{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۱

پارت ۴۱
تهیونگ چند دقیقه بود از دور به لینا نگاه می‌کرد.
هر بار که آن پسر نزدیکش می‌شد، عصبانیتش بیشتر می‌شد.
بالاخره طاقت نیاورد و با قدم‌های تند به سمت لینا رفت.
ـ لینا، بیا.
لینا برگشت.
ـ کجا؟
ـ بریم.
ـ من هنوز با سوفیا هستم.
ـ گفتم بیا!
ـ و منم گفتم نمیام!
تهیونگ از شدت عصبانیت کنترلش رو از دست داد و بازوی لینا رو گرفت و چند قدم با خودش کشید.
لینا با شوک گفت:
ـ تهیونگ! ولم کن!
همین که ترس رو توی صدای لینا شنید، ایستاد.
دستش رو رها کرد.
چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
ـ من...
لینا دستش رو گرفت و با ناراحتی گفت:
ـ دیوونه شدی؟!
تهیونگ نفسش رو با عصبانیت بیرون داد.
ـ بیا بریم خونه. اینجا نمی‌تونم باهات حرف بزنم.
لینا هنوز ناراحت بود، اما بعد از چند لحظه قبول کرد.
داخل ماشین، سکوت سنگینی حاکم بود.
تهیونگ با فک منقبض رانندگی می‌کرد.
بالاخره گفت:
ـ چرا با اون پسر حرف می‌زدی؟
لینا با عصبانیت جواب داد:
ـ چون دوست داشتم!
ـ جلوی من؟
ـ مگه تو کی هستی؟!
تهیونگ محکم ترمز کرد و ماشین رو کنار خیابون نگه داشت.
ـ من فقط نمی‌تونم ببینم هر کسی دور تو می‌چرخه!
ـ این مشکل توئه، نه من!
ـ می‌دونم!
صدای تهیونگ بالا رفت.
ـ ولی تو اصلاً نمی‌فهمی من چه حسی دارم!
لینا که از شدت فشار و عصبانیت چشم‌هاش پر از اشک شده بود، گفت:
ـ چون هیچ‌وقت درست حرف نمی‌زنی!
تهیونگ ساکت شد.
لینا اشک‌هاش رو پاک کرد.
ـ من ازت ترسیدم...
همین جمله کافی بود.
تمام خشم تهیونگ فروکش کرد.
به دست خودش نگاه کرد و چهره‌اش درهم رفت.
ـ لعنتی...
چند لحظه سکوت کرد.
ـ من نمی‌خواستم بترسونمت.
لینا چیزی نگفت.
تهیونگ با صدای آرام‌تری گفت:
ـ ببخشید.
چشم‌های لینا هنوز خیس بود.
ـ خیلی عصبانی بودم و کنترل خودمو از دست دادم. ولی این دلیل نمی‌شه با تو اون‌طوری رفتار کنم.
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
ـ واقعاً متأسفم.
وقتی دید لینا هنوز گریه می‌کنه، آرام پرسید:
ـ می‌تونم بغلت کنم؟
لینا بعد از چند ثانیه سکوت، خیلی آرام سرش رو تکون داد.
تهیونگ با احتیاط بغلش کرد.
ـ ببخشید، لینا...
لینا چیزی نگفت.
فقط اشک می‌ریخت.
و تهیونگ برای اولین بار فهمید که حسادتش هرچقدر شدید باشد، نباید باعث شود کسی که برایش مهم شده از او بترسد.
دیدگاه ها (۲)

فیک : بین راندها

مهمونی پارت ۶۰

چندپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط