه روز باید بیاین پدر خیلی قشنگه
لروی: همینطوره
*در اون طرف، کارلوس و اسکارلت که مشغول بازی بودن به هیچ چیزی فکر نمیکردن*
کارلوس: خب اسکارلت، قراره این سری محکم بزنم مواظب باش
اسکارلت: باشه..
*کارلوس محکم شوت میکنه و از کنار اسکارلت رد میشه که باعث میشه اسکارلت بیوفته زمین*
کارلوس: حالت خوبه اسکارلت؟
اسکارلت: من خوبم *خنده* الان نوبت اسکارلته
*ولی وقتی اسکارلت شود زد، توپ کج رفتو باعث شد کارلوس بره دنبالش*
کارلوس: اسکارلت درست شوت کن
*ولی وقتی کارلوس برمیگرده، اسکارلت بیهوش رو زمین افتاده، نفس نفس زنان..داغ*
کارلوس: اسکارلت؟ *زمزمه* اسکارلتتتتت *فریاد*
*کارلوس میدوه سمت اسکارلت و آروم بغلش میکنه..اسکارلت اون قدر داغه که انگار یه تنور داغه*
کارلوس: بابااا ماماننن عمو هاااا
*کارلوس همه رو برای کمک صدا میزنه و بالاخره صداش شنیده میشه*
گاد: کارلوس؟
هیمل: چی شده یعنی؟
*همه به سمت صدا میرن و وضعیت رو میبینن*
ونتی: اسکارلتتت
*رافائل سریع کنار اسکارلت میره و دمای بدنش و چک میکنه*
رافائل: تبش خیلی بالاست
هیمل: نه..
لئو: باید بریم بیمارستان
*هیمل و رافائل سریع پرواز میکننو اسکارلت رو میبرن*
امی: کارلوس چی شد؟
کارلوس: م..من.. نمیدونم..اون حالش خوب بود..یهو..
امی: کارلوس فک کنم بهتر گفتم که بخش فشار نیاری! اسکارلت ضعیفه باید مواظبش باشیم!
گاد: امی دخترم این راهش نیست.. اتفاقیه که افتاده
امی: من واقعا متاسفم ونتی..
*ونتی که هنوز تو شوک بود به خودش میاد*
ونتی: ن..نه اوکیه..اسکارلت..اون..
*یه قطره اشکی راهشو به گونش پیدا میکنه و امی آروم بغلش میکنه.. *
*امروز روز تعطیله..قرار شد امروز خانوادگی بریم تفریح، من و ونتی خوراکی هارو آماده میکنیم و برادرا رو میفرستیم واسه پیدا کردن مکان مناسب و آمادگی اونجا..*
امی: خب..باید یه چک دوباره انجام بدم
*داشتم سبد رو میچیدم که صدای قدمای کوچولو اومد..و به دنبالش یه بغل محکم*
امی: صبح بخیر کارلوس
کارلوس: صبح بخیرر..واسه امروز خیلی ذوق دارم
امی: میدونم عزیزم..دست و صورتتو-
کارلوس: آره هم دست و صورتمو شستم هم مسواک زدم هم موهامو شونه کردم تازه لباسامم امادن
امی: آفرین عزیزم
*کارلوس بعد برداشتن ساندویچی که برای صبحونه آماده کرده بودم سریع رفت اتاقش.. کارلوس خیلی سریع داره بزرگ میشه*
امی: خب همه چی امادست
*پرش زمانی*
*از دید نویسنده*
*روی زیرانداز های رنگارنگ، یک خانواده نشسته..خانواده مورنینگ ستار.. کی فکرشو میکرد اون خانواده سلطنتیی که قبلاً دست نیافتنی بود الان انقد راحت با لباس راحتی تو بیرون بگردن؟*
عزی: یه همچین چیزیو لازم داشتیم
گابریل: آره..حاضرم کلی کار کنم ولی بیشتر بیایم تفریح
گاد: پس بهتره اول از دو تا بچه های گلم، امی و ونتی تشکر کنین که حواسشون به خورد و خوراکمون بود
ونتی: کار خاصی نکردیم پدر
امی: درسته تازه مگه چقدر پیش میاد اینجوری دور هم جمع شیم
گالیم: کارلوس.. اسکارلت زیاد دور نشینا
کارلوس: باشه حواستون هست
لئو: از دست تو گالیم، هنوز به فکر فرشته کوچولو هایی؟
گالیم: وقتی توئم مثل من کلی فرشته قد و نیم قد بزرگ کنی همینه
*و همه زدن زیر خنده.. و اون طرف فرشته کوچولو ها با توپشون بازی میکردن..*
هیمل: پس یادم باشه بعدا یه روز همگی بریم مانسدَت
گاد: خیلی دوست دارم ببینم پسرم اونجا رو چجوری کرده
کاسیوس: حتما یه روز باید بیاین پدر خیلی قشنگه
لروی: همینطوره
*در اون طرف، کارلوس و اسکارلت که مشغول بازی بودن به هیچ چیزی فکر نمیکردن*
کارلوس: خب اسکارلت، قراره این سری محکم بزنم مواظب باش
اسکارلت: باشه..
*کارلوس محکم شوت میکنه و از کنار اسکارلت رد میشه که باعث میشه اسکارلت بیوفته زمین*
کارلوس: حالت خوبه اسکارلت؟
اسکارلت: من خوبم *خنده* الان نوبت اسکارلته
*ولی وقتی اسکارلت شود زد، توپ کج رفتو باعث شد کارلوس بره دنبالش*
کارلوس: اسکارلت درست شوت کن
*ولی وقتی کارلوس برمیگرده، اسکارلت بیهوش رو زمین افتاده، نفس نفس زنان..داغ*
کارلوس: اسکارلت؟ *زمزمه* اسکارلتتتتت *فریاد*
*کارلوس میدوه سمت اسکارلت و آروم بغلش میکنه..اسکارلت اون قدر داغه که انگار یه تنور داغه*
کارلوس: بابااا ماماننن عمو هاااا
*کارلوس همه رو برای کمک صدا میزنه و بالاخره صداش شنیده میشه*
گاد: کارلوس؟
هیمل: چی شده یعنی؟
*همه به سمت صدا میرن و وضعیت رو میبینن*
ونتی: اسکارلتتت
*رافائل سریع کنار اسکارلت میره و دمای بدنش و چک میکنه*
رافائل: تبش خیلی بالاست
هیمل: نه..
لئو: باید بریم بیمارستان
*هیمل و رافائل سریع پرواز میکننو اسکارلت رو میبرن*
امی: کارلوس چی شد؟
کارلوس: م..من.. نمیدونم..اون حالش خوب بود..یهو..
امی: کارلوس فک کنم بهتر گفتم که بخش فشار نیاری! اسکارلت ضعیفه باید مواظبش باشیم!
گاد: امی دخترم این راهش نیست.. اتفاقیه که افتاده
امی: من واقعا متاسفم ونتی..
*ونتی که هنوز تو شوک بود به خودش میاد*
ونتی: ن..نه اوکیه..اسکارلت..اون..
*یه قطره اشکی راهشو به گونش پیدا میکنه و امی آروم بغلش میکنه.. *
- ۴.۹k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط