my mafia
,پارت: ۳۳
-مادربزرگ ما باید بریم
*اوه چقدر زود
-یه سری کار تو خونه داریم....ببخشید
*نه بابا برید به کارتون برسید
+خدانگهدار
-خدافظ
*برید خدانگهدارتون
٪بای بای اوپا ، بای بای اونی
&برید خوش باشید
(کوک و ا.ت رسیدن خونه)
-چطور بود؟
+بد نبود
-بهت که سخت نگرفت؟
+نه بابا
-خب خوبه بریم داخل؟
+آره آره حتما
(رفتن داخل خونه)
+با اجازه من برم بالا اتاقم
-برو....برو
ویو ا.ت
رفتم داخل اتاقم و صورتمو شستم لباس خونگی پوشیدم و خودمو روی تخت پرت کردم به انگشتری که توی دستم بود نگاه کردم همه حرف های مادربزرگ آقای جئون توی گوشم میپیچید، ناخودآگاه بغضم ترکید. براش ناراحت شدم بخاطر امید واهی ای که بهش دادم....بخاطر دروغی که گفتم بخاطر اون حسی که وقتی فهمید رابطه ای بین ما نیست پیدا میکنه. با صدای در زدن به خودم اومدم.
-ا.ت میتونم بیام تو؟
سعی کردم خودمو جمع جور کنم اما قبل از اینکه حرکتی بزنم در باز شد
-میگم انگش.....هی داری گریه میکنی؟
+چی؟ گریه؟ نه بابا
-چیشده؟
+مجبور بودیم بهش دروغ بگیم؟
-به کی؟
+مادربزرگت
-چرا به این فکر افتادی؟
+براش ناراحت شدم بخاطر امید واهی ای که بهش دادیم....بخاطر دروغی که گفتیم بخاطر اون حسی که وقتی فهمید رابطه ای بین ما نیست پیدا میکنه آقای جئون، اون یه خانمه که تنها آرزوش دیدن عروس و نتیجه هاشه. چرا باید دروغ میگفتی؟
-میخوای این دروغو تبدیل و واقعیت کنم؟
+چ...ی؟
قبل از اینکه بفهمم چیشده جونگکوک کنارم نشست و منو بلند کرد.(ا.ت رو تخت دراز کشیده بود و کوک ا.ت رو نشوند کنار خودش) و لب هامو بوسید.
و......
(دخالت نمیکنم📿)
-مادربزرگ ما باید بریم
*اوه چقدر زود
-یه سری کار تو خونه داریم....ببخشید
*نه بابا برید به کارتون برسید
+خدانگهدار
-خدافظ
*برید خدانگهدارتون
٪بای بای اوپا ، بای بای اونی
&برید خوش باشید
(کوک و ا.ت رسیدن خونه)
-چطور بود؟
+بد نبود
-بهت که سخت نگرفت؟
+نه بابا
-خب خوبه بریم داخل؟
+آره آره حتما
(رفتن داخل خونه)
+با اجازه من برم بالا اتاقم
-برو....برو
ویو ا.ت
رفتم داخل اتاقم و صورتمو شستم لباس خونگی پوشیدم و خودمو روی تخت پرت کردم به انگشتری که توی دستم بود نگاه کردم همه حرف های مادربزرگ آقای جئون توی گوشم میپیچید، ناخودآگاه بغضم ترکید. براش ناراحت شدم بخاطر امید واهی ای که بهش دادم....بخاطر دروغی که گفتم بخاطر اون حسی که وقتی فهمید رابطه ای بین ما نیست پیدا میکنه. با صدای در زدن به خودم اومدم.
-ا.ت میتونم بیام تو؟
سعی کردم خودمو جمع جور کنم اما قبل از اینکه حرکتی بزنم در باز شد
-میگم انگش.....هی داری گریه میکنی؟
+چی؟ گریه؟ نه بابا
-چیشده؟
+مجبور بودیم بهش دروغ بگیم؟
-به کی؟
+مادربزرگت
-چرا به این فکر افتادی؟
+براش ناراحت شدم بخاطر امید واهی ای که بهش دادیم....بخاطر دروغی که گفتیم بخاطر اون حسی که وقتی فهمید رابطه ای بین ما نیست پیدا میکنه آقای جئون، اون یه خانمه که تنها آرزوش دیدن عروس و نتیجه هاشه. چرا باید دروغ میگفتی؟
-میخوای این دروغو تبدیل و واقعیت کنم؟
+چ...ی؟
قبل از اینکه بفهمم چیشده جونگکوک کنارم نشست و منو بلند کرد.(ا.ت رو تخت دراز کشیده بود و کوک ا.ت رو نشوند کنار خودش) و لب هامو بوسید.
و......
(دخالت نمیکنم📿)
- ۱۰.۰k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط