𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 52
یه لباس مشکی میخوام -
.. جک : مطمئنن خیلی بهت میاد
فروشنده خانمی با لبخند نزدیکشون شد
به زبان انگلیسی
فروشنده : میتونم کمکتون کنم؟
جک : اوه بله .. لطفا بهترین لباسهایی که با رنگ مشکی دارید رو بهمون پیشنهاد کنید
فروشنده : حتما آقا .. بفرمایید از این طرف
سمت رگال بزرگی رفتند و زن چند لباس رو بیرون آورد و رو به لیویا
گرفت : اینها پر فروش ترین لباسهای موجود هستن.. انتخاب با شما
ممنونم خانم -
.. زن لبخندی بهشون زد و از کنارشون رد شد
لیویا از بین اونها دو تا لباس رو بیرون کشید یکی لباس مشکی ای که با اکلیل پوشیده شده بود و بلندیش تا روی ران میرسید ، یقه هفتی و بازی داشت که احتمالا تا روی چاک سینه میومد.. و آستین شلی که از روی شونه میفتاد
و دیگری لباس مشکی کوتاهی که بسیار تنگ به نظر میرسید و .. قسمت دو طرف کمرش کاملا لختی بود
یک طرفه شانه اش به شکل تاپ و قسمت دیگریش بندی باریک .. داشت
_ اومم . . کدومش بهتره؟ .
.. جک : از نظر من هیچکدومش .. زیادی لختين
_ فقط در مورد زیباییش نظر بده لطفا
.. جک : هی
بگو دیگه زود -
جک : هوف.. جفتش قشنگه
نه یکیش و بگو -
جک : این که مشکی اکلیلیه
_ خب پسسس بگیریمش. بنظرت چه کفشی باهاش میاد؟.
جک : صدر درصد به کشف براق یا شایدم مشکیه اکلیلی
_ مشکیه اکلیلی بهتره بیا ببینیم دارن اینجا .
جک : اره پشت ویترین بود دیدم
_ خب پس میشه بگی برامون بیارنش؟
.. جک : اوه حتما
ساکهای خریدشون رو گرفتند و سمت ماشین اومدند
هی چرا قیافت رفته توهم؟ -
جک : چون لباست خیلی بدن نماست
خب چه ربطی داره به تو -
جک : هیچی بشین بریم
_ بیخیال بریم یکم دور بزنیم... دلم میخواد قدم بزنم.
جک : باشه ولی قبلش اینارو بزاریم تو ماشین
_ موافقم
لیویا دستش رو دور بازوی جک حلقه کرد و توی پیاده روهای اون ... ناحيه قدم میزدند گه گداری هم میخندیدند
ناگهان ذهن لیویا سمت روزی رفت که جونگکوک دنبالش میگشت و .. اون رو با چهره گریه آلود توی پارک پیدا کرده بود
| فلش بک اون شب |
لیویا !؟ +
لیویا سرش رو بالا آورد که جونگکوک رو دید بلندش کرد و توی بغلش گرفت. سر دختر رو به سینه اش فشرد دختره دیوونه..
اگه یچیزیت میشد خودم میکشتمت +
لیویا با صدای گرفته که اثر گریه اش بود گفت : مهم نیست جونگکوک
لیویا رو از خودش فاصله داد و دستی به گونه هاش کشید که از سرما یخ کرده بودن
هوا سرده داری از سرما میلرزی +
پایان فلش بک
.. سرش رو پایین انداخت و تلخندی زد
جک : به چی میخندی؟
هوم؟ -
جک : همین الان سرتو انداختی پایین لبخند زدی
هیچی نیست یاد یچیزی افتادم -
جک : اووو.. اون چی بود واقعا کنجکاوم راجبش
هی پسر ول کن .. سردمه بریم؟ -
جک : اره بریم
مسیرشون رو برگشتند و سمت ماشین رفتند
سوار ماشین شدند و جک استارت زد و راه خونه رو پیش گرفت
بین مسیر حرفی بین شون رد و بدل نشد ، هوا تاریک شده بود و
... چراغ های خیابون ها روشن
جک ریمووت در رو زد و وارد پارکینگ شد هوف..
_ خسته شدم .
جک : زیاد قدم زدیم بخاطر اونه .. اوهوم .
.. ساکهای خریدش رو برداشت و سمت آسانسور رفت
جک دکمه طبقه مورد نظر رو زد و سوار شدند
لیویا جلوتر از جک از اسانسور بیرون اومد و در زد ، منتظر موند تا جونگکوک بیاد و در رو باز کنه
در باز شد و چهره مینی پشت در نمایان شد
چهره لیویا در هم رفت و گفت : سلام
مینی رو کنار زد و وارد خونه شد
چشمهاش رو داخل خونه چرخوند
اثری از اون پسره تخس و غرغرو نبود
ام.. کسی خونه نیست ؟ -
جک سلامی گفت و وارد خونه شد مینی در جواب گفت : اگه من کسی حساب میشم که آره ولی اگه نه هم که نه کسی نیست
لیویا لبخند زورکی ای زد و گفت: خستم میرم بخوابم .. وارد اتاقش شد و در و محکم بست
حتما الان با اون دختره بلونده هَوَل توی خیابون ها پرسه میزد یا .. شاید هم باهم
آه دختر به چی فکر میکنی
موهاش رو عصبی از صورتش کنار زد و لباسش رو عوض کرد و ... خودش رو روی تخت پرت کرد
چشمهاش کم کم از هم باز شدن از سره شب خواب بود و انگار ... خوابش تکمیل شده بود
... هوا هنور هم تاریک بود
ساعت رو نگاه کرد که چهار صبح رو نشون میداد غلتی تو جاش زد
... خواب از سرش پریده بود و چشمهاش مثل مشعل باز بود پتوش رو کنار زد و از تخت بلند شد. خونه ساکت بود. خب ... مشخصه .. همه خواب بودن
نگاهی به دره نیمه بازه اتاق جونگکوک کرد. هنوز هم نیومده بود شونه ای بالا انداخت به تخمدانم .
از پله پایین اومد و هالوژن زر رنگ کنار پرده رو روشن کرد و خونه
کمی روشن شد اما همچنان تاریکی سراسره اونجا رو گرفته بود پرده رو کنار زد و کنار پنجره قدی نشست
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 52
یه لباس مشکی میخوام -
.. جک : مطمئنن خیلی بهت میاد
فروشنده خانمی با لبخند نزدیکشون شد
به زبان انگلیسی
فروشنده : میتونم کمکتون کنم؟
جک : اوه بله .. لطفا بهترین لباسهایی که با رنگ مشکی دارید رو بهمون پیشنهاد کنید
فروشنده : حتما آقا .. بفرمایید از این طرف
سمت رگال بزرگی رفتند و زن چند لباس رو بیرون آورد و رو به لیویا
گرفت : اینها پر فروش ترین لباسهای موجود هستن.. انتخاب با شما
ممنونم خانم -
.. زن لبخندی بهشون زد و از کنارشون رد شد
لیویا از بین اونها دو تا لباس رو بیرون کشید یکی لباس مشکی ای که با اکلیل پوشیده شده بود و بلندیش تا روی ران میرسید ، یقه هفتی و بازی داشت که احتمالا تا روی چاک سینه میومد.. و آستین شلی که از روی شونه میفتاد
و دیگری لباس مشکی کوتاهی که بسیار تنگ به نظر میرسید و .. قسمت دو طرف کمرش کاملا لختی بود
یک طرفه شانه اش به شکل تاپ و قسمت دیگریش بندی باریک .. داشت
_ اومم . . کدومش بهتره؟ .
.. جک : از نظر من هیچکدومش .. زیادی لختين
_ فقط در مورد زیباییش نظر بده لطفا
.. جک : هی
بگو دیگه زود -
جک : هوف.. جفتش قشنگه
نه یکیش و بگو -
جک : این که مشکی اکلیلیه
_ خب پسسس بگیریمش. بنظرت چه کفشی باهاش میاد؟.
جک : صدر درصد به کشف براق یا شایدم مشکیه اکلیلی
_ مشکیه اکلیلی بهتره بیا ببینیم دارن اینجا .
جک : اره پشت ویترین بود دیدم
_ خب پس میشه بگی برامون بیارنش؟
.. جک : اوه حتما
ساکهای خریدشون رو گرفتند و سمت ماشین اومدند
هی چرا قیافت رفته توهم؟ -
جک : چون لباست خیلی بدن نماست
خب چه ربطی داره به تو -
جک : هیچی بشین بریم
_ بیخیال بریم یکم دور بزنیم... دلم میخواد قدم بزنم.
جک : باشه ولی قبلش اینارو بزاریم تو ماشین
_ موافقم
لیویا دستش رو دور بازوی جک حلقه کرد و توی پیاده روهای اون ... ناحيه قدم میزدند گه گداری هم میخندیدند
ناگهان ذهن لیویا سمت روزی رفت که جونگکوک دنبالش میگشت و .. اون رو با چهره گریه آلود توی پارک پیدا کرده بود
| فلش بک اون شب |
لیویا !؟ +
لیویا سرش رو بالا آورد که جونگکوک رو دید بلندش کرد و توی بغلش گرفت. سر دختر رو به سینه اش فشرد دختره دیوونه..
اگه یچیزیت میشد خودم میکشتمت +
لیویا با صدای گرفته که اثر گریه اش بود گفت : مهم نیست جونگکوک
لیویا رو از خودش فاصله داد و دستی به گونه هاش کشید که از سرما یخ کرده بودن
هوا سرده داری از سرما میلرزی +
پایان فلش بک
.. سرش رو پایین انداخت و تلخندی زد
جک : به چی میخندی؟
هوم؟ -
جک : همین الان سرتو انداختی پایین لبخند زدی
هیچی نیست یاد یچیزی افتادم -
جک : اووو.. اون چی بود واقعا کنجکاوم راجبش
هی پسر ول کن .. سردمه بریم؟ -
جک : اره بریم
مسیرشون رو برگشتند و سمت ماشین رفتند
سوار ماشین شدند و جک استارت زد و راه خونه رو پیش گرفت
بین مسیر حرفی بین شون رد و بدل نشد ، هوا تاریک شده بود و
... چراغ های خیابون ها روشن
جک ریمووت در رو زد و وارد پارکینگ شد هوف..
_ خسته شدم .
جک : زیاد قدم زدیم بخاطر اونه .. اوهوم .
.. ساکهای خریدش رو برداشت و سمت آسانسور رفت
جک دکمه طبقه مورد نظر رو زد و سوار شدند
لیویا جلوتر از جک از اسانسور بیرون اومد و در زد ، منتظر موند تا جونگکوک بیاد و در رو باز کنه
در باز شد و چهره مینی پشت در نمایان شد
چهره لیویا در هم رفت و گفت : سلام
مینی رو کنار زد و وارد خونه شد
چشمهاش رو داخل خونه چرخوند
اثری از اون پسره تخس و غرغرو نبود
ام.. کسی خونه نیست ؟ -
جک سلامی گفت و وارد خونه شد مینی در جواب گفت : اگه من کسی حساب میشم که آره ولی اگه نه هم که نه کسی نیست
لیویا لبخند زورکی ای زد و گفت: خستم میرم بخوابم .. وارد اتاقش شد و در و محکم بست
حتما الان با اون دختره بلونده هَوَل توی خیابون ها پرسه میزد یا .. شاید هم باهم
آه دختر به چی فکر میکنی
موهاش رو عصبی از صورتش کنار زد و لباسش رو عوض کرد و ... خودش رو روی تخت پرت کرد
چشمهاش کم کم از هم باز شدن از سره شب خواب بود و انگار ... خوابش تکمیل شده بود
... هوا هنور هم تاریک بود
ساعت رو نگاه کرد که چهار صبح رو نشون میداد غلتی تو جاش زد
... خواب از سرش پریده بود و چشمهاش مثل مشعل باز بود پتوش رو کنار زد و از تخت بلند شد. خونه ساکت بود. خب ... مشخصه .. همه خواب بودن
نگاهی به دره نیمه بازه اتاق جونگکوک کرد. هنوز هم نیومده بود شونه ای بالا انداخت به تخمدانم .
از پله پایین اومد و هالوژن زر رنگ کنار پرده رو روشن کرد و خونه
کمی روشن شد اما همچنان تاریکی سراسره اونجا رو گرفته بود پرده رو کنار زد و کنار پنجره قدی نشست
- ۵.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط