{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۳۹ 𓆪 🖤🥀

𓆩 پارت ۳۹ 𓆪 🖤🥀

ات با عجله وارد خانه شد و کیفش را روی مبل انداخت.

جیمین که روی کاناپه نشسته بود، سرش را بلند کرد.
— کجا بودی؟

ات نفس‌نفس‌زنان گفت:
— یه جای خیلی مهم!

جیمین اخم کرد.
— چه جایی مهم‌تر از اینکه منو از نگرانی دربیاری؟

ات لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
— اگه بگم، قول میدی عصبانی نشی؟

جیمین:
— نه.

ات:
— پس نمی‌گم. 😌

جیمین چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد خندید.
— واقعاً غیرقابل کنترلی.

همان لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.

لبخندش محو شد.

تماس از یکی از افرادش بود.

— رئیس... پیداشون کردیم.

جیمین از جا بلند شد.
— کجان؟

صدای مرد از آن طرف خط جدی بود:
— دقیقاً جایی که فکرش رو نمی‌کردیم...

جیمین نگاهش را به ات دوخت.

— من الان میام.

تماس قطع شد.

ات آرام پرسید:
— چی شده؟

جیمین کت مشکی‌اش را برداشت.

— باید بریم.

ات:
— کجا؟

جیمین در را باز کرد و با نگاهی مرموز گفت:

— دنبال جواب‌هایی که مدت‌هاست منتظرشن.

و این بار، ات فهمید که قرار نیست این شب مثل شب‌های قبل تمام شود...
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط