𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[خط قرمز]
پارت ۶ | دو روز بعد
دو روز از رفتن خانوادهی تهیونگ گذشته بود.
خانه دوباره ساکت شده بود؛ اما این سکوت برای مینی مثل قبل آرامشبخش نبود.
تهیونگ از کاری که کرده بود، عمیقاً پشیمان بود. هر بار نگاهش به مینی میافتاد، دلش میگرفت و یاد آن لحظه میافتاد.
اما چیزی به روی خودش نمیآورد.
نه عذرخواهی میکرد، نه جلو میرفت، نه حتی مثل قبل با مینی حرف میزد.
غرورش نمیگذاشت.
مینی هم در این دو روز بیشتر از همیشه ساکت شده بود.
دلش برای تهیونگ تنگ شده بود.
برای حرف زدن با او، برای نشستن کنارش، برای اینکه وقتی خسته بود سرش را روی شانهی او بگذارد...
اما نمیدانست چطور دوباره به او نزدیک شود.
آن شب، تهیونگ روی مبل نشسته بود و فیلم میدید.
مینی چند دقیقه از دور به او نگاه کرد.
بالاخره نفس عمیقی کشید و آرام به سمتش رفت.
کنار مبل ایستاد.
— ته...
تهیونگ نگاهش را از تلویزیون برنداشت.
مینی آرام نشست؛ کمی با او فاصله داشت.
دستهایش را روی پاهایش گذاشت و چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با صدای خیلی آرام گفت:
— ته... ببخشید.
تهیونگ جواب نداد.
مینی سرش را پایین انداخت.
— میدونم عصبانی بودی... منم نباید بدون اینکه بهت بگم میاومدم پایین...
باز هم سکوت.
مینی انگشتهایش را به هم گره زد.
— ولی واقعاً نمیدونستم سوجون اونجاست...
صدایش لرزید.
— ببخشید که ناراحتت کردم...
تهیونگ همچنان چیزی نگفت.
مینی چند لحظه منتظر ماند.
بعد آرامتر گفت:
— ته... باهام حرف بزن...
جوابی نیامد.
چشمهای مینی پر از اشک شد.
— دلم برات تنگ شده...
اولین قطرهی اشک روی گونهاش افتاد.
مینی سریع سرش را پایین انداخت.
— من... دو روزه دلم میخواد باهام حرف بزنی...
صدایش شکست.
— هق...
دستش را جلوی دهانش گرفت، اما دیگر نمیتوانست جلوی گریهاش را بگیرد.
— ببخشید...
تهیونگ بالاخره نگاهش را از تلویزیون گرفت.
مینی سرش پایین بود و شانههایش از گریه میلرزید.
با صدای بریده گفت:
— ته... ته روخدا باهام حرف بزن...
اشکهایش پشت سر هم پایین میآمد.
— من نمیخوام باهام قهر باشی...
تهیونگ هنوز ساکت بود.
مینی با هقهق ادامه داد:
— ببخشید... هرچی میخوای بگو... فقط باهام حرف بزن...
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
تهیونگ دیگر حتی صدای فیلم را نمیشنید.
فقط به مینی نگاه میکرد.
به چشمهای قرمز و صورت خیسش.
مینی با صدای لرزان گفت:
— من دلم برای تهیونگم تنگ شده...
این جمله چیزی درون تهیونگ را شکست.
نگاهش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.
بعد تلویزیون را خاموش کرد.
مینی با چشمهای خیس به او نگاه کرد.
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
— مینی...
مینی فوراً ساکت شد.
تهیونگ صدایش گرفته بود.
— دیگه عذرخواهی نکن.
مینی لبش لرزید.
— ولی...
— گفتم دیگه عذرخواهی نکن.
این بار صدای تهیونگ آرام بود، نه خشمگین.
چند لحظه بعد، نگاهش را به صورت مینی دوخت و گفت:
— من باید از تو عذرخواهی کنم.
مینی با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد.
— کاری که اون روز کردم... درست نبود.
مینی دوباره اشکش سرازیر شد.
تهیونگ آرامتر ادامه داد:
— تو مقصر نبودی.
مینی چیزی نگفت.
فقط با چشمهای خیس نگاهش کرد.
تهیونگ دستش را جلو آورد، اما وسط راه مکث کرد.
— مینی...
مینی آرام گفت:
— جانم؟
تهیونگ برای چند ثانیه به دست خودش نگاه کرد.
— میتونم بغلت کنم؟
مینی لبهای لرزانش را جمع کرد و آرام سر تکان داد.
— آره...
تهیونگ با احتیاط نزدیک شد و او را در آغوش گرفت.
مینی همان لحظه سرش را روی سینهی او گذاشت و دوباره گریه کرد.
اما این بار تهیونگ دستش را آرام پشت سرش گذاشت و زیر لب گفت:
— ببخشید، ماه من، جون من:)
و برای اولین بار بعد از دو روز، سکوت بینشان دیگر از جنس قهر نبود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین دیگه یکم نازو عشوه ماچو موچ آشتی لالا🌚🤣
خب درخواستی دیگه نمینویسم قراره یه فیک جدید بنویسم این چندپارتی ها حمایتاشون بره بالا و تقریبا بشه ۳۰لایک و ۲۲کامنت به بالا من فیک رو میزارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[خط قرمز]
پارت ۶ | دو روز بعد
دو روز از رفتن خانوادهی تهیونگ گذشته بود.
خانه دوباره ساکت شده بود؛ اما این سکوت برای مینی مثل قبل آرامشبخش نبود.
تهیونگ از کاری که کرده بود، عمیقاً پشیمان بود. هر بار نگاهش به مینی میافتاد، دلش میگرفت و یاد آن لحظه میافتاد.
اما چیزی به روی خودش نمیآورد.
نه عذرخواهی میکرد، نه جلو میرفت، نه حتی مثل قبل با مینی حرف میزد.
غرورش نمیگذاشت.
مینی هم در این دو روز بیشتر از همیشه ساکت شده بود.
دلش برای تهیونگ تنگ شده بود.
برای حرف زدن با او، برای نشستن کنارش، برای اینکه وقتی خسته بود سرش را روی شانهی او بگذارد...
اما نمیدانست چطور دوباره به او نزدیک شود.
آن شب، تهیونگ روی مبل نشسته بود و فیلم میدید.
مینی چند دقیقه از دور به او نگاه کرد.
بالاخره نفس عمیقی کشید و آرام به سمتش رفت.
کنار مبل ایستاد.
— ته...
تهیونگ نگاهش را از تلویزیون برنداشت.
مینی آرام نشست؛ کمی با او فاصله داشت.
دستهایش را روی پاهایش گذاشت و چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با صدای خیلی آرام گفت:
— ته... ببخشید.
تهیونگ جواب نداد.
مینی سرش را پایین انداخت.
— میدونم عصبانی بودی... منم نباید بدون اینکه بهت بگم میاومدم پایین...
باز هم سکوت.
مینی انگشتهایش را به هم گره زد.
— ولی واقعاً نمیدونستم سوجون اونجاست...
صدایش لرزید.
— ببخشید که ناراحتت کردم...
تهیونگ همچنان چیزی نگفت.
مینی چند لحظه منتظر ماند.
بعد آرامتر گفت:
— ته... باهام حرف بزن...
جوابی نیامد.
چشمهای مینی پر از اشک شد.
— دلم برات تنگ شده...
اولین قطرهی اشک روی گونهاش افتاد.
مینی سریع سرش را پایین انداخت.
— من... دو روزه دلم میخواد باهام حرف بزنی...
صدایش شکست.
— هق...
دستش را جلوی دهانش گرفت، اما دیگر نمیتوانست جلوی گریهاش را بگیرد.
— ببخشید...
تهیونگ بالاخره نگاهش را از تلویزیون گرفت.
مینی سرش پایین بود و شانههایش از گریه میلرزید.
با صدای بریده گفت:
— ته... ته روخدا باهام حرف بزن...
اشکهایش پشت سر هم پایین میآمد.
— من نمیخوام باهام قهر باشی...
تهیونگ هنوز ساکت بود.
مینی با هقهق ادامه داد:
— ببخشید... هرچی میخوای بگو... فقط باهام حرف بزن...
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
تهیونگ دیگر حتی صدای فیلم را نمیشنید.
فقط به مینی نگاه میکرد.
به چشمهای قرمز و صورت خیسش.
مینی با صدای لرزان گفت:
— من دلم برای تهیونگم تنگ شده...
این جمله چیزی درون تهیونگ را شکست.
نگاهش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.
بعد تلویزیون را خاموش کرد.
مینی با چشمهای خیس به او نگاه کرد.
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
— مینی...
مینی فوراً ساکت شد.
تهیونگ صدایش گرفته بود.
— دیگه عذرخواهی نکن.
مینی لبش لرزید.
— ولی...
— گفتم دیگه عذرخواهی نکن.
این بار صدای تهیونگ آرام بود، نه خشمگین.
چند لحظه بعد، نگاهش را به صورت مینی دوخت و گفت:
— من باید از تو عذرخواهی کنم.
مینی با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد.
— کاری که اون روز کردم... درست نبود.
مینی دوباره اشکش سرازیر شد.
تهیونگ آرامتر ادامه داد:
— تو مقصر نبودی.
مینی چیزی نگفت.
فقط با چشمهای خیس نگاهش کرد.
تهیونگ دستش را جلو آورد، اما وسط راه مکث کرد.
— مینی...
مینی آرام گفت:
— جانم؟
تهیونگ برای چند ثانیه به دست خودش نگاه کرد.
— میتونم بغلت کنم؟
مینی لبهای لرزانش را جمع کرد و آرام سر تکان داد.
— آره...
تهیونگ با احتیاط نزدیک شد و او را در آغوش گرفت.
مینی همان لحظه سرش را روی سینهی او گذاشت و دوباره گریه کرد.
اما این بار تهیونگ دستش را آرام پشت سرش گذاشت و زیر لب گفت:
— ببخشید، ماه من، جون من:)
و برای اولین بار بعد از دو روز، سکوت بینشان دیگر از جنس قهر نبود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین دیگه یکم نازو عشوه ماچو موچ آشتی لالا🌚🤣
خب درخواستی دیگه نمینویسم قراره یه فیک جدید بنویسم این چندپارتی ها حمایتاشون بره بالا و تقریبا بشه ۳۰لایک و ۲۲کامنت به بالا من فیک رو میزارم.
- ۱.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط