روانی منP31
ویو یونگی
خوبه..چه راحت راضی شد بیاد پیشم!هه حتما نمیدونه من کی هستم..خوشگله ولی زود اعتماد میکنه،داره منو شیفته ی خودش میکنه..از نگاه کردن بهش سیر نمیشم،تهیونگ حق داشته عاشقش بشه!چشماش تو نور آفتاب عین یه اثر هنری میشه..هوفف چی دارم میگم؟به دفترش یه نگاه انداختم،داره خط خطیش میکنه..انگار از درس کلافه شده،یعنی اینقدر از ریاضی متنفره؟انتظار نداشتم!بیخیالش شدم و به بیرون نگاه کردم
ویو تهیونگ
رسیدم عمارت،کتم رو دراوردم و دادم به خدمتکار
داشتم میرفتم سمت پله ها که یهو بادیگارد اومد پیشم
بادیگارد:ارباب خبر جدیدی بهم رسیده!
تهیونگ:درمورد چی؟(جدی)
بادیگارد:درمورد خانم!
تهیونگ:هوف..داره چه غلطی میکنه؟(کمی عصبی)
بادیگارد:دوتا چیز هست!
تهیونگ:اینجا خفه خون بگیر!بریم اتاق کارم(جدی و عصبی)
از پله ها بالا رفتیم و سمت اتاق کار رفتیم
در اتاق رو باز کردم و وارد شدیم و من روی صندلیم نشستم
تهیونگ:حالا دوتا موضوع مهمتو بهم بگو!
دیدم لپتاب توی دستشو گذاشت جلوم و درشو باز کرد
بادیگارد:لطفا نگاه کنین و گوش بدید!
دوربین مداربسته ی عمارت؟شروع کردم به نگاه کردم..هانا وارد عمارت شد..خب؟صبر کن ببینم این هر*زه چیکارش داره؟
بادیگارد صداشو زیاد کرد..
{مکالمه ی اون روز پخش شد}
تهیونگ:(خنده ی ترسناک)..(کمی سکوت)میکشمشش(عربده)
بادیگارد:لطفا صبر کنین! آقای جئون هم خبری بهمون داد!
گوشیش رو گذاشت جلوم..کوک بهش پیام داده بود!
برداشتمش و پیامش رو خوندم
[پیام]
کوک:جونها به ارباب این پیام رو نشون بده!
تهیونگ لانیا بهم تکست داد و گفت هانا فکرای بدی تو سرشه!انگاری قراره حرکتی بزنه،گفت که بهش گفته تهیونگ دیگه تو زندگی من جایی نداره!فکر کنم میخواد کار بدی انجام بده!بهم هم گفت زیادی با یونگی گرم گرفته!از من میشنوی بعد مدرسش ببین کجا میره!حواستو جمع کن!نباید هانا رو از دست بدی…کاری که گفتم رو انجام بده!
[اتمام پیام]
تهیونگ:میدونستم..ترسش باعث شده که اینکارو بکنه!
بادیگارد:ارباب باید چیکار کنیم؟
تهیونگ:خودم میدونم!برو بیرون
بادیگارد:چشم ارباب
اونم رفت بیرون…بخاطر چی داره اینکارارو میکنه؟
{صدای ذهن تهیونگ:نظر خودت چیه؟اون آدم هایی که شکنجه دادی؟یا همونایی که توی اون اتاق بودن؟یا توی قفس انداختنش؟بنظر منکه آخری!}
تهیونگ:ممکنه بخاطر همینا باشه؟
{صدای ذهن تهیونگ:داری کم کم خنگ میشی!با یه دختر نباید اینجوری رفتار کرد،اون روحیه ی لطیفی داره و تو اینجوری باهاش رفتار کردی!انتظار هم داری کنارت بشینه؟}
تهیونگ:براش شکلات بگیرم؟یا از دلش دربیارم؟
{صدای ذهن تهیونگ:دیگه دیره!باید با روش خودت بری جلو!}
تهیونگ:با روش خودم برم جلو؟نه نه اصلا!باید از دلش دربیارم
{صدای ذهن تهیونگ:راه دیگه ای نیست؟با دوتا قربون صدقه رفتن و یدونه شکلات راضی نمیشه؟اگه هم عاشقش نیستی میتونی همینکارو کنی!}
تهیونگ:روانیشم…قبوله..بعد مدرسش شروع میکنیم!
{صدای ذهن تهیونگ:عالیه..کار درست رو انجام میدی!}
یونگی کارشو خوب بلده!میدونه چجوری یه دختر رو عاشق خودش بکنه!الانم باعث شده هانا سمت اون بره..این دیگه زیادهرویه..نباید دست روی پرنسسم میزاشت!گوشیم رو برداشتم و شماره ی کوک رو زدم و بهش زنگ زدم
بعد دوتا بوق جواب داد!
{مکالمه}
تهیونگ:جونگکوک کجایی؟
کوک:خونم…فکر کنم پیامم رو خوندی درسته؟
تهیونگ:سریعا بیا اینجا!
کوک:فکر کنم وقت اینه که وارد عمل بشی!(لحن جدی)
تهیونگ:از قبل هم باید همینکارو میکردم!منتظرتم جئون
*قطع کرد
{اتمام مکالمه}
اگه از اول خودم وارد عمل میشدم و یونگی رو آدم میکردم الان اینجوری نمیشد!
ویو کوک
به تهیونگ پیام داده بودم!چیزایی که لانیا بهم گفته بود رو بهش گفتم
انگار عصبی بود..باید سریع حاضر بشم و برم پیشش
وقتی اینجوری میگه حتما یه نقشه ای داره!
سمت کمد رفتم و یدونه تیشرت و شلوار برداشتم و پوشیدم
(خب لخته دیگهههههه)
از اتاق اومدم بیرون و سمت در خروجی رفتم و وارد حیاط شدم
سوئیچ رو از جیبم دراوردم و قفل ماشین رو باز کردم
سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و سمت عمارت حرکت کردم
خوبه..چه راحت راضی شد بیاد پیشم!هه حتما نمیدونه من کی هستم..خوشگله ولی زود اعتماد میکنه،داره منو شیفته ی خودش میکنه..از نگاه کردن بهش سیر نمیشم،تهیونگ حق داشته عاشقش بشه!چشماش تو نور آفتاب عین یه اثر هنری میشه..هوفف چی دارم میگم؟به دفترش یه نگاه انداختم،داره خط خطیش میکنه..انگار از درس کلافه شده،یعنی اینقدر از ریاضی متنفره؟انتظار نداشتم!بیخیالش شدم و به بیرون نگاه کردم
ویو تهیونگ
رسیدم عمارت،کتم رو دراوردم و دادم به خدمتکار
داشتم میرفتم سمت پله ها که یهو بادیگارد اومد پیشم
بادیگارد:ارباب خبر جدیدی بهم رسیده!
تهیونگ:درمورد چی؟(جدی)
بادیگارد:درمورد خانم!
تهیونگ:هوف..داره چه غلطی میکنه؟(کمی عصبی)
بادیگارد:دوتا چیز هست!
تهیونگ:اینجا خفه خون بگیر!بریم اتاق کارم(جدی و عصبی)
از پله ها بالا رفتیم و سمت اتاق کار رفتیم
در اتاق رو باز کردم و وارد شدیم و من روی صندلیم نشستم
تهیونگ:حالا دوتا موضوع مهمتو بهم بگو!
دیدم لپتاب توی دستشو گذاشت جلوم و درشو باز کرد
بادیگارد:لطفا نگاه کنین و گوش بدید!
دوربین مداربسته ی عمارت؟شروع کردم به نگاه کردم..هانا وارد عمارت شد..خب؟صبر کن ببینم این هر*زه چیکارش داره؟
بادیگارد صداشو زیاد کرد..
{مکالمه ی اون روز پخش شد}
تهیونگ:(خنده ی ترسناک)..(کمی سکوت)میکشمشش(عربده)
بادیگارد:لطفا صبر کنین! آقای جئون هم خبری بهمون داد!
گوشیش رو گذاشت جلوم..کوک بهش پیام داده بود!
برداشتمش و پیامش رو خوندم
[پیام]
کوک:جونها به ارباب این پیام رو نشون بده!
تهیونگ لانیا بهم تکست داد و گفت هانا فکرای بدی تو سرشه!انگاری قراره حرکتی بزنه،گفت که بهش گفته تهیونگ دیگه تو زندگی من جایی نداره!فکر کنم میخواد کار بدی انجام بده!بهم هم گفت زیادی با یونگی گرم گرفته!از من میشنوی بعد مدرسش ببین کجا میره!حواستو جمع کن!نباید هانا رو از دست بدی…کاری که گفتم رو انجام بده!
[اتمام پیام]
تهیونگ:میدونستم..ترسش باعث شده که اینکارو بکنه!
بادیگارد:ارباب باید چیکار کنیم؟
تهیونگ:خودم میدونم!برو بیرون
بادیگارد:چشم ارباب
اونم رفت بیرون…بخاطر چی داره اینکارارو میکنه؟
{صدای ذهن تهیونگ:نظر خودت چیه؟اون آدم هایی که شکنجه دادی؟یا همونایی که توی اون اتاق بودن؟یا توی قفس انداختنش؟بنظر منکه آخری!}
تهیونگ:ممکنه بخاطر همینا باشه؟
{صدای ذهن تهیونگ:داری کم کم خنگ میشی!با یه دختر نباید اینجوری رفتار کرد،اون روحیه ی لطیفی داره و تو اینجوری باهاش رفتار کردی!انتظار هم داری کنارت بشینه؟}
تهیونگ:براش شکلات بگیرم؟یا از دلش دربیارم؟
{صدای ذهن تهیونگ:دیگه دیره!باید با روش خودت بری جلو!}
تهیونگ:با روش خودم برم جلو؟نه نه اصلا!باید از دلش دربیارم
{صدای ذهن تهیونگ:راه دیگه ای نیست؟با دوتا قربون صدقه رفتن و یدونه شکلات راضی نمیشه؟اگه هم عاشقش نیستی میتونی همینکارو کنی!}
تهیونگ:روانیشم…قبوله..بعد مدرسش شروع میکنیم!
{صدای ذهن تهیونگ:عالیه..کار درست رو انجام میدی!}
یونگی کارشو خوب بلده!میدونه چجوری یه دختر رو عاشق خودش بکنه!الانم باعث شده هانا سمت اون بره..این دیگه زیادهرویه..نباید دست روی پرنسسم میزاشت!گوشیم رو برداشتم و شماره ی کوک رو زدم و بهش زنگ زدم
بعد دوتا بوق جواب داد!
{مکالمه}
تهیونگ:جونگکوک کجایی؟
کوک:خونم…فکر کنم پیامم رو خوندی درسته؟
تهیونگ:سریعا بیا اینجا!
کوک:فکر کنم وقت اینه که وارد عمل بشی!(لحن جدی)
تهیونگ:از قبل هم باید همینکارو میکردم!منتظرتم جئون
*قطع کرد
{اتمام مکالمه}
اگه از اول خودم وارد عمل میشدم و یونگی رو آدم میکردم الان اینجوری نمیشد!
ویو کوک
به تهیونگ پیام داده بودم!چیزایی که لانیا بهم گفته بود رو بهش گفتم
انگار عصبی بود..باید سریع حاضر بشم و برم پیشش
وقتی اینجوری میگه حتما یه نقشه ای داره!
سمت کمد رفتم و یدونه تیشرت و شلوار برداشتم و پوشیدم
(خب لخته دیگهههههه)
از اتاق اومدم بیرون و سمت در خروجی رفتم و وارد حیاط شدم
سوئیچ رو از جیبم دراوردم و قفل ماشین رو باز کردم
سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و سمت عمارت حرکت کردم
- ۲۴.۵k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط