{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهکوک؛ اسیر سایه‌ها

تهکوک؛ اسیر سایه‌ها

پارت یک

شب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.

جونگ‌کوک کیفش را روی شانه انداخت و از در اصلی بیرون آمد. هوا سرد بود و خیابان خلوت.

چند قدم بیشتر نرفته بود که یک ماشین مشکی آرام کنارش توقف کرد.

در عقب باز شد.

جونگ‌کوک با تعجب عقب رفت، اما قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشد، مردی از ماشین پیاده شد.

کت مشکی، نگاه سرد و چهره‌ای که انگار هیچ احساسی در آن دیده نمی‌شد.

کیم تهیونگ.

اسمش را همه شنیده بودند.

رئیس جوان یکی از قدرتمندترین گروه‌های زیرزمینی شهر.

تهیونگ چند قدم جلو آمد.

«جونگ‌کوک؟»

جونگ‌کوک با ترس گفت:
«شما منو از کجا می‌شناسید؟»

تهیونگ جواب نداد.

فقط گفت:
«باید با من بیای.»

«اگه نیام چی؟»

تهیونگ برای چند ثانیه ساکت ماند.

«اون‌وقت آدم‌های دیگه‌ای سراغت میان؛ آدم‌هایی که من نمی‌تونم جلویشان رو بگیرم.»

جونگ‌کوک هنوز مردد بود.

تهیونگ ادامه داد:
«من نمی‌خوام بهت آسیب بزنم.»

جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
«پس چرا منو با خودت می‌بری؟!»

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

«چون دشمن‌های من فکر می‌کنن تو چیزی رو می‌دونی که نباید بدونی.»

آن شب، جونگ‌کوک وارد دنیایی شد که هیچ شباهتی به زندگی قبلی‌اش نداشت.

خانه‌ای بزرگ و ساکت، محافظ‌هایی در اطراف ساختمان و اتاقی که تهیونگ گفت تا زمانی که خطر برطرف شود، باید در آن بماند.

روزهای اول، جونگ‌کوک از تهیونگ متنفر بود.

اما کم‌کم متوجه چیزهایی شد که هیچ‌کس درباره‌ی آن مرد نمی‌دانست.

تهیونگ همیشه قبل از غذا خوردن مطمئن می‌شد جونگ‌کوک غذا خورده باشد.

وقتی شب‌ها صدای رعد می‌آمد، چراغ راهرو را روشن می‌گذاشت.

و هر بار که جونگ‌کوک می‌پرسید چرا این‌همه مراقب اوست، فقط یک جواب می‌داد:

«وظیفه‌مه.»

اما یک شب، وقتی جونگ‌کوک در راهرو زمین خورد، تهیونگ با نگرانی خودش را به او رساند.

برای اولین بار، آن نگاه سرد ناپدید شد.

جونگ‌کوک آرام پرسید:

«تو واقعاً از من متنفری؟»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

«نه.»

«پس چرا همیشه این‌قدر سردی؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

«چون هرکسی که بهش اهمیت دادم، آخرش به خاطر من آسیب دید.»

و همان شب، جونگ‌کوک برای اولین بار فهمید پشت آن چهره‌ی سرد، آدمی ایستاده که بیشتر از آنچه نشان می‌دهد، از دست دادن می‌ترسد.

از آن روز، چیزی میان آن دو شروع به تغییر کرد...
دیدگاه ها (۰)

رمان جدید. سرش جر خوردمجونگ‌کوک، ۲۳ ساله: دانشجوی دانشگاه، آ...

اقوداا

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط