عاشقم باش part 10
تمام زندگیم رو میفروختم نمیتونستم پولشو بدم!
به رئیس نگاه کردم که فقط سرشو تکون داد:
☆خب قربان،الان حساب میکنید؟!
_ هنوز نه،کیف و کفش ست لباس ها رو هم میخوام، ساعت هم همینطور و اکسسوری های مناسب با استایل لباس ها!
☆ بله حتما،لطفا از این طرف!
این دیوونه شده! چرا این کارا رو میکنه؟! دنبالش رفتم و باهاش هم قدم شدم و یجوری جرعتم رو جمع کردم و تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم:
+رئیس میشه صحبت کنیم؟!
_چیزی شده؟! نکنه خوشت نمیاد!
+ته اینطور نیست.... البته درمورد اون دوتا لباس مجلسی که.....
_درمورد لباس مجلسی ها مخصوصا اون قرمز و مشکیه به هیچ عنوان حق دخالت نداری،اگه درمورد بقیه باشه شاید قبول کنم!
+ رئیس ببخشید من قراره اون لباس هارو بپوشم، نمیتونم نظر بدم؟!
_ در این زمینه نه!
+رئیس این لباسا خیلی قشنگ و شیکن ولی قیمتشون خیلی بالاست!
_ تو اصلا به این چیزا کار نداشته باش،حالا هم هیچی نگو و فقط دنبالم بیا!
رفتیم یه طرف دیگه ی مغازه که کلا کفش بود و اون آقاهه هم یه دفترچه دستش گر۴ت و یکی یکی طبق رنگ های لباسای توی لیستش کیف و کفش انتخاب میکرد و به رئیس نشون میداد!
بعضی هاشون رو تایید میکرد و بعضی هاشون هم خودش انتخاب میکرد که البته از حق نگذریم سلیقش خیلی خوبه!
بعد از اینکه مدل ها مشخص شد آقاهه برگشت طرفم:
☆خیلی ببخشیو بانو،جسارتا سایز پاتون رو لطف میکنید که ما براتون آماده کنیم؟!
+سایز پای من......
_ سایز پاشون ۳۹عه،سریع تر من جای دیگه هم کار دارم!
☆بله الان آماده می کنیم!
با تعجب برگشتم طرف رئیس که دیدم داره توی راهرو برای خودش قدم میزنه و کفشا رو نگاه میکنه، اون از کجا میدونه سایز پای من چنده؟!
من حتی یکبار هم باهاش حرف نزدم اون از کجا میدونه؟! وقتی کفشا رو اماده کردن و همرو گذاشتن توی باکس ها صاحب مغازه اوند طرفمون و به رُیس احترام گذاشت
☆ببخشید قربان ولی برای تهیه ساعت و اسسوری های بانو باید اشریف ببرید شعبه ی بعدی ما،من بهشون اطلاع دادم که دارین تشریف می برید اونجا؛ گفتن براتون آناده میکنن!
_باشه،همینایی که هست رو برام حساب کن!
☆بله حتما!
عین این مرغ های گیج دور و برم رو نگاه میکردم، باورم نمیشه داره چنین اتفاق هایی میوفته!
مغزم داره منفجر میشه؛ چرا الان توی چنین شرایطی گیر کردم؟!
دوباره رفتیم تا صورت حساب جدید رو بنویسه و من هر لحظه داشتم بیشتر قاطی میکردم!............
به رئیس نگاه کردم که فقط سرشو تکون داد:
☆خب قربان،الان حساب میکنید؟!
_ هنوز نه،کیف و کفش ست لباس ها رو هم میخوام، ساعت هم همینطور و اکسسوری های مناسب با استایل لباس ها!
☆ بله حتما،لطفا از این طرف!
این دیوونه شده! چرا این کارا رو میکنه؟! دنبالش رفتم و باهاش هم قدم شدم و یجوری جرعتم رو جمع کردم و تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم:
+رئیس میشه صحبت کنیم؟!
_چیزی شده؟! نکنه خوشت نمیاد!
+ته اینطور نیست.... البته درمورد اون دوتا لباس مجلسی که.....
_درمورد لباس مجلسی ها مخصوصا اون قرمز و مشکیه به هیچ عنوان حق دخالت نداری،اگه درمورد بقیه باشه شاید قبول کنم!
+ رئیس ببخشید من قراره اون لباس هارو بپوشم، نمیتونم نظر بدم؟!
_ در این زمینه نه!
+رئیس این لباسا خیلی قشنگ و شیکن ولی قیمتشون خیلی بالاست!
_ تو اصلا به این چیزا کار نداشته باش،حالا هم هیچی نگو و فقط دنبالم بیا!
رفتیم یه طرف دیگه ی مغازه که کلا کفش بود و اون آقاهه هم یه دفترچه دستش گر۴ت و یکی یکی طبق رنگ های لباسای توی لیستش کیف و کفش انتخاب میکرد و به رئیس نشون میداد!
بعضی هاشون رو تایید میکرد و بعضی هاشون هم خودش انتخاب میکرد که البته از حق نگذریم سلیقش خیلی خوبه!
بعد از اینکه مدل ها مشخص شد آقاهه برگشت طرفم:
☆خیلی ببخشیو بانو،جسارتا سایز پاتون رو لطف میکنید که ما براتون آماده کنیم؟!
+سایز پای من......
_ سایز پاشون ۳۹عه،سریع تر من جای دیگه هم کار دارم!
☆بله الان آماده می کنیم!
با تعجب برگشتم طرف رئیس که دیدم داره توی راهرو برای خودش قدم میزنه و کفشا رو نگاه میکنه، اون از کجا میدونه سایز پای من چنده؟!
من حتی یکبار هم باهاش حرف نزدم اون از کجا میدونه؟! وقتی کفشا رو اماده کردن و همرو گذاشتن توی باکس ها صاحب مغازه اوند طرفمون و به رُیس احترام گذاشت
☆ببخشید قربان ولی برای تهیه ساعت و اسسوری های بانو باید اشریف ببرید شعبه ی بعدی ما،من بهشون اطلاع دادم که دارین تشریف می برید اونجا؛ گفتن براتون آناده میکنن!
_باشه،همینایی که هست رو برام حساب کن!
☆بله حتما!
عین این مرغ های گیج دور و برم رو نگاه میکردم، باورم نمیشه داره چنین اتفاق هایی میوفته!
مغزم داره منفجر میشه؛ چرا الان توی چنین شرایطی گیر کردم؟!
دوباره رفتیم تا صورت حساب جدید رو بنویسه و من هر لحظه داشتم بیشتر قاطی میکردم!............
- ۹.۷k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط