بنده انیمه دوستم هستم🌝

ساعت هشت شب بود.

تو با لباس شیکت جلوی آینه ایستاده بودی و برای دهمین بار رژ لبت رو تجدید می‌کردی.

گوشی‌ات زنگ خورد.

مایکی: «پایینم.»

تو: «پنج دقیقه!»

مایکی: «این رو بیست دقیقه پیش هم گفتی.»

تو: «خب پنج دقیقهٔ اون موقع با پنج دقیقهٔ الان فرق داره!»

مایکی: «نابی.»

تو: «جانم؟ 🥰»

مایکی: «اگه تا سه دقیقهٔ دیگه نیای بالا میام.»

گوشی رو قطع کردی.

ـ این بشر چرا این‌قدر رو اعصابه؟! من چرا از بچگی عاشقش بودم؟! چراااا؟!

سه دقیقه بعد، در اتاقت باز شد.

مایکی بهبه چهارچوب در تکیه داده بود.

ـ سلام.

جیغ زدی:

ـ تو چرا اومدی توووو؟! 😭

ـ گفتی پنج دقیقه.

ـ خب هنوز سه دقیقه نشده!

مایکی ساعتش رو نگاه کرد.

ـ سه دقیقه و دوازده ثانیه شده.

ـ برو بیرون، روانی!

از کنارش رد شدی و زیر لب گفتی:

ـ من باید بابت این رفتارها ازش شکایت کنم.

مایکی پشت سرت گفت:

ـ شنیدم.

ـ گفتم که بشنوی !

ـ پررو
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

داستان

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

عشق بی غید و شرط پارت ۲

پارت پنجــــم -- نکنه با اون دوست دخترش 😭ــ خب رسیدیم ــ رس...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی بازیچه

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط