{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول ،هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم
دیدگاه ها (۳)

از چهره مهتاب، لکش قسمت ماشداز عشق، غم مشترکش قسمت ما شدهی ف...

پیــــش از تو آب معنی دریا شدن نداشـتشب مانده بود و جرأت فرد...

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانیکه به دوستان یکدل، سر دست...

ای روی تو مهر عالم آرای همهوصل تو شب و روز تمنای همهگر با دگ...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمی‌خواهم...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم!

زدستم برنمی‌خیزد که یکدم بی تو بنشینم به جز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستـــم بــر نمی‌خیــــزد کـه یک دم بی تـو بنشینمبج...

شعر: حضرت #سعدیز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبه جز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط