True Love②④
True Love②④
ا/ت
ا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت
تهیونگ: مراقب خودت باش برات آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم با یکی که هزاربرابر از منه عوضی احمق بهتر باشه
ازدواج کنی...
چیزی نگفتم و کیفم رو برداشتم و سریع رفتم بیرون...
بیرون از ساختمون نشستم و شروع کردم به گریه کردن
عووووضییییی....
چند ساعت بعد
برگشتم خونه...
م.ب: اومدی؟
ا/ت: مامان
م.ب: چیشده؟ چرا چشمات شده رنگ خون؟ آرایشت چرا خراب شده؟ گریه کردی؟ تهیونگ چیزی بهت گفته؟
رفتم بغلش کردم و با صدای بلند گریه کردم
م.ب: ببینمت چیشده؟
ا/ت: جدا شدم..
م.ب: چرا؟ شما که عاشق هم بودین
ا/ت: من بودم اما اون نبود..
م.ب: چی؟ چرا دخترم؟
ا/ت: مامان حالم خوب نیست نمیتونم بگم میخوام برم بخوابم
م.ب: باشه
رفتم تو اتاقم و در رو محکم کوبیدم و رفتم روی تختم...
یک ساعت بعد
از سردرد داشتم میمردم خوابم نمیبرد
قرص مسکن خوردم تا آروم شدم اما تا صبح خوابم نبرد...
تهیونگ
این بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم و از این زندگی کثافت و دروغ بیرون اومدم پس باید زندگی جدیدی رو شروع کنم
اما ا/ت چی؟
چطور میتونم فراموشش کنم
من عاشقشم...
یک سال بعد
ا/ت
یونی(دوست و همکار ا/ت)
یونی: ا/ت
ا/ت: جانم
یونی: دستم رو ببین
ا/ت: واییی فدات شم ازت خاستگاری کرد؟
یونی: آره امشب قرار خانوادگی داریم
ا/ت: اینجا چیکار میکنی برو آماده کن
یونی: اما یه مشکلی هست
ا/ت: جانم
یونی: یکی پرستار شخصی میخواست برای توی خونش انگار تصادف بدی کرده و بیمارستان هم نمیاد من قرار بود برم امروز خونش تو میتونی بری
ا/ت: آره عزیزم چرا که نه بهت تبریک میگم برای عروست فراموش نکنی دعوتم کنی
یونی: خیلی ممنون عزیزم
ا/ت: برو عزیزم منم میرم
یونی: این پروندش اما مشکل اینه اون مرده
ا/ت: مشکلی نیست
یونی: میتونی الان بری
ا/ت: باشه عزیزم توهم برو مراقب خودت باش
یونی: بای بای
ا/ت: بای
سریع رفتم لباس هام رو عوض کردم و از بیمارستان رفتم بیرون و تاکسی گرفتم
میخواستم به پرونده بیمار نگاه کنم که گوشیم زنگ خورد
ا/ت: جانم مامان جان
م.ب: کجایی؟
ا/ت: خونه ی یکی از بیمارها امشب شاید دیر اومدم منتظرم نباشین
م.ب: باشه عزیزم مراقب خودت باش خداحافظ
ا/ت: خداحافظ
گوشیم رو گذاشتم داخل کیفم و به آدرسی که یونی گفته بود رسیدم رفتم و آیفون زدم
بیمار: کیه؟
ا/ت: سلام پرستار هستم
بیمار: بفرمایید
تو آینه نگاهی به خودم کردم موهام رو درست کردم و رفتم داخل
ا/ت: سلام...
بیمار: توی اتاقم
رفتم توی اتاق و به پرونده نگاهی کردم
ا/ت: آقای کیم تهیونگ درسته؟
بیمار: بله
ا/ت: کیم تهیونگ؟
تهیونگ: پارک ا/ت
نگاهی بهش کردم با یک پای گچ گرفته و یک دست گچ گرفته روی تختش نشسته
ا/ت: من باید برم لطفا درخواست یه پرستار دیگه بدید
خواستم برم خواست بیاد سمتم که افتاد روی زمین نگران برگشتم و بهش نگاه کردم
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
ا/ت
ا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت
تهیونگ: مراقب خودت باش برات آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم با یکی که هزاربرابر از منه عوضی احمق بهتر باشه
ازدواج کنی...
چیزی نگفتم و کیفم رو برداشتم و سریع رفتم بیرون...
بیرون از ساختمون نشستم و شروع کردم به گریه کردن
عووووضییییی....
چند ساعت بعد
برگشتم خونه...
م.ب: اومدی؟
ا/ت: مامان
م.ب: چیشده؟ چرا چشمات شده رنگ خون؟ آرایشت چرا خراب شده؟ گریه کردی؟ تهیونگ چیزی بهت گفته؟
رفتم بغلش کردم و با صدای بلند گریه کردم
م.ب: ببینمت چیشده؟
ا/ت: جدا شدم..
م.ب: چرا؟ شما که عاشق هم بودین
ا/ت: من بودم اما اون نبود..
م.ب: چی؟ چرا دخترم؟
ا/ت: مامان حالم خوب نیست نمیتونم بگم میخوام برم بخوابم
م.ب: باشه
رفتم تو اتاقم و در رو محکم کوبیدم و رفتم روی تختم...
یک ساعت بعد
از سردرد داشتم میمردم خوابم نمیبرد
قرص مسکن خوردم تا آروم شدم اما تا صبح خوابم نبرد...
تهیونگ
این بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم و از این زندگی کثافت و دروغ بیرون اومدم پس باید زندگی جدیدی رو شروع کنم
اما ا/ت چی؟
چطور میتونم فراموشش کنم
من عاشقشم...
یک سال بعد
ا/ت
یونی(دوست و همکار ا/ت)
یونی: ا/ت
ا/ت: جانم
یونی: دستم رو ببین
ا/ت: واییی فدات شم ازت خاستگاری کرد؟
یونی: آره امشب قرار خانوادگی داریم
ا/ت: اینجا چیکار میکنی برو آماده کن
یونی: اما یه مشکلی هست
ا/ت: جانم
یونی: یکی پرستار شخصی میخواست برای توی خونش انگار تصادف بدی کرده و بیمارستان هم نمیاد من قرار بود برم امروز خونش تو میتونی بری
ا/ت: آره عزیزم چرا که نه بهت تبریک میگم برای عروست فراموش نکنی دعوتم کنی
یونی: خیلی ممنون عزیزم
ا/ت: برو عزیزم منم میرم
یونی: این پروندش اما مشکل اینه اون مرده
ا/ت: مشکلی نیست
یونی: میتونی الان بری
ا/ت: باشه عزیزم توهم برو مراقب خودت باش
یونی: بای بای
ا/ت: بای
سریع رفتم لباس هام رو عوض کردم و از بیمارستان رفتم بیرون و تاکسی گرفتم
میخواستم به پرونده بیمار نگاه کنم که گوشیم زنگ خورد
ا/ت: جانم مامان جان
م.ب: کجایی؟
ا/ت: خونه ی یکی از بیمارها امشب شاید دیر اومدم منتظرم نباشین
م.ب: باشه عزیزم مراقب خودت باش خداحافظ
ا/ت: خداحافظ
گوشیم رو گذاشتم داخل کیفم و به آدرسی که یونی گفته بود رسیدم رفتم و آیفون زدم
بیمار: کیه؟
ا/ت: سلام پرستار هستم
بیمار: بفرمایید
تو آینه نگاهی به خودم کردم موهام رو درست کردم و رفتم داخل
ا/ت: سلام...
بیمار: توی اتاقم
رفتم توی اتاق و به پرونده نگاهی کردم
ا/ت: آقای کیم تهیونگ درسته؟
بیمار: بله
ا/ت: کیم تهیونگ؟
تهیونگ: پارک ا/ت
نگاهی بهش کردم با یک پای گچ گرفته و یک دست گچ گرفته روی تختش نشسته
ا/ت: من باید برم لطفا درخواست یه پرستار دیگه بدید
خواستم برم خواست بیاد سمتم که افتاد روی زمین نگران برگشتم و بهش نگاه کردم
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۵.۵k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط