زمستان...

زمستان...
یک تـو می‌خواهد...
یک تو که دستانش را بشود...
بی هیچ دلهره‌‌ای گرفت...
یک تو که بشود
این خیابان‌های یخ زده را
گرم قدم زد...
دیدگاه ها (۵)

با من قهوه می‌نوشی؟قدم با منخیابان را؟و دستانم به دستتجان‌فش...

آرزویی که بنا نیست محقّق بشودمیتواند که همان حسرتِ مطلق بشود...

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

#این پاییز لعنتی...فصل‌ها عوض شدند و من در هر فصل، جُست‌وجوی...

🍑 زردآلوفروشی در خیابان‌های شهر، دهه ۱۳۵۰یادش بخیر! گاری‌های...

موسیقی

بازهم مظلوم نمایی برای زنان

♦️ماهی‌ای که راه می‌رود! این ماهی عجیب با لب‌های قرمز به‌جای...

فراسوی تکرارهاپنجره‌ای استکه من در انجا با تو... قدم می‌زنمچ...

پزشکیان زنگ زده بود به یکی از سران‌ فتنه که احوال پاش رو بپر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط