{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زنی جوان و درشت‌هیکل سربرهنه

زنی جوان و درشت‌هیکل سربرهنه
با پیشبند

موها را به عقب خوابانده
در خیابان ایستاده

یک پای جوراب‌پوش
بر پنجه کنار پیاده‌رو

لنگه کفشش به دست. خیره
نگاهش می‌کند

کفیِ کاغذی‌اش را بیرون آورده
تا میخی بیابد

که آزارش می‌داده.
دیدگاه ها (۱)

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

چند پارتی بازیچه

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

#پارت186"محمد"آرنجش را به در تیکه داده و پنجه هایش را بین ...

تمام این سالها را پای پیاده آمده بود ، کفشهایش سوراخ شده بو...

حکایت سید مهدی قوام و زن روسپیانگار باران چشم های زن، تمامی...

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چند...

انگار باران چشم های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی دانم چن...

چگونه با پدرت آشنا شدم؟!34یه مرد واقعی!آدمیزاد اگر هم می‌خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط