پارت ۱۲
.
.
.
ا/ت:
به ساعت نگاه کردم،۵ دقیقه مونده به دوازده شب،این خبر مرگش کجاست؟
۷ بار به گوشیش زنگ زدم،۲ تا پیامم گذاشتم،اما خبری ازش نیست
اشکال نداره هنوز ۵ دقیقه به دوازده مونده،مطمئنم تو این ۵ دقیقه یهو با یه قیافه احمقانه برمیگرده،حداقل امیدوارم که اینطوری باشه،چون من چند روزه که درس حسابی نخوابیدم و فکر نکنم بتونم زیاد بیدارم بمونم
نه ا/ت،تو میتونی،به خودت تلقین نکن
.
.
ساعت ۱ و ۴۵ دقیقست،هنوز هیچکدوم از پیامارو چک نکرده،چندبار دیگه هم به گوشیش زنگ زدم
این کدوم قبرستونیه؟نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه؟!
نه بابا،اون یه کوه عضله خالصه بخوان هم بزننش نمیتونن...
نکنه- نه!اون حالش خوبه!
آهی میکشم،من واقعا نباید شبا بیدار بمونم وگرنه اینجوری روانی میشم
به در زل میزنم،امیدوار که هر لحظه شاید برگرده خونه،اما هیچ خبری نیست
"لطفا...برگرد..."
توجی:
خببب،ساعت ۴ صبح،بهترین موقع برای برگشتن
دروغ چرا،دارم از شدت خواب بیهوش میشم،اما نمیخوام دختره با خودش فکر کنه خیلی قدرت دستشه و میتونه زندگیمو کنترل کنه،باید از یه جایی بفهمه که من یه مرد بزرگسالم و اون حق دخالت توی امور منو نداره
خدایا،الان قیافش عالیه،مطمئنم با چشای قرمز و یه کفگیر جلو در وایساده،فکر نکنم اگه این صحنه رو ببینم بتونم جلوی خنده هامو بگیرم
کلیدو توی قفل میچرخونم و وارد میشم
اطرافو نگاه میکنم
عه؟ این که اینجا نیست،نکنه جدا خوابیده؟ای بابا،اینجوری که بازم نقشه هام بر باد رفتن
با عصبانیت آهی میکشم و دستی به چشمای خستم میکشم،یه بطری مشروب بر میدارم و میرم سمت مبل تا اینکه...
با دیدن صحنه رو به روم شوکه میشم،سرشو روی دسته مبل گذاشته،گوشیش هنوز تو دستشه،موهای بلند و نازکش کل صورتشو گرفتن
اون منتظر من بود
و من برنگشتم
با دیدن گوشی توی دستش یاد یه چیزی میوفتم
وای،من گوشیمو روی سایلنت گذاشته بودم!
گوشیمو فورا از جیبم در میارم و چک میکنم
۱۳ تماس بی پاسخ
۵ پیام از طرف (فسقل بچه)
+توجی کجایی ساعت ۱۱ و نیمه
+مگه بهت نگفته بودم قبل از ۱۲ خونه باش؟ ساعت از دوازده رد داده،کجایی تو؟
+چرا تماسامو جواب نمیدی؟حالت خوبه؟کجایی؟
+اگه این پیامارو میبینی لطفا جواب بده داری نگرانم میکنی
+توجی لطفا
...
من چیکار کردم...اه...من...واقعا یه احمق به تمام عیارم...باز هم به همه چی گند زدم،مثل همیشه
زیر زبونم با خودم زمزمه میکنم: "من متاسفم..."
بطری مشروب و گوشیمو روی زمین میزارم و جلوی مبل زانو میزنم
تو گناهی نداری،فقط یه دختر بی پناهی که میخوای رو پای خودت وایسی،چرا عقده های خودم روی تو خالی کردم...تو فقط داری شغلتو انجام میدی...
"تقصیر تو نیست که من با خانوادم مشکل دارم..."
موهایی که توی صورتش ریخته رو کنار میزنم و یکی از دستامو زیر پشتش و دیگری رو زیر زانوش قرار میدم
به محض اینکه میخوام بلندش کنم صداش در میاد
+ما...مان...من...نمیتونم...نرو...
به سختی متوجه میشم چی میگه،اما اشکاش از چشمای بستش جاری میشن و چند قطره عرق روی پیشونیش ظاهر میشه
داره کابوس میبینه؟
گوشمو به لبش نزدیک تر میکنم که بهتر بشنومش
+همش...تقصیر منه...
نه نیست،چیکار کنم الان؟بیدارش کنم؟
ضربه ای به سرم میزنم،خدایا الان چیکار کنم؟من تاحالا توی همچین موقعیتی نبودم
با انگشت شصتم اشکاشو پاک میکنم و در آغوشم بلندش میکنم
من گند زدم و درستش هم میکنم
نمیخوام که باقی شبو توی اون انباری گرد گرفته بخوابه
به سمت تخت خودم حملش میکنم و به آرومی میذارمش وسط تشک
به صورت وحشت زده و تن لرزونش نگاه میکنم،چی میتونه اینجوری ترسونده باشتت...؟
اون حتی اینجوری هم زیباست
نه،دارم چی میگم با خودم؟زده به سرم؟اون پرستار منه،نه...نه...اصلا چرا آوردمش توی اتاق خودم...
اما نمیتونم همینجوری ولش کنم
به آرومی روی تخت دراز میکشم و نگاهش میکنم
اشکاش مثل بارون میریزن
یه دخترو چجوری آروم میکنن؟
با یه حالت خیلی احمقانه دستی به سرش میکشم
سرشو میزاه روی سینم
"فسقل-!"
...خب این قطعا چیزی نبود که انتظار داشتم،ای کاش وقتایی هم که بیدار بود همینقد ظریف و لطیف میبود:/
اون...حتی کوچیکتر از چیزیه که تصور میکردم...مثل یه خرگوش کوچولوعه،مثل یه تیکه پازل توی بغلم چفت میشه،سرش جوری روی سینم قرار میگیره انگار که همیشه برای اونجا ساخته شده بوده...خیلی نرمه اون خیلی-...
بازومو به آرومی دورش حلقه میکنم و با دست دیگم سرشو به سینم فشار میدم
به گریه کردن ادامه میده و بعد از چند دقیقه،گریهش بند میاد.
خوبه،خوشحالم
ای وای من...
من قطعا عاشق پرستارم نشدم
امکان نداره
اصلا و ابدا!
مگه نه...؟
#انیمه #جوجوتسوکایسن #جوجوتسو_کایسن #جوجوتسو_کایزن #جوجوتسوکایزن #توجی #زنین #گوجو_ساتورو #گوجو #مگومی #وانشات #فنفیکشن #فن_فیکشن #فیکشن #کیوت #کیپاپ #بی_تی_اس #بیتیاس #بلکپینک #بلک_پینک #داستان #رمان
.
.
ا/ت:
به ساعت نگاه کردم،۵ دقیقه مونده به دوازده شب،این خبر مرگش کجاست؟
۷ بار به گوشیش زنگ زدم،۲ تا پیامم گذاشتم،اما خبری ازش نیست
اشکال نداره هنوز ۵ دقیقه به دوازده مونده،مطمئنم تو این ۵ دقیقه یهو با یه قیافه احمقانه برمیگرده،حداقل امیدوارم که اینطوری باشه،چون من چند روزه که درس حسابی نخوابیدم و فکر نکنم بتونم زیاد بیدارم بمونم
نه ا/ت،تو میتونی،به خودت تلقین نکن
.
.
ساعت ۱ و ۴۵ دقیقست،هنوز هیچکدوم از پیامارو چک نکرده،چندبار دیگه هم به گوشیش زنگ زدم
این کدوم قبرستونیه؟نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه؟!
نه بابا،اون یه کوه عضله خالصه بخوان هم بزننش نمیتونن...
نکنه- نه!اون حالش خوبه!
آهی میکشم،من واقعا نباید شبا بیدار بمونم وگرنه اینجوری روانی میشم
به در زل میزنم،امیدوار که هر لحظه شاید برگرده خونه،اما هیچ خبری نیست
"لطفا...برگرد..."
توجی:
خببب،ساعت ۴ صبح،بهترین موقع برای برگشتن
دروغ چرا،دارم از شدت خواب بیهوش میشم،اما نمیخوام دختره با خودش فکر کنه خیلی قدرت دستشه و میتونه زندگیمو کنترل کنه،باید از یه جایی بفهمه که من یه مرد بزرگسالم و اون حق دخالت توی امور منو نداره
خدایا،الان قیافش عالیه،مطمئنم با چشای قرمز و یه کفگیر جلو در وایساده،فکر نکنم اگه این صحنه رو ببینم بتونم جلوی خنده هامو بگیرم
کلیدو توی قفل میچرخونم و وارد میشم
اطرافو نگاه میکنم
عه؟ این که اینجا نیست،نکنه جدا خوابیده؟ای بابا،اینجوری که بازم نقشه هام بر باد رفتن
با عصبانیت آهی میکشم و دستی به چشمای خستم میکشم،یه بطری مشروب بر میدارم و میرم سمت مبل تا اینکه...
با دیدن صحنه رو به روم شوکه میشم،سرشو روی دسته مبل گذاشته،گوشیش هنوز تو دستشه،موهای بلند و نازکش کل صورتشو گرفتن
اون منتظر من بود
و من برنگشتم
با دیدن گوشی توی دستش یاد یه چیزی میوفتم
وای،من گوشیمو روی سایلنت گذاشته بودم!
گوشیمو فورا از جیبم در میارم و چک میکنم
۱۳ تماس بی پاسخ
۵ پیام از طرف (فسقل بچه)
+توجی کجایی ساعت ۱۱ و نیمه
+مگه بهت نگفته بودم قبل از ۱۲ خونه باش؟ ساعت از دوازده رد داده،کجایی تو؟
+چرا تماسامو جواب نمیدی؟حالت خوبه؟کجایی؟
+اگه این پیامارو میبینی لطفا جواب بده داری نگرانم میکنی
+توجی لطفا
...
من چیکار کردم...اه...من...واقعا یه احمق به تمام عیارم...باز هم به همه چی گند زدم،مثل همیشه
زیر زبونم با خودم زمزمه میکنم: "من متاسفم..."
بطری مشروب و گوشیمو روی زمین میزارم و جلوی مبل زانو میزنم
تو گناهی نداری،فقط یه دختر بی پناهی که میخوای رو پای خودت وایسی،چرا عقده های خودم روی تو خالی کردم...تو فقط داری شغلتو انجام میدی...
"تقصیر تو نیست که من با خانوادم مشکل دارم..."
موهایی که توی صورتش ریخته رو کنار میزنم و یکی از دستامو زیر پشتش و دیگری رو زیر زانوش قرار میدم
به محض اینکه میخوام بلندش کنم صداش در میاد
+ما...مان...من...نمیتونم...نرو...
به سختی متوجه میشم چی میگه،اما اشکاش از چشمای بستش جاری میشن و چند قطره عرق روی پیشونیش ظاهر میشه
داره کابوس میبینه؟
گوشمو به لبش نزدیک تر میکنم که بهتر بشنومش
+همش...تقصیر منه...
نه نیست،چیکار کنم الان؟بیدارش کنم؟
ضربه ای به سرم میزنم،خدایا الان چیکار کنم؟من تاحالا توی همچین موقعیتی نبودم
با انگشت شصتم اشکاشو پاک میکنم و در آغوشم بلندش میکنم
من گند زدم و درستش هم میکنم
نمیخوام که باقی شبو توی اون انباری گرد گرفته بخوابه
به سمت تخت خودم حملش میکنم و به آرومی میذارمش وسط تشک
به صورت وحشت زده و تن لرزونش نگاه میکنم،چی میتونه اینجوری ترسونده باشتت...؟
اون حتی اینجوری هم زیباست
نه،دارم چی میگم با خودم؟زده به سرم؟اون پرستار منه،نه...نه...اصلا چرا آوردمش توی اتاق خودم...
اما نمیتونم همینجوری ولش کنم
به آرومی روی تخت دراز میکشم و نگاهش میکنم
اشکاش مثل بارون میریزن
یه دخترو چجوری آروم میکنن؟
با یه حالت خیلی احمقانه دستی به سرش میکشم
سرشو میزاه روی سینم
"فسقل-!"
...خب این قطعا چیزی نبود که انتظار داشتم،ای کاش وقتایی هم که بیدار بود همینقد ظریف و لطیف میبود:/
اون...حتی کوچیکتر از چیزیه که تصور میکردم...مثل یه خرگوش کوچولوعه،مثل یه تیکه پازل توی بغلم چفت میشه،سرش جوری روی سینم قرار میگیره انگار که همیشه برای اونجا ساخته شده بوده...خیلی نرمه اون خیلی-...
بازومو به آرومی دورش حلقه میکنم و با دست دیگم سرشو به سینم فشار میدم
به گریه کردن ادامه میده و بعد از چند دقیقه،گریهش بند میاد.
خوبه،خوشحالم
ای وای من...
من قطعا عاشق پرستارم نشدم
امکان نداره
اصلا و ابدا!
مگه نه...؟
#انیمه #جوجوتسوکایسن #جوجوتسو_کایسن #جوجوتسو_کایزن #جوجوتسوکایزن #توجی #زنین #گوجو_ساتورو #گوجو #مگومی #وانشات #فنفیکشن #فن_فیکشن #فیکشن #کیوت #کیپاپ #بی_تی_اس #بیتیاس #بلکپینک #بلک_پینک #داستان #رمان
- ۵۳.۵k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط