هم‌سلولی خطرناک (part3)

هم‌سلولی خطرناک (part3)
دختر یاد گرفته بود وقتی نگهبان با بی‌تفاوتی می‌گوید خانواده‌ات نیامدن، فقط سرش را تکان بدهد و برود
اما شب‌ها، وقتی سلول توی تاریکی فرو می‌رفت، خستگی مثل شن بود که از گوشه‌ی چشم‌هایش پایین می‌ریخت

از یک جایی به بعد شروع کرد به حرف زدن
شب‌ها، وقتی نور سلول کم می‌شد، از خاطراتش می‌گفت
از پدری که رفته بود و بوی سیکارش به جای مانده بود
از مادری که در بیمارستان روانی بود و اسمش را فراموش کرده بود
+توی این دنیا، یا شکارچی می‌شی یا شکار، من تصمیم گرفتم شکارچی باشم
+ولی شکارچی‌ها هم یه روز خسته می‌شن، خستگی شکارچی، بدترین جور خستگیه

_ و الان؟.... الان هم شکارچی‌ای؟

+ الان... نمی‌دونم
به سقف نگاه کرد
+ الان یه چیزی هست که نمی‌ذاره فکر کنم شکارچی‌ام، یه چیزی که شبیه ضعفه
+ولی ضعف نیست، مثل زخمیه که خوب نمی‌شه ولی آدم رو نمی‌کشه

(روز بیست‌ویکم)

در کارگاه خیاطی بود که مردی از بخش B، با شانه‌های پهن و بوی عرق و تنباکو، پشت سرش ایستاد
÷² دختره‌ی جونگین
کلمه‌ی جونگین را مثل تف کردن گفت
می‌دونی جونگین الان کجاست؟ توی بازداشت انفرادی، سه روز
÷² یعنی سه روز هیچ‌کس مراقب تو نیست
سوزن را روی میز گذاشت
دستش آرام بود، اما قلبش مثل پرنده‌ای بود که توی قفس به دیواره‌ها می‌کوبید
وقتی دید مرد بازوی دختر رو گرفت دختر ناگهان به نفس نفس افتاد و چند قدم رفت عقب و گفت:
+به من دست نزن
÷² یا چی؟
مرد خندید و صدای خنده‌اش مثل کشیدن صندلی روی سرامیک بود *خنده شیشه پاک‌کنی*
÷² جونگین سه روز دیگه برمی‌گرده، تا اون‌وقت، کی می‌خواد ازت محافظت کنه کوچولو؟

دختر سوزن را توی دستش گرفت، نه برای زدن، برای اینکه چیزی داشته باشد تا از خودش محافظت کند
+ من از خودم محافظت می‌کنم
مرد قدمی جلو آمد، اما قدم دوم را برنداشت
چون صدای درِ کارگاه باز شد و جونگین، با لباس چروک و خطی خون‌آلود روی گونه‌اش، ایستاد توی چارچوب
*فرشته نجاته یا مرد عنکبوتی؟ مسئله این است*

سه روز انفرادی، اما مثل کسی بود که از جهنم برگشته باشد و چیزی از جهنم با خودش آورده باشد

_ یه بار دیگه اسم من رو از دهنت بشنوم
آروم اومد جلو و گفت
زبونت رو می‌ذارم روی همین میز، و این بار شوخی نمی‌کنم

مرد از ترس عقب رفت، و از پشت افتاد روی زمین مثل کسی که پایش به صندلی گیر کند

به دختر نگاه کرد
نگاهش مثل دستی بود که از میان آتش دراز شده باشد
_ سوزن رو بذار زمین، لازمش نداری

سوزن را گذاشت
·دستش می‌لرزید، اما نه از ترس، از چیزی که اسمش را نمی‌دانست
+ چرا برگشتی؟ گفتن سه روز

_ سه روز بود، دو روزش رو... معامله کردم
خط خون روی گونه‌اش خشک شده بود، مثل جاده‌ای که روی نقشه گم شده باشد
_ شنیدم یکی داشت نزدیکت می‌شد، نتونستم بشینم

آن شب، روی تختش نشست و به او نگاه کرد که پشتش را به او کرده بود و زخم روی گونه‌اش را با دستمال پاک می‌کرد
+بذار کمکت کنم

_ لازم نیست

+ می‌دونم لازم نیست
بلند شد و کنارش نشست
دستمال را از دستش گرفت
دستش، وقتی به صورتش نزدیک شد، لرزید

چشم‌هایش را بست، مثل کسی که برای اولین بار در عمرش تسلیم چیزی می‌شود
+چرا این کار رو می‌کنی؟
_ چون...
نفسش را بیرون داد و صدایش مثل شیشه‌ای بود که ترک برداشته
_چون وقتی بهت نگاه می‌کنم، یادم می‌ره شکارچی‌ام، یادم می‌ره باید تنها باشم
و این منو می‌ترسونه....من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم، ا/ت، جز از این

دختر دستمال را روی زخمش نگه داشت
+ من هم از هیچ‌چیز نمی‌ترسم، جز از این که یه روز از اینجا بری و من بمونم

_من جایی نمی‌رم، حتی اگه بخوام، نمی‌تونم
_ این... این دیگه قانون من نیست، این یه چیز دیگه‌ست
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۴۴

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

اهنگ پست دوم جانگ کوکترجمه اهنگترجمه متن آهنگ بیا توی خیابون...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p36ویو ا.تکنار تخت نشسته...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط