{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من — قسمت ۲۱

مافیای من — قسمت ۲۱

اسمِ مادر

ات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه کرد.

— «دختر کسیه که پنج ساله دنبالش می‌گردی» یعنی چی؟

جونگکوک جواب نداد.

سونگ‌هو لبخند کوتاهی زد.

— هنوز هم نمی‌خوای بهش بگی؟

جونگکوک با همان صدای سرد همیشگی گفت:

— سونگ‌هو، سکوت کن.

زن کنار او جلو آمد.

— ات...

ات برگشت سمت زن.

— شما منو می‌شناسید؟

زن چند لحظه به صورتش نگاه کرد.

— نه شخصاً.

بعد مکث کرد.

— ولی مادرت رو می‌شناختم.

ات نفسش را حبس کرد.

— مادرم؟

جونگکوک فوراً گفت:

— ات، بیا بیرون.

— نه!

ات این بار واقعاً عصبانی شده بود.

— هر بار که چیزی می‌پرسم، منو از جواب دور می‌کنید. این بار دیگه نه.

جونگکوک ساکت ماند.

ات ادامه داد:

— من می‌خوام بدونم پدر و مادرم چه ارتباطی با شما داشتن.

زن آرام گفت:

— پدرت...

اما جونگکوک حرفش را قطع کرد.

— کافی‌ـه.

ات برگشت سمت او.

— چرا؟

جونگکوک نگاهش کرد.

چشم‌هایش همچنان سرد بود، اما چیزی پشت آن نگاه پنهان شده بود.

— چون هنوز همه‌ی حقیقت رو نمی‌دونیم.

ات آرام پرسید:

— ولی شما یه چیزهایی می‌دونید.

— بله.

— پس بگید.

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— پدرت پنج سال پیش ناپدید شد.

ات خشکش زد.

— ناپدید؟

— بله.

— یعنی... نمرده؟

جونگکوک جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

ات یک قدم عقب رفت.

— شما می‌دونید کجاست؟

جونگکوک خیلی آرام گفت:

— نه.

ات به چهره‌اش نگاه کرد.

— دروغ می‌گید؟

جونگکوک برای اولین بار بدون عصبانیت جواب داد:

— نمی‌دونم.


---

همان لحظه صدایی از پشت ساختمان آمد.

سونگ‌هو سریع به سمت در نگاه کرد.

— وقت نداریم.

جونگکوک فوراً جدی شد.

— همه بیرون.

مردهایش حرکت کردند.

ات هم خواست همراهشان برود، اما جونگکوک جلویش را گرفت.

— تو کنار من می‌مونی.

ات با تعجب نگاهش کرد.

— چرا؟

— چون اینجا امن نیست.

ات آرام گفت:

— باشه.

جونگکوک برای لحظه‌ای مکث کرد.

انگار انتظار نداشت این بار بدون بحث قبول کند.

اما ات خیلی آرام اضافه کرد:

— فقط چون نمی‌خوام گمت کنم.

جونگکوک نگاهش کرد.

ات خودش هم از حرفش کمی خجالت کشید و سریع نگاهش را برگرداند.

چند ثانیه سکوت شد.

جونگکوک فقط گفت:

— خوبه.

اما گوشه‌ی لبش برای لحظه‌ای تکان خورد.

ات فوراً متوجه شد.

— دوباره لبخند زدی.

جونگکوک سرد گفت:

— نه.

— زدی!

— تو زیادی دقت می‌کنی.

— چون شما خیلی کم لبخند می‌زنید.

جونگکوک چیزی نگفت.

اما این بار هم نتوانست کاملاً پنهان کند که حرف ات رویش تأثیر گذاشته.


---

چند دقیقه بعد، ساختمان دوباره آرام شد.

سونگ‌هو دیگر آنجا نبود.

زن هم رفته بود.

فقط جونگکوک و ات مانده بودند.

ات کنار پنجره ایستاده بود.

— جونگکوک...

— بله؟

— چرا اصلاً منو استخدام کردی؟

جونگکوک ساکت شد.

این سؤال را انگار انتظار نداشت.

— چون خوب کار می‌کردی.

ات برگشت.

— فقط همین؟

جونگکوک نگاهش نکرد.

— بله.

ات چند ثانیه خیره ماند.

— دروغ می‌گی.

جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.

— چرا فکر می‌کنی؟

ات لبخند کوچکی زد.

— چون شما وقتی دروغ می‌گید، به چشم آدم نگاه نمی‌کنید.

جونگکوک ساکت شد.

ات آرام گفت:

— پس چرا؟

جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام جواب داد:

— چون وقتی پرونده‌ات رو دیدم...

مکث کرد.

— فهمیدم تو دختر اونایی.

ات منتظر ماند.

— و؟

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.

— و تصمیم گرفتم نزدیک خودم نگهت دارم.

ات آرام پرسید:

— برای محافظت؟

جونگکوک گفت:

— اولش، بله.

ات قلبش کمی تندتر زد.

— و الان؟

جونگکوک سرش را بلند کرد.

نگاهش چند ثانیه روی صورت ات ماند.

اما جواب نداد.

فقط گفت:

— الان پیچیده‌تره.

ات لبخند کوچکی زد.

— یعنی خودتون هم نمی‌دونید؟

جونگکوک خیلی آرام گفت:

— دقیقاً.


---

بیرون ساختمان، یک ماشین از دور ایستاده بود.

مرد داخل ماشین گوشی‌اش را برداشت.

— رئیس، تأیید شد.

صدای طرف مقابل آمد:

— چی؟

مرد لبخند زد.

— جونگکوک واقعاً به دختره اهمیت می‌ده.

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای سردی از آن طرف خط آمد:

— پس نقشه عوض شد.

مرد پرسید:

— دستور جدید؟

صدای آن طرف آرام جواب داد:

— این بار خود جونگکوک رو هدف قرار نمی‌دیم.

مکث.

— دختره رو مجبور می‌کنیم خودش حقیقت رو پیدا کنه.

و تماس قطع شد.

داخل ساختمان، ات هنوز کنار جونگکوک ایستاده بود.

بی‌خبر از اینکه از همین لحظه...

رازهای گذشته، احساسات تازه و خطرهای جدید، آرام‌آرام به هم گره می‌خوردند.

حمایت کنید لطفا💔
دیدگاه ها (۴)

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 31کیم سونگ‌هو از ماشین پیاده شد.چ...

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

🖤 پارت بیستم | پروندهلانا با ترس گفت:— پرونده‌ی من یعنی چی؟د...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

🦢 پارت بیست‌وپنجم | تلهساعت نزدیک ده شب بود.لیانا جلوی آینه ...

قسمت هفده

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۸ | چیزی بیشتر از اعتماداتاق دوباره در سکوت...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط