کجایی؟

کجایی؟
در سکوت شب، من می‌پرسم،
کجایی تو که به دلم کم است؟
ستاره‌ها می‌درخشند، اما چشمانت را ندارند،
و ماه، با تمام روشنایی‌اش، نمی‌تواند بگوید.
بادها رازهای گمشده را نجوا می‌کنند،
راه‌هایی که با هم پیمودیم، عزیزند.
خنده‌ات در سایه‌های یادها طنین‌انداز است،
و دلتنگی می‌رقصد، بافتن داستان ما.
کجایی تو که قلبم را می‌تپاند؟
در نسیم ملایمی که می‌آید و مرا در آغوش می‌گیرد.
در هر گوشه، در هر ترانه،
حضور تو را حس می‌کنم، یک توهم شیرین.
می‌دانم روزی، در جایی،
گام‌هایمان همدیگر را پیدا خواهند کرد، برای همیشه.
تا آن روز، تو را در افکارم نگه می‌دارم،
عشقی ابدی، احساسی شیرین.
دیدگاه ها (۰)

تاریکی بود و‌ نیایش آرامش بود و‌ نجواسیاهی و خواهشدلِ تنها و...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

کیانا وحدتی

_ پارت ۶ _ ☆~ ...

_ پارت ۶ _ ☆~ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط