{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶

وسوسه عشق🥀

اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز من و دازای .

اکوتاگاوا جلوم زانو‌ زد به وعضیتم نگاه کرد ، بلند شد پرنسسی بغلم کرد . بوی الفای خودش رو‌ پخش کرد . با راشومون در رو باز کرد و رفت بیرون .

نمیدونست کجا ببرتم . که دازای گفت :
_میتونی ببریش خونت یا خونش .

اکوتاگاوا مثل همیشه با جدیت به حرف دازای گوش داد و به سمت خونش رفت .

*نیم ساعت بعد *

ددر خونش رو‌ باز کرد . تموم توانم رو جمع کردم و اروم زدم رو سینش .نفس نفس‌ میزدم بهش گفتم :

+خیلی بدی . همش تقسیر توعه .

گذاشتم رو تخت .

*بقیش تو کامنت هاس *

*گذارش کنید پارتون میکنم 😊*
دیدگاه ها (۶)

وسوسه عشق#𝓟𝓪𝓻𝓽_۳ارادم رو جمع کردم و شروع کردم از نوک تیز شمش...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

دختر ماه و پسر خورشید پارت سوم

عشق بی رحم

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط