{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اونایی که نرفتن کربلا اینو بخونن!

اونایی که نرفتن کربلا اینو بخونن!
اونایی هم که رفتن کربلا علیرضا رو ندیدن؟
آخه اون با هممون قرار گذاشته کربلا!
اینو بخون متوجه میشی


آمدم خانه. مادرم خیلی هیجان زده بود. با رنگ پریده گفت: علیرضا برگشته! پسرم بعد از شانزده سال برگشته. کمی مادر را نگاه کردم. گفتم: آخه مادر چرا نمیخوای قبول کنی٬ پسرت شهید شده. جنازه‌اش هم توی فکه مانده.
گفت: به خدا چند دقیقه پیش اومد. دست من را بوسید و گفت: خسته ام. بعد رفت توی اتاق و خوابید.
ظهر همان روز اخبار اعلام کرد: فردا بعد از نماز جمعه سه هزار شهید از تهران تشیع خواهند شد. خبر بعدی این بود که اولین کاروان زائران ایرانی امروز به طور رسمی وارد کربلا شد!
یکباره رنگم پرید. حالا علت حضور علیرضا و صحبت های مادر را فهمید بودم. علی گفته بود: من برمی گردم. اما زمانی که راه کربلا باز شد! حالا هم که راه کربلا باز شده!!
با بنیاد شهید تماس گرفتم. کاملا صحیح بود علیرضای کریمی اعزامی از اصفهان یکی از شهدا بود.
چند روزی تا محرم باقی مانده بود. ما هم صبر کردیم تا پیکر علیرضا بیاید بعد مراسم بگیریم اما خبری نشد!!
به سپاه بنیاد شهید و. . . . مراجعه کردم. گفتند: شاید تشابه اسمی بوده. خلاصه هرکسی چیزی گفت. ماهم ناامید شدیم.
اما چند روز بعد پیکر علیرضا برگشت! گفتند: به طور اشتباه جنازه او به استان دیگری منتقل شده بود.
البته من این حرف را قبول نداشتم! این مسئله عادی نبود. پیکر علیرضا درست شب تاسوعا به اصفهان آمد. آخه پدرم وقتی که علیرضا توی کودکی مریض شده بود و همه دکترا ازش قطع امید کرده بودن او را نذر حضرت عباس کرد و علیرضا شفا پیدا کرده بود. حالا علیرضا را شب حضرت عباس به مسجد آوردن بعد از شانزده سال!
این عاشق آقا ابالفضل در شب تاسوعا تشیع شد. صبح روز بعد هم با مراسم با شکوهی پیکر او را به خاک سپردیم. یکی از بچه های تفحص آمده بود خانه ی ما. می‌گفت: این شهید به خواب علیرضا غلامی مسئول گروه ما آمده بود. گفته بود: وقت آن رسیده که من برگردم! بعد هم محل خودش را گفته بود!!
علیرضا تا کنون مشکل سفر کربلای بسیاری را حل کرده! اصلا با همه من و شما در آنجا وعده کرده!
در پایان آخرین نامه اش خطاب به همه ما نوشته بود: به امید دیدار در کربلا! برادر شما علیرضاکریمی


شادی امام و شهدا صلوات
(از طرف شهید مصطفی کاظم زاده)
دیدگاه ها (۱۰)

چهار زندگی که از هم پاشید رو هم میبینید؟!چقدر شماها وقیحید آ...

🎥 رژه لوطی‌های قمه‌به‌دست در خیابان‌های اصفهان برای دفاع از ...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

پیوند علیرضا و مهشاد مبارکاما کسی برای از هم پاشیدن پیوندبین...

𓆩♡𓆪 «و این‌گونه، داستان ما به فصلِ هزارم رسید…» 𓆩♡𓆪گاهی بعضی...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "27""ویو نویسنده مامی"فقط ...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

.حامد بهداد: از خانواده شه/ید عذرخواهی می‌کنم/ دو دستگی‌ها ب...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط