آنچنان زیبا تومیخندے کہ جادو

آنچنان زیبا تومیخندے کہ جادو
میشوم مثل یڪ کودک دمادم
پر هیاهو میشوم

تا بہ گل ها میرسی آنها خجالت
میکشندغنچہ ها گل می دهد
منهم غزلگو میشوم

قووو
دیدگاه ها (۲)

می‌گوید:هزار عیب و دوصد نقص در وجودِ من است؛تو اما با نگاهِ ...

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفتدو دست صبح به روی خود آفتاب گ...

🌹❤️ بعضی هدیه‌ها با دست تقدیم می‌شن، اما از دل به دل می‌رسن…...

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

دختر 13 ساله ششم ابتدایی باردار شده؛ اگه همین دختر با ازدواج...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

رفته بودیم کوه ، روی دامنه های کوه یه دسته گل خیلی خیلی قشنگ...

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

حمید علیدوستی؛ مردی که فوتبال را بازی می‌کرد و زندگی را می‌ف...

اگر باور کنی یا نه تو را در خواب میدیدمدو چشمان قشنگت را شرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط