𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
یونا دیگر از یونگی نمیترسید.
با او حرف میزد.
سر به سرش میگذاشت.
گاهی حتی وسط جلسههای سلطنتی برایش یادداشت میفرستاد.
«خسته شدی؟»
یونگی جواب میداد:
«بله.»
یونا:
«پس بیا بریم باغ.»
یونگی:
«جلسه دارم.»
یونا:
«پس بعدش.»
و عجیب اینکه پادشاه همیشه بعد از جلسه به باغ میآمد.
کمکم مردم قصر متوجه تغییر شدند.
پادشاهی که قبلاً لبخند نمیزد...
حالا برای یک نفر لبخند میزد.
یک شب یونا در اتاقش مشغول نقاشی بود.
یونگی وارد شد.
چند لحظه به نقاشی نگاه کرد.
«این چیه؟»
یونا گفت:
«شما.»
یونگی نزدیکتر شد.
«من اینقدر جدیام؟»
«بله.»
«و این؟»
«لبخند شما.»
یونگی مکث کرد.
«من که لبخند نمیزنم.»
یونا خندید.
«الان زدید.»
یونگی آهسته گفت:
«از وقتی تو وارد قصر شدی... خیلی چیزها تغییر کرده.»
یونا نگاهش کرد.
و قلبش برای اولین بار به خاطر پادشاه تندتر زد.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
یونا دیگر از یونگی نمیترسید.
با او حرف میزد.
سر به سرش میگذاشت.
گاهی حتی وسط جلسههای سلطنتی برایش یادداشت میفرستاد.
«خسته شدی؟»
یونگی جواب میداد:
«بله.»
یونا:
«پس بیا بریم باغ.»
یونگی:
«جلسه دارم.»
یونا:
«پس بعدش.»
و عجیب اینکه پادشاه همیشه بعد از جلسه به باغ میآمد.
کمکم مردم قصر متوجه تغییر شدند.
پادشاهی که قبلاً لبخند نمیزد...
حالا برای یک نفر لبخند میزد.
یک شب یونا در اتاقش مشغول نقاشی بود.
یونگی وارد شد.
چند لحظه به نقاشی نگاه کرد.
«این چیه؟»
یونا گفت:
«شما.»
یونگی نزدیکتر شد.
«من اینقدر جدیام؟»
«بله.»
«و این؟»
«لبخند شما.»
یونگی مکث کرد.
«من که لبخند نمیزنم.»
یونا خندید.
«الان زدید.»
یونگی آهسته گفت:
«از وقتی تو وارد قصر شدی... خیلی چیزها تغییر کرده.»
یونا نگاهش کرد.
و قلبش برای اولین بار به خاطر پادشاه تندتر زد.
- ۴۰۲
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط