داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایههای خاکستری» به ن
داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایههای خاکستری» به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
در سرزمینی دور که آسمانش همیشه رنگِ غروب بود، پسری کوچک به نام «رایان» زندگی میکرد. رایان برعکس بقیه بچهها، عاشقِ کشفِ ناشناختهها بود. یک روز، وقتی داشت در کتابخانهی قدیمی پدربزرگش جستوجو میکرد، نقشهای پیدا کرد که او را به «قصر سایههای خاکستری» راهنمایی میکرد؛ جایی که همه میگفتند محلِ زندگی یک «دیوِ اخمو» است.
رایان با شجاعت به راه افتاد. وقتی به قصر رسید، با «جادوگرِ سردرگم» روبهرو شد. جادوگر چوبدستیاش را تکان میداد اما به جای گل و شیرینی، ابرهای سیاه و بارانهای خیس تولید میکرد! جادوگر با عصبانیت گفت: «ای کودک! چرا به اینجا آمدی؟ من دارم جادو یاد میگیرم تا تمامِ شادیهای دنیا را به قصر خودم بیاورم!»
رایان جلو رفت و با مهربانی گفت: «اما جادوگر عزیز، شادی با زور به دست نمیآید. باید آن را بخشید!»
همان لحظه، دیوِ بزرگ با صدایِ لرزانی از پشتِ دیوار ظاهر شد. او اصلاً ترسناک نبود؛ فقط خیلی غمگین بود و دلش میخواست دوست داشته باشد. جادوگر تا دیو را دید، خواست وردی بخواند تا او را تبدیل به سنگ کند، اما رایان جلوی او را گرفت.
رایان فریاد زد: «صبر کن! جادوی واقعی، جادویِ دوستی است!»
در همان لحظه، نوری طلایی در فضای قصر پیچید. «فرشته مهربون» با بالهای درخشانش از میان ابرها ظاهر شد. او با لبخندی گرم، دستان جادوگر و دیو را در دست هم گذاشت. فرشته مهربون گفت: «جادوگرِ عزیز، تو با خشم نمیتوانی شادی بسازی. و تو، ای دیوِ بزرگ، با گوشهگیری نمیتوانی دوستی پیدا کنی. جادوی من این است: وقتی به دیگران مهربانی کنی، دنیا رنگارنگ میشود.»
جادوگر که حالا خجالتزده بود، چوبدستیاش را به جای ابر، به سمت آسمان گرفت و ناگهان هزاران پروانهی رنگی و آبنباتهای خوشمزه در فضا پراکنده شد. دیو از ته دل خندید و قصرِ خاکستری، ناگهان تبدیل به قصری پر از گلهای آفتابگردان شد.
رایان یاد گرفت که بزرگترین جادوی دنیا، نه چوبدستیهای سحرآمیز، بلکه قلبی مهربان است که میتواند حتی دیوهای غمگین را به دوستانی شاد تبدیل کند.
در سرزمینی دور که آسمانش همیشه رنگِ غروب بود، پسری کوچک به نام «رایان» زندگی میکرد. رایان برعکس بقیه بچهها، عاشقِ کشفِ ناشناختهها بود. یک روز، وقتی داشت در کتابخانهی قدیمی پدربزرگش جستوجو میکرد، نقشهای پیدا کرد که او را به «قصر سایههای خاکستری» راهنمایی میکرد؛ جایی که همه میگفتند محلِ زندگی یک «دیوِ اخمو» است.
رایان با شجاعت به راه افتاد. وقتی به قصر رسید، با «جادوگرِ سردرگم» روبهرو شد. جادوگر چوبدستیاش را تکان میداد اما به جای گل و شیرینی، ابرهای سیاه و بارانهای خیس تولید میکرد! جادوگر با عصبانیت گفت: «ای کودک! چرا به اینجا آمدی؟ من دارم جادو یاد میگیرم تا تمامِ شادیهای دنیا را به قصر خودم بیاورم!»
رایان جلو رفت و با مهربانی گفت: «اما جادوگر عزیز، شادی با زور به دست نمیآید. باید آن را بخشید!»
همان لحظه، دیوِ بزرگ با صدایِ لرزانی از پشتِ دیوار ظاهر شد. او اصلاً ترسناک نبود؛ فقط خیلی غمگین بود و دلش میخواست دوست داشته باشد. جادوگر تا دیو را دید، خواست وردی بخواند تا او را تبدیل به سنگ کند، اما رایان جلوی او را گرفت.
رایان فریاد زد: «صبر کن! جادوی واقعی، جادویِ دوستی است!»
در همان لحظه، نوری طلایی در فضای قصر پیچید. «فرشته مهربون» با بالهای درخشانش از میان ابرها ظاهر شد. او با لبخندی گرم، دستان جادوگر و دیو را در دست هم گذاشت. فرشته مهربون گفت: «جادوگرِ عزیز، تو با خشم نمیتوانی شادی بسازی. و تو، ای دیوِ بزرگ، با گوشهگیری نمیتوانی دوستی پیدا کنی. جادوی من این است: وقتی به دیگران مهربانی کنی، دنیا رنگارنگ میشود.»
جادوگر که حالا خجالتزده بود، چوبدستیاش را به جای ابر، به سمت آسمان گرفت و ناگهان هزاران پروانهی رنگی و آبنباتهای خوشمزه در فضا پراکنده شد. دیو از ته دل خندید و قصرِ خاکستری، ناگهان تبدیل به قصری پر از گلهای آفتابگردان شد.
رایان یاد گرفت که بزرگترین جادوی دنیا، نه چوبدستیهای سحرآمیز، بلکه قلبی مهربان است که میتواند حتی دیوهای غمگین را به دوستانی شاد تبدیل کند.
- ۲.۳k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط