{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت ۱۷ | دیر رسیدن

صدای جیغ نِلا هنوز در راهرو پیچیده بود.

لی نِلا

«تهیونگگگگگ»

تهیونگ که پایین سالن نشسته بود، همان لحظه از فکر بیرون آمد.

مینهو و آنا هم میخکوب شدند.

مینهو با ترس از جا بلند شد.

پارک مینهو

«نِلا بود!»

رنگ از صورت آنا پرید.

جانگ آنا

«نِلا...؟»

اما تهیونگ دیگر چیزی نمی‌شنید.

موجی از ترس و عصبانیت هم‌زمان در وجودش پیچید.

با سرعت از جا بلند شد و به سمت راه‌پله دوید.

کیم تهیونگ

«فاک!»

پله‌ها را دوتا یکی بالا رفت.

صدای نِلا از یکی از اتاق‌ها می‌آمد.

تهیونگ بدون مکث خودش را به در رساند و آن را با شدت باز کرد.

صحنه‌ای که دید، باعث شد خونش به جوش بیاید.

نِلا گوشه‌ی اتاق ایستاده بود و الکساندر راهش را بسته بود و می‌خواست به زور به او نزدیک شود.

تهیونگ حتی یک لحظه هم فکر نکرد.

جلو رفت، الکساندر را گرفت و با شدت از نِلا دورش کرد.

کیم تهیونگ

«حرومزادهه!»

الکساندر سعی کرد خودش را توجیه کند.

الکساندر لوران

«صبر کن، سوءتفاهم شده—»

تهیونگ اجازه نداد جمله‌اش تمام شود.

با عصبانیت او را به عقب هل داد و چند ضربه به او زد.

مینهو و آنا هم همان لحظه به اتاق رسیدند.

آنا مستقیم سمت نِلا رفت.

جانگ آنا

«نِلا!»

نِلا به‌شدت می‌لرزید.

مینهو سریع او را از آنجا دور کرد.

پارک مینهو

«آنا، نِلا رو ببر بیرون. برو تو ماشین.»

آنا دست نِلا را گرفت.

جانگ آنا

«بیا... بیا بریم.»

نِلا با قدم‌های لرزان همراهش شد.

مینهو برگشت داخل اتاق.

تهیونگ هنوز خشمگین بود و می‌خواست دوباره سمت الکساندر برود.

مینهو با تمام توان جلویش را گرفت.

پارک مینهو

«تهیونگ! بسه! بیا بیرون!»

کیم تهیونگ

«ولم کن!»

پارک مینهو

«اگه همین‌جا بمونی، اوضاع بدتر می‌شه! بیا!»

مینهو بالاخره توانست او را از اتاق بیرون بکشد.

قبل از اینکه بروند، رو به الکساندر برگشت.

پارک مینهو

«فکر کردی می‌تونی با یکی از کارکنای ما این‌طوری رفتار کنی؟»

الکساندر چیزی نگفت.

مینهو همراه تهیونگ پایین رفت.


---

چند دقیقه بعد، هر چهار نفر داخل ماشین بودند.

آنا کنار نِلا نشسته بود و دستش را گرفته بود.

مینهو پشت فرمان بود.

تهیونگ چند لحظه بیرون ماشین ایستاد.

نفس‌هایش هنوز سنگین بود.

بعد در را باز کرد و کنار نِلا نشست.

اولین کاری که کرد این بود که با دقت نگاهش کرد.

صورتش.

دست‌هایش.

شانه‌هایش.

هرجایی که می‌توانست بررسی کرد که آسیب ندیده باشد.

کیم تهیونگ

«جایی درد می‌کنه؟»

نِلا سرش را تکان داد.

اشک هنوز روی صورتش بود.

لی نِلا

«نه...»

تهیونگ دوباره پرسید.

کیم تهیونگ

«مطمئنی؟»

نِلا لبش را گاز گرفت و بالاخره با صدایی لرزان گفت:

لی نِلا

«ته... من خیلی ترسیده بودم.»

چشم‌های تهیونگ برای لحظه‌ای بسته شد.

اما این بار نه از عصبانیت...

از اینکه نِلا سالم بود.

آنا اشک‌های خودش را پاک کرد.

جانگ آنا

«تموم شد نِلا... دیگه تموم شد.»

مینهو هم از آینه به آنها نگاه کرد.

پارک مینهو

«دیر رسیدیم... ولی رسیدیم. الان دیگه کنار مایی.»

نِلا چند نفس عمیق کشید.

تهیونگ آرام گفت:

کیم تهیونگ

«می‌خوام بدونم چی شد.»

نِلا سرش را پایین انداخت.

کیم تهیونگ

«هرچی یادت میاد بگو. عجله نکن.»

نِلا با صدایی لرزان شروع کرد.

لی نِلا

«من... فقط پرسیدم سرویس کجاست...»

نفسش لرزید.

لی نِلا

«گفت خودش راهنماییم می‌کنه... بعد منو آورد بالا... در رو باز کرد، ولی... سرویس نبود.»

آنا دست نِلا را محکم‌تر گرفت.

لی نِلا

«گفتم اشتباه شده و می‌خوام برگردم... ولی نذاشت.»

اشک دیگری از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.

لی نِلا

«گفت از وقتی منو دیده... و شروع کرد حرف‌های عجیب زدن... بعد دستمو گرفت... من ترسیدم...»

صدایش شکست.

لی نِلا

«هرچی گفتم ولم کن، نکرد... بعد خواست بهم نزدیک بشه و من...»

نِلا دیگر نتوانست ادامه بدهد.

بغضش شکست.

تهیونگ بدون هیچ حرفی دستش را دور شانه‌های نِلا گذاشت و او را به سمت خودش کشید.

نِلا در آغوشش زد زیر گریه.

آنا دستش را جلوی دهانش گذاشت.

اشک‌های خودش هم بی‌صدا پایین می‌آمد.

مینهو چند لحظه به جاده خیره ماند و فکش را محکم کرد.

پارک مینهو

«دیگه تموم شد.»

تهیونگ آرام دستش را روی سر نِلا گذاشت.

کیم تهیونگ

«دیگه هیچ‌کس بهت نزدیک نمی‌شه.»

نِلا چیزی نگفت.

فقط گریه کرد.

بعد از چند دقیقه، مینهو ماشین را روشن کرد.

هیچ‌کس حاضر نبود دوباره به خانه‌ی الکساندر برگردد.

آن شب قرار بود جای دیگری بمانند.

چند دقیقه بعد، ماشین مقابل یک هتل متوقف شد.
و چهار نفر، خسته و شوکه، وارد هتل شدند؛ بی‌خبر از اینکه اتفاقات آن شب، قرار بود مسیر رابطه‌ی کاری‌شان را برای همیشه تغییر بدهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــ
دوتا پارت دیگه🤓🍭
دیدگاه ها (۳)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

خانوم مدیرعاملپارت آخر | پنج سال بعد... 🎂🧸پنج سال از آن روزه...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۶ | خانه‌ی الکساندربعد از ساعت‌ها رانندگ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۰ | مهمان‌های فرانسوییک ساعت از شروع کار...

خانوم مدیرعاملپارت دوم | صبحی جدیدساعت شش و نیم صبح.زنگ خانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط