ابلیس
part 183
******دوسال بعد*****
با چشمایی مظلوم بهش زل زده بود و رد اشک هاش رو گونه هاش دیده میشد
" بابا...بابامو میخوام! "
" هیش ساکت نمیتونن الان بیان "
" ولی من صدای بابا رو از بیرون شنیدم "
در باز شد و دختر سمت پدرش دوید و پدرش با آغوش باز ازش استقبال کرد.
_ دخترم؟ چیشده پرنسس چرا گریه کردی؟
" بابا اینا نمیزارن من پیشت باشم "
دازای نگاه سردی به دو مامور دست آموز خودش انداخت و بعد با صدایی سرد و دلهره آور دستورانه گفت
_ شرشونو کم کن...!
از اتاق همراه دختر بیرون رفت و یه پتو گرفت و دور دختر تو بغلش پیچید
" بابایی "
_ بیرون سرده بهتره اینو دورت داشته باشی تا سرما نخوری
دختر کوچولو خودشو تو بغل پدرش مچاله کرد و به ابهت پدرش خیره شد...بابای اون قطعا بهترین بابای دنیا بود! و اون دختر قطعا عاشق باباش بود!
سوار ماشین شد و روی پای دازای نشست و سرشو به سینه ی دازای تکیه داد و با صدای کودکانه و بامزه اش گفت
" بابایی...من کی میتونم چویا سان رو ببینم؟ "
_ فعلا زوده...داداشت هم منتظر دیدن خواهرشه
موهای بلندش رو نوازش کرد و بوسه ای روشون کاشت که راننده ایستاد و گفت
" آقا...رسیدیم "
در ماشین باز شد و دازای همراه با دخترش پیاده شد و به سمت خونه حرکت کرد...خونه نه ساده بود و نه مثل عمارتش بود. اما زیبا بود.
دختر دستشو دور گردن پدرش پیچید و سرشو رو شونه پدرش گذاشت
" بابایی من میترسم! "
دازای بوسه ای رو دستش گذاشت و گفت
_ تا وقتی من هستم جای ترسی نیست پرنسس
وارد خونه شد و خوشحال بود که دخترش به اطراف دید نداره. صدا خفه کن رو به تفنگش بست و به هر کی که در اون خونه قرار داشت با بی رحمی شلیک کرد...از کودکش تا سن سال دار...
دختر کوچولو خواست به اطراف نگاه کنه که دازای گفت
_ نه ائویی...نگاه نکن دخترم
" چشم "
وارد اتاق شد و ائویی رو داخل اتاق برد
_ از این به بعد با عمو لوکا اینجا زندگی میکنی...عمو رو اذیت نکن خب؟
" بابایی نرو...خواهش میکنم نرو "
_ میام بهت سر میزنم...دختر خوبی باش
" بابایی...! "
پیشونی دخترشو طولانی بوسید
_ جانم دخترم
" زود میای؟ دفعه پیش خیلی طول کشید تا بیای پیشم "
_ زود میام...قول میدم
دختر نگاه سبز رنگشو به دازای داد و سری تکون داد
" پس ائویی منتظر باباییش میمونه "
_ افرین پرنسس...هر چی نیاز داشتی به لوکا بگو خب؟
" چشم باباجون "
دازای لبخند زد و موهاشو نوازش کرد که ائویی با معصومیت لب زد
" میشه تا وقتی میخوابم پیشم بمونی؟ "
_ حتما...هر چی شما بگی
روی تخت نشست و دوباره گفت
_ اول برو لباستو عوض کن و مسواک یادت نره
ائویی پتو رو کنار زد و سریع از رو تخت بلند شد و سمت لباسایی که پدرش آماده کرده بود رفت و یه لباس خواب با طرح خرس پوشید و بعد از مسواک روی تخت دراز کشید و دازای کتش رو در آورد و کنار دخترش دراز کشید و همون طور که موهاشو نوازش میکرد یه شعر رو زیر لب زمزمه میکرد که دختر با علاقه بهش گوش میکرد...
مدتی گذشت و چشمای ائویی گرم شد و وقتی خوابش سنگین شد دازای لبخندی به ظاهر معصومش زد و پیشونیش رو بوسید و از رو تخت بلند شد...باید به جنازه های پایین رسیدگی میکرد...نباید ائویی متوجه میشد وگرنه مجبور بود پرنسسش رو به یه خواب ابدی دعوت کنه!
کت رو برداشت که همون لحظه در باز شد و دازای با جدیت انگشتش رو جلوی لبش به علامت سکوت گرفت و کت رو روی شونه هاش انداخت و اسلحه اش رو پر کرد و از اتاق بیرون رفت و درو بست و دست به جیب ایستاد و با بی حسی و سردی گفت
_ بگو
لوکا آب دهنشو با صدا قورت داد.
" کریس بازم مشکل درست کرده "
دازای تک خنده ای کرد و راهشو به مخالف کج کرد
_ مهم نیست...آرامش ائویی اولویته...اون اشغالای روی زمین رو دور بریز
" چ...چشم "
سوار ماشین مشکی رنگش شد و برای آخرین بار به خونه خیره شد...بعد از سه ماه به دیدن دخترش اومده بود و حالا مجبور بود زود بره...چقدر تلخ!
.......................................
_ حرف بزن!
مرد با ظاهری خونی بهش خیره بود
" من...من چیزی نمیدونم "
زنی که جلوش با زنجیر بسته شده بود رو کشید که زن مجبور شد سمت دازای یک قدم برداره
_ یا میگی انبار رو کی آتیش زده یا باید با این بانو خداحافظی کنی
مرد سرشو به دو طرف تکون داد در عین حال که داشت گریه میکرد.
" به زنم رحم کن...م...ما بچه داریم...باور کن نمیدونم...نمیدونم! "
دازای لبخند بیمارگونه ای زد و تو یه حرکت به سر زن شلیک کرد که جنازه اش با چشمای باز روی زمین افتاد و خونش به صورت مرد و دازای پاچید.
_ عیبی نداره...بچت رو هم میفرستم پیش مادرش
________________________________________________________
ادامه دارد...
******دوسال بعد*****
با چشمایی مظلوم بهش زل زده بود و رد اشک هاش رو گونه هاش دیده میشد
" بابا...بابامو میخوام! "
" هیش ساکت نمیتونن الان بیان "
" ولی من صدای بابا رو از بیرون شنیدم "
در باز شد و دختر سمت پدرش دوید و پدرش با آغوش باز ازش استقبال کرد.
_ دخترم؟ چیشده پرنسس چرا گریه کردی؟
" بابا اینا نمیزارن من پیشت باشم "
دازای نگاه سردی به دو مامور دست آموز خودش انداخت و بعد با صدایی سرد و دلهره آور دستورانه گفت
_ شرشونو کم کن...!
از اتاق همراه دختر بیرون رفت و یه پتو گرفت و دور دختر تو بغلش پیچید
" بابایی "
_ بیرون سرده بهتره اینو دورت داشته باشی تا سرما نخوری
دختر کوچولو خودشو تو بغل پدرش مچاله کرد و به ابهت پدرش خیره شد...بابای اون قطعا بهترین بابای دنیا بود! و اون دختر قطعا عاشق باباش بود!
سوار ماشین شد و روی پای دازای نشست و سرشو به سینه ی دازای تکیه داد و با صدای کودکانه و بامزه اش گفت
" بابایی...من کی میتونم چویا سان رو ببینم؟ "
_ فعلا زوده...داداشت هم منتظر دیدن خواهرشه
موهای بلندش رو نوازش کرد و بوسه ای روشون کاشت که راننده ایستاد و گفت
" آقا...رسیدیم "
در ماشین باز شد و دازای همراه با دخترش پیاده شد و به سمت خونه حرکت کرد...خونه نه ساده بود و نه مثل عمارتش بود. اما زیبا بود.
دختر دستشو دور گردن پدرش پیچید و سرشو رو شونه پدرش گذاشت
" بابایی من میترسم! "
دازای بوسه ای رو دستش گذاشت و گفت
_ تا وقتی من هستم جای ترسی نیست پرنسس
وارد خونه شد و خوشحال بود که دخترش به اطراف دید نداره. صدا خفه کن رو به تفنگش بست و به هر کی که در اون خونه قرار داشت با بی رحمی شلیک کرد...از کودکش تا سن سال دار...
دختر کوچولو خواست به اطراف نگاه کنه که دازای گفت
_ نه ائویی...نگاه نکن دخترم
" چشم "
وارد اتاق شد و ائویی رو داخل اتاق برد
_ از این به بعد با عمو لوکا اینجا زندگی میکنی...عمو رو اذیت نکن خب؟
" بابایی نرو...خواهش میکنم نرو "
_ میام بهت سر میزنم...دختر خوبی باش
" بابایی...! "
پیشونی دخترشو طولانی بوسید
_ جانم دخترم
" زود میای؟ دفعه پیش خیلی طول کشید تا بیای پیشم "
_ زود میام...قول میدم
دختر نگاه سبز رنگشو به دازای داد و سری تکون داد
" پس ائویی منتظر باباییش میمونه "
_ افرین پرنسس...هر چی نیاز داشتی به لوکا بگو خب؟
" چشم باباجون "
دازای لبخند زد و موهاشو نوازش کرد که ائویی با معصومیت لب زد
" میشه تا وقتی میخوابم پیشم بمونی؟ "
_ حتما...هر چی شما بگی
روی تخت نشست و دوباره گفت
_ اول برو لباستو عوض کن و مسواک یادت نره
ائویی پتو رو کنار زد و سریع از رو تخت بلند شد و سمت لباسایی که پدرش آماده کرده بود رفت و یه لباس خواب با طرح خرس پوشید و بعد از مسواک روی تخت دراز کشید و دازای کتش رو در آورد و کنار دخترش دراز کشید و همون طور که موهاشو نوازش میکرد یه شعر رو زیر لب زمزمه میکرد که دختر با علاقه بهش گوش میکرد...
مدتی گذشت و چشمای ائویی گرم شد و وقتی خوابش سنگین شد دازای لبخندی به ظاهر معصومش زد و پیشونیش رو بوسید و از رو تخت بلند شد...باید به جنازه های پایین رسیدگی میکرد...نباید ائویی متوجه میشد وگرنه مجبور بود پرنسسش رو به یه خواب ابدی دعوت کنه!
کت رو برداشت که همون لحظه در باز شد و دازای با جدیت انگشتش رو جلوی لبش به علامت سکوت گرفت و کت رو روی شونه هاش انداخت و اسلحه اش رو پر کرد و از اتاق بیرون رفت و درو بست و دست به جیب ایستاد و با بی حسی و سردی گفت
_ بگو
لوکا آب دهنشو با صدا قورت داد.
" کریس بازم مشکل درست کرده "
دازای تک خنده ای کرد و راهشو به مخالف کج کرد
_ مهم نیست...آرامش ائویی اولویته...اون اشغالای روی زمین رو دور بریز
" چ...چشم "
سوار ماشین مشکی رنگش شد و برای آخرین بار به خونه خیره شد...بعد از سه ماه به دیدن دخترش اومده بود و حالا مجبور بود زود بره...چقدر تلخ!
.......................................
_ حرف بزن!
مرد با ظاهری خونی بهش خیره بود
" من...من چیزی نمیدونم "
زنی که جلوش با زنجیر بسته شده بود رو کشید که زن مجبور شد سمت دازای یک قدم برداره
_ یا میگی انبار رو کی آتیش زده یا باید با این بانو خداحافظی کنی
مرد سرشو به دو طرف تکون داد در عین حال که داشت گریه میکرد.
" به زنم رحم کن...م...ما بچه داریم...باور کن نمیدونم...نمیدونم! "
دازای لبخند بیمارگونه ای زد و تو یه حرکت به سر زن شلیک کرد که جنازه اش با چشمای باز روی زمین افتاد و خونش به صورت مرد و دازای پاچید.
_ عیبی نداره...بچت رو هم میفرستم پیش مادرش
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۰۷
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط