بعد از بسته شدن در، برای چند لحظه فقط صدای قلبت را می‌شنی

بعد از بسته شدن در، برای چند لحظه فقط صدای قلبت را می‌شنیدی. صدای قدم‌های تهیونگ در راهرو محو شد، و دوباره خانه در همان سکوت سنگین فرو رفت.

پاهایت بی‌اختیار تو را بردند. میان تخت و کمد یک فضای باریک بود، جایی که حتی نور هم به سختی وارد می‌شد. خودت را آنجا جمع کردی، زانوهایت را بغل گرفتی و پیشانی‌ات را روی دست‌هایت گذاشتی.

دیوار سرد پشتت بود، بوی چوب قدیمی کمد در مشامت می‌پیچید. انگار این تنها جایی بود که می‌توانستی کمی احساس امنیت کنی، جایی که اگر خودت را کوچک‌تر کنی شاید کسی تو را نبیند.

اول فقط نفس‌هایت لرزیدند، بعد اشک‌ها بی‌صدا سرازیر شدند. گریه‌ات آرام بود، مثل قطره‌هایی که از سقف تاریک غاری فرومی‌چکند. هر قطره روی زانوهایت می‌افتاد و داغی کوتاهی می‌گذاشت.

هیچ‌کس نبود که صدایت را بشنود. حتی بی‌سیم هم در آن نقطه‌ی باریک ساکت مانده بود. انگار دنیا بیرون خاموش شده بود و فقط صدای خفه‌ی گریه‌ات باقی مانده بود.

نفس کشیدن سخت بود، اما رها نکردی. می‌خواستی آرام گریه کنی، بی‌آن‌که کسی بفهمد. چون می‌دانستی اگر تهیونگ بویی از این ضعف می‌برد، فقط زخم دیگری به زندانت اضافه می‌شد.

همان‌طور میان تخت و کمد مانده بودی، با صورتی خیس و دلی که زیر فشار حرف‌هایش شکسته بود.

و در آن لحظه، بیشتر از هر وقت دیگری فهمیدی که این خانه واقعاً زندان است، و تو زندانی‌ای که حتی برای گریه کردن باید گوشه‌ای پنهان شود.
دیدگاه ها (۰)

خانه قدیمی مادر بزرگ پناه آخر هفته های ما است.از زمانی که زن...

گاهی باید از همه چیز فاصله بگیری ... از آدم ها ، از شلوغی، ا...

می‌گویند عاقل باش، حسابگر باش، منطقی تصمیم بگیر...اما میان ت...

پدرم نیست ...

من هیچ‌وقت آن‌قدر سرم شلوغ نمی‌شود که دلم برایت تنگ نشود… حت...

و قلبم دوباره تپیدpart: 5 ...

وقتی لب تو خنده زد

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

𓆩 پارت ۳۹ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد خانه شد و کیفش را روی مبل اندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط