شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت سیزدهم🔍
این قسمت=[شکافی در دیواره ی فولادی]

قدمام روی سنگ‌فرش راهروی عمارت طوری بود که انگار دارم راه رو برای یه طوفان باز می‌کنم. بندر شماره ۴
این مسئله داشت تمام اعصابم رو خرد می‌کرد. جونسو مثل همیشه سایه‌به‌سایم حرکت می‌کرد و گزارش‌های خسته‌کننده رو توی پوشه به سمتم می‌گرفت.

«قربان، تیم امنیتی می‌گه محموله ساعت ۲ بامداد حرکت می‌کنه. باید تدابیر حفاظتی رو تو بخش شرقی چندبرابر کنیم.»

بی‌حوصله بودم. تنفر خاصی نسبت به هرج‌ومرج دارم. وقتی وارد سالن خیاطی خصوصی شدم تا لباس‌های مخصوص مهمونی فردا شب رو چک کنم، اصلاً انتظار نداشتم چیزی ببینم که برنامه‌های ذهنیم رو بهم بریزه.
در رو که باز کردم، انتظار داشتم با مسئولین تشریفات یا خدمتکارهایی که دارن لباس‌ها رو آماده می‌کنن روبه‌رو بشم. اما نگاهم درست روی جانگ یونسو اون خدمتکارِ جدید قفل شد.
داشتم با خودم فکر می‌کردم:این دختر باز اینجا چیکار می‌کنه؟ می‌خواستم با تندی بیرونش کنم، اما کلمات توی گلوم خشک شدن.
اون تنها بود. هیچ‌کس کنارش نبود. انگار داشت لباسی رو که برای مهمونی فردا آماده شده بود، می‌سنجید. وقتی برگشت و من رو دید، وحشت توی چشم‌هاش نشست؛ اما چیزی که باعث شد خشکم بزنه، لباسش نبود. اون خدمتکارِ همیشه دست‌وپلفتی، حالا توی اون لباسِ رسمی، شکل متفاوتی داشت. نوری که از پنجره می‌تابید، روی صورتش چرخید و من برای اولین بار، واقعاً بهش نگاه کردم. به چشم‌هاش، به اون ظرافتی که زیر اون لباس‌های خدمتکاری بی‌شکل، همیشه مخفی بود.
یک لحظه، فقط یک لحظه، انگار تمام نقشه‌های مافیایی، تمامِ استرس بندر شماره ۴ و تمام دنیای سیاه و سفیدِ من متوقف شد. زمان کش اومد
من چمه؟ چرا نمی‌تونم نگاهم رو بردارم؟
سوالی که توی مغزم پیچید، ترسناک‌تر از هر تهدیدی بود. من آدم این بازی‌ها نبودم. من کسی بودم که با یک نگاه، مرگ رو به چشم دشمنانم می‌آورد، نه کسی که جلوی یک خدمتکار ساده، قلبش توی سینش به تپش میفته. اون هم همین‌طور، اونجا ایستاده بود، زیپ لباسش نیمه‌باز بود و با چشم‌های گرد و نگران به من خیره شده بود.
صدای سرفه ی خشک جون‌سو پشت سرم، این سکوت مرگبار رو شکست. انگار از یه کابوس شیرین بیدار شده باشم.

«قربان؟ گزارش تیم امنیتی...»

سریع خودم رو جمع‌وجور کردم. فکم رو منقبض کردم تا لرزش نامحسوس دستام پنهان بمونه. باید از اونجا می‌رفتم بیرون، قبل از اینکه بیشتر از این توی باتلاقی که نمی‌شناختمش فرو برم.
با صدایی که سعی کردم مثل همیشه سرد و برنده باشه، گفتم:

-"اووه... بله. حواسم نبود."

وقتی داشتم از در خارج می‌شدم، یه نیاز غیرقابل کنترل توی وجودم داد می‌زد که دوباره برگرد و نگاهش کن. دندونام رو روی هم فشار دادم و با قدم‌های بلندتر از همیشه راه افتادم.
اون فقط یه مهره‌ست. یه خدمتکار. فقط همین.
این رو به خودم می‌گفتم، اما وقتی دوباره از گوشه‌ی چشم، برای یه صدم ثانیه، نیم نگاهی به پشت سرم انداختم، می‌دونستم که دارم به خودم دروغ میگم. این دیگه فقط یک کارمند نبود؛ اون حالا داشت توی ذهنم، فضای خیلی بیشتری رو اشغال می‌کرد.

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie

حیحیحیحیحیحی حال کردین این پارت رو چقدر کتابی نوشتم؟یاع یاع یاع😂😅
از اونجایی که دلم نیومد شما رو تو خماری بزارم،یه پارت آپ کردم.
الان من تا پارت سی ام نوشتم اگه جدی جدی خوب حمایت کنین همشو یه جا میزارم(حالا شاید با یه ساعت اختلاف چون ویس هنگ میکنه و بعدش پر از باگ میشه)
دیدگاه ها (۳)

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

پات ۱۹

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

مافیای من

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط