کجایی؟
کجایی؟
در سکوت شب، من میپرسم،
کجایی تو که به دلم کم است؟
ستارهها میدرخشند، اما چشمانت را ندارند،
و ماه، با تمام روشناییاش، نمیتواند بگوید.
بادها رازهای گمشده را نجوا میکنند،
راههایی که با هم پیمودیم، عزیزند.
خندهات در سایههای یادها طنینانداز است،
و دلتنگی میرقصد، بافتن داستان ما.
کجایی تو که قلبم را میتپاند؟
در نسیم ملایمی که میآید و مرا در آغوش میگیرد.
در هر گوشه، در هر ترانه،
حضور تو را حس میکنم، یک توهم شیرین.
میدانم روزی، در جایی،
گامهایمان همدیگر را پیدا خواهند کرد، برای همیشه.
تا آن روز، تو را در افکارم نگه میدارم،
عشقی ابدی، احساسی شیرین.
در سکوت شب، من میپرسم،
کجایی تو که به دلم کم است؟
ستارهها میدرخشند، اما چشمانت را ندارند،
و ماه، با تمام روشناییاش، نمیتواند بگوید.
بادها رازهای گمشده را نجوا میکنند،
راههایی که با هم پیمودیم، عزیزند.
خندهات در سایههای یادها طنینانداز است،
و دلتنگی میرقصد، بافتن داستان ما.
کجایی تو که قلبم را میتپاند؟
در نسیم ملایمی که میآید و مرا در آغوش میگیرد.
در هر گوشه، در هر ترانه،
حضور تو را حس میکنم، یک توهم شیرین.
میدانم روزی، در جایی،
گامهایمان همدیگر را پیدا خواهند کرد، برای همیشه.
تا آن روز، تو را در افکارم نگه میدارم،
عشقی ابدی، احساسی شیرین.
- ۱.۱k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط