{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمرین بردباری و #مهربانی با آشنا و غریبه و کوچک و بزرگ :

تمرین بردباری و #مهربانی با آشنا و غریبه و کوچک و بزرگ : عصر یک روز تابستان از محله ای می گذشتیم، بچه ها مشغول فوتبال بودند. به محض عبور ما، پسر بچه ای توپ را مستقیم شوت کرد و توپ پلاستیکی محکم به صورت ابراهیم خورد. طوری که ابراهیم لحظه ای از شدت درد روی زمین نشست. صورتش سرخ سرخ شده بود، خیلی عصبانی شده بودم. بچه ها همه در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند. ابراهیم همینطور که نشسته بود دست کرد توی ساک خودش. پلاستیک گردویی را برداشت. داد زد: بچه ها کجا رفتید! بیایید بردارید! بعد هم پلاستیک #گردو را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم. توی راه با تعجب گفتم: داش ابرام حداقل اخمی چیزی!! گفت: بنده های خدا ترسیده بودند، از قصد که نزدند.
#شهید #شهیدابراهیم‌هادی #ابراهیم‌هادی
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی ...

پارت: 5 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گس قهوه جوشیده، وانیل ...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

همراه ابراهیم راه می رفتیم....رسیدیم جلوی یک کوچه، بچه ها مش...

همراه ابراهیم راه می رفتیم....رسیدیم جلوی یک کوچه. بچه ها مش...

گذشت و بخشش

﷽همراه ابراهیم راه می رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم ...

📌همراه ابراهیم راه می رفتیم.عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم ج...

همراـہ ابراهیم راـہ میرفتیم.🚶عصر یڪ روز تابستان بود. رسیدیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط