{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیقرارم بیقرارم بیقرار

بیقرارم بیقرارم بیقرار
بیقرارم از جفای روزگار

بیقرارم زانکه خشکید ریشه ام
همچنان برگی میان بیشه ام

بیقرارم چونکه بی مادر شدم
بی رفیق و مونس و یاور شدم

بیقرارم برگ زردم دوستان
می توان دید در دو چشمم این خزان

بیقرارم غصه دارد دل من
قصه ی ناگفته دارد دل من

بیقرارم....................
دیدگاه ها (۱)

مثل یک پیچک به دور قامتم پیچید... و رفت با نسیمی ناگهان پایی...

آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها تنها برگي روي شاخه ش موند...

عشق را نازم كه بر اين دل نظر دارد هنوزاز تمام ِ زير و ب...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد میلغزد...

کاش می شد روی خط سرنوشتروزهای با تو بودن را نوشت..سرنوشت , ن...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سردمیلغزد ب...

باز هم سحرباز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی س...

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سردمیلغزد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط