"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"
"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
باران دوباره شروع شده بود.
همان کافهای که اولین بار یکدیگر را دیده بودند، حالا برای هر دویشان تبدیل به جای خاصی شده بود.
جونگکوک روبهرویش نشسته بود، اما برخلاف همیشه حرف نمیزد.
کایلا پرسید:
«چته؟»
«دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«به اینکه چطور اینو بگم.»
کایلا کمی نگران شد.
«چی رو؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«از روز اولی که دیدمت، یه چیزی دربارهات توجهم رو جلب کرد.»
کایلا آرام گفت:
«چی؟»
«اینکه برای تحت تأثیر قرار دادن من تلاش نکردی.»
لبخند کوچکی زد.
«بعد کمکم متوجه شدم منتظر دیدنت میمونم.»
مکث کرد.
«منتظر پیامهات.»
مکثی دیگر.
«منتظر اینکه صدات رو بشنوم.»
کایلا چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«نمیدونم اسمش از چه روزی شد علاقه... ولی میدونم دیگه نمیتونم وانمود کنم برام فرقی نداری.»
صدای باران پشت شیشه بلندتر شد.
کایلا لبخند زد.
«بالاخره تونستی یه جواب غیر از "نمیدونم" بدی.»
جونگکوک خندید.
«خیلی تمرین کردم.»
«موفق شدی.»
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روشن شد.
«یعنی...؟»
کایلا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
«یعنی تو هم برام مهم شدی.»
جونگکوک لبخندی زد که این بار نتوانست پنهانش کند.
و برای اولین بار، هیچکدامشان از سکوت بینشان فرار نکردند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
باران دوباره شروع شده بود.
همان کافهای که اولین بار یکدیگر را دیده بودند، حالا برای هر دویشان تبدیل به جای خاصی شده بود.
جونگکوک روبهرویش نشسته بود، اما برخلاف همیشه حرف نمیزد.
کایلا پرسید:
«چته؟»
«دارم فکر میکنم.»
«به چی؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«به اینکه چطور اینو بگم.»
کایلا کمی نگران شد.
«چی رو؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«از روز اولی که دیدمت، یه چیزی دربارهات توجهم رو جلب کرد.»
کایلا آرام گفت:
«چی؟»
«اینکه برای تحت تأثیر قرار دادن من تلاش نکردی.»
لبخند کوچکی زد.
«بعد کمکم متوجه شدم منتظر دیدنت میمونم.»
مکث کرد.
«منتظر پیامهات.»
مکثی دیگر.
«منتظر اینکه صدات رو بشنوم.»
کایلا چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«نمیدونم اسمش از چه روزی شد علاقه... ولی میدونم دیگه نمیتونم وانمود کنم برام فرقی نداری.»
صدای باران پشت شیشه بلندتر شد.
کایلا لبخند زد.
«بالاخره تونستی یه جواب غیر از "نمیدونم" بدی.»
جونگکوک خندید.
«خیلی تمرین کردم.»
«موفق شدی.»
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روشن شد.
«یعنی...؟»
کایلا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
«یعنی تو هم برام مهم شدی.»
جونگکوک لبخندی زد که این بار نتوانست پنهانش کند.
و برای اولین بار، هیچکدامشان از سکوت بینشان فرار نکردند.
- ۵۶۳
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط