{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت هفدهم| اسمش توی ذهنم موند...

📍سئول | خوابگاه BTS 🕒 ساعت ۹:۱۸ شب

(ویو جونگکوک)

«جونگکوک!»

سرمو از روی گوشیم بلند کردم.

جیمین از آشپزخونه سرشو آورد بیرون.

«رامن می‌خوری؟»

«آره، الان میام.»

گوشیمو روی تخت گذاشتم و رفتم بیرون.

مثل همیشه همه دور میز جمع شده بودن.

نامجون یه کتاب دستش بود.

هوبی داشت با جین کل‌کل می‌کرد.

تهیونگم طبق معمول داشت اعصاب جیمینو خورد می‌کرد.

یه شب معمولی.

ولی ذهن من...

اصلاً معمولی نبود.


---

«داداش!»

تهیونگ با قاشق جلوی صورتم تکونش داد.

«کجایی؟»

به خودم اومدم.

«هان؟»

جین خندید.

«سه بار صدات کردیم.»

«ببخشید...»

تهیونگ لبخند شیطونی زد.

«دوباره رفتی تو فکر؟»

«نه.»

«دروغ نگو.»

جیمین بینمون رو نگاه کرد.

«باز سر چیه؟»

تهیونگ با خنده گفت:

«سر یه دختر.»

من تقریباً رامنم پرید توی گلوم.

«سرفه... سرفه...»

همه زدن زیر خنده.


---

بعد از شام، برگشتم اتاقم.

چراغا خاموش بودن.

فقط نور آباژور کنار تخت روشن بود.

گوشیمو برداشتم.

بی‌هدف داشتم بین عکسا می‌چرخیدم.

تا رسیدم به عکس امروز.

همون عکس دسته‌جمعی برنامه‌ی خیریه.

لبخند زدم.

شروع کردم زوم کردن.

یه نفر...

دو نفر...

سه نفر...

تا رسیدم به خودم.

و...

دختری که کنارم ایستاده بود.

لیا.

موهاش با باد یه کم ریخته بود روی صورتش.

ولی لبخندش...

واقعی بود.

از اون لبخندایی که زورکی نیست.

بی‌اختیار انگشتم چند ثانیه روی تصویرش موند.

بعد خودم خندم گرفت.

«داری چیکار می‌کنی؟»

سریع زوم عکسو بستم.

«جمعش کن جونگکوک...»


---

📍سئول | خونه‌ی لیا 🕒 ساعت ۱۰:۰۷ شب

(ویو لیا)

بعد از دوش گرفتن، با یه لیوان شیرکاکائو رفتم نشستم کنار پنجره.

هوا خنک بود.

خیابون تقریباً خلوت شده بود.

گوشیمو برداشتم.

توی گروه چت، یون‌سو یه عکس فرستاده بود.

«ببیننننن!»

بازش کردم.

همون عکس دسته‌جمعی امروز بود.

احتمالاً صفحه‌ی رسمی خیریه منتشرش کرده بود.

چشمم ناخودآگاه رفت سمت خودم.

بعد...

سمت جونگکوک.

«ای بابا...»

دقیقاً کنار هم وایساده بودیم.

یون‌سو دوباره پیام داد:

— این عکسو قاب کن.😂

براش نوشتم:

— خفه شو.

— نه. تازه اینو ببین.

یه اسکرین‌شات فرستاد.

زوم کرده بود روی من و جونگکوک.

زیرش نوشته بود:

"اون دوتا خیلی راحت کنار هم به نظر میان."

چشمام گرد شد.

«نه دیگه...»

سریع گوشیمو قفل کردم.

«مردم بیکارنا؟»

ولی...

ته دلم یه لبخند کوچولو نشست.


---

همون موقع گوشیم زنگ خورد.

شماره‌ی مدیر کافه بود.

جواب دادم.

«سلام.»

«سلام لیا، ببخشید دیر وقته.»

«خواهش می‌کنم، اتفاقی افتاده؟»

«فردا می‌تونی یه ساعت زودتر بیای؟»

«آره، چرا؟»

«یه سفارش خاص داریم.»

«باشه، مشکلی نیست.»

تماس که قطع شد، اصلاً نمی‌دونستم...

اون سفارش خاص...

دوباره اسم یه نفر رو وارد روز عادیم می‌کنه.

ادامه دارد...💜
دیدگاه ها (۱)

فیک

فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت سیزدهم| «تو همیشه اینجوری دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط