×قسمت ششم×پارت سه
×قسمت ششم×پارت سه
بعد اون حرفا که اونجارو ترک کردم هرکی میدیدم و توی مراسم خاکسپاری بود میگفت دخترت بعد از اینکه باهات حرف زد مرد وزنده شد
نمیدونستم حرفای من انقد بهش اسیب میزنه
فقط دلم میخواست اون روز یه جوری خودمو خالی کنم
نمیتونستم تویی که ثمره زندگی عزیز ترین دخترمی،که تنها پسرمی تو بغل بابات ببینم
وقتی دیدم مرد میدونستم مهتاب به اندازه کافی داره زجر میکشه
ولی یه چیزی قلقلکم میداد که بیام و اینارو بهش بگم
شاید حسودی
میدونم کارم اشتباه بود
ولی نمیدونم اون حرفا از کجا اومد
داشتم با دقت به حرفاش گوش میکردم و لحظه لحظه ازش متنفر تر از قبل میشدم و پشیمون تراز قبل که چرا اومدم اینجا
اون ادم نبود
یه روانی بود
که تونسته بود با دخترش همچین کاریو بکنه
خدمت کار ظرفشربتو جلوم نگه داشت و من از بس تشنم بود به ناچار به خودم اجازه دادم شربت کسی که زندگیمو تباه کرده بخورم
حالا نه اینکه شاهرخ خان با این ابهتش رفته پیشبند انداخته وایساده پشت گاز شربت هم زده
والا به خدا
یه قورت از شربتشو خورد و به تعریف کردن جنایت قتل احساس من و خانوادم ادامه داد:بعد اون روزا..کم کم داشتم از کارم در حد مرگپشیمون میشدم
حالا که میدیدم کسی نیس تا مواظبتون باشه گفتم ناصر بیاد پیشتون
یه مدت اونجا بود که فهمیدم خیال داره گندکاری دراره
واسه همین گفتم با مهتاب ازدواج کنن
میدونم در حقش ظلم کردم
میدونم یه حیوونم در حق بچش همچین کاری نمیکنه
ولی مهتاب بلایی سرم اورد که پست تر از یه حیوون شدم
گفتم مهتاب بیاد اینجا وناصرم صدا کردم
مهتاب راضی نمیشد
گفتم اگه بخوای بری حلالت نمیکنم
فقط همینو نگفتم
گفتم که خونه ای که توش زندگی میکنیدمسهم منه
اخه میدونی که
بابات که تصادف کرد همه داراییتونودادید خسارت ماشین مقابلتصادفتون
بعدم از صدقهسر من اومدین تواون خونه
گفتم به مهتاب که توروازش میگیرم
به بی رحمیام عادت کرده بود
براش عادی شده بود که پدرش
اونی که موهاشو نوازش میکرد سیاهبختش کنه
نشست کنارناصروو عقدشون کردم و مهتاب با هق هق بله رو گفت
خدا شاهده دلم کباب میشد ازگریه هاش
ولی سنگ شده بودم
دیگه جداً تحمل نکردنی بودم
تا خود الان که ازمخبری ندارید در حالی که مناز اب خوردنتونم با خبرم
میدونم با ناصر گلاویز شدی
میدونم کار پیدا کردی
میدونم با این خانواده چی بود..اهان...با همین سامان و ویدا خیلی نزدیکی
میدونم تو بیمارستاناروحیه میدی
همه چیو میدونم
تو این چندسال خیلی زجر کشیدم
خیلی عذاب کشیدم
شاید تقاص بلایی بود کع سر مهتاب اوردم
ولی...ایمان
فک میکنی بتونی یه روز ببخشیم!؟
چشماماز حدقه در اومده بود
نمیتونستم باور کنم
این همون شاهرخه؟؟نمیتونم باور کنم
که این همون ادم دیو صفته
ولی حالا پشیمونه.نمیدونستم چی باید بگم
فقط یه چیزیتو ذهنم بود
بابا
یادمه میگفت:ایمانه بابا
هیچ وقت نزار از کسی تودلت تنفر بسازی که تبدیل به انتقام بشه
همرو دوست داشته باش
حتی اگه دوست ندارن
بزار دلتمثه اب زلال و پاکباشه
بابا
بابای خوبم
چقد سختی کشیده بود
نمیدونستم چیکار کنم
به شاهرخ نگاه کردم
پشیمونی بین ریشاش گم شده بود
ولی هنوزم میشد تشخیصش داد
یه دل میگفت ایمان خودت باش
همونی که مهربونیش خیلی بهش زده
ولی یه دل دیگه میگفت:نه ایمان
بزار زجر بکشه
همون زجرایی که شماکشیدین
چقد این مدت تصمیمای بزرگ گرفتم
درست مثل امروز
من تصمیممو گرفتم
رفتم سمت شاهرخ خان که سرشوخم کردهبود
جلوشزانو زدم و دستشو بوسیدم
با چشمای اشکی گفتم:تا الان کجا بودی بابابزرگه بده من!؟
بابا بزرگچشماش اشکی شد
سرمو بغل کرد واروم لرزید
دلمگرفت
کاش بابامم بود
شایداگه بود خوشبختی بیشتر بهمون چشمکمیزد
بعد اون حرفا که اونجارو ترک کردم هرکی میدیدم و توی مراسم خاکسپاری بود میگفت دخترت بعد از اینکه باهات حرف زد مرد وزنده شد
نمیدونستم حرفای من انقد بهش اسیب میزنه
فقط دلم میخواست اون روز یه جوری خودمو خالی کنم
نمیتونستم تویی که ثمره زندگی عزیز ترین دخترمی،که تنها پسرمی تو بغل بابات ببینم
وقتی دیدم مرد میدونستم مهتاب به اندازه کافی داره زجر میکشه
ولی یه چیزی قلقلکم میداد که بیام و اینارو بهش بگم
شاید حسودی
میدونم کارم اشتباه بود
ولی نمیدونم اون حرفا از کجا اومد
داشتم با دقت به حرفاش گوش میکردم و لحظه لحظه ازش متنفر تر از قبل میشدم و پشیمون تراز قبل که چرا اومدم اینجا
اون ادم نبود
یه روانی بود
که تونسته بود با دخترش همچین کاریو بکنه
خدمت کار ظرفشربتو جلوم نگه داشت و من از بس تشنم بود به ناچار به خودم اجازه دادم شربت کسی که زندگیمو تباه کرده بخورم
حالا نه اینکه شاهرخ خان با این ابهتش رفته پیشبند انداخته وایساده پشت گاز شربت هم زده
والا به خدا
یه قورت از شربتشو خورد و به تعریف کردن جنایت قتل احساس من و خانوادم ادامه داد:بعد اون روزا..کم کم داشتم از کارم در حد مرگپشیمون میشدم
حالا که میدیدم کسی نیس تا مواظبتون باشه گفتم ناصر بیاد پیشتون
یه مدت اونجا بود که فهمیدم خیال داره گندکاری دراره
واسه همین گفتم با مهتاب ازدواج کنن
میدونم در حقش ظلم کردم
میدونم یه حیوونم در حق بچش همچین کاری نمیکنه
ولی مهتاب بلایی سرم اورد که پست تر از یه حیوون شدم
گفتم مهتاب بیاد اینجا وناصرم صدا کردم
مهتاب راضی نمیشد
گفتم اگه بخوای بری حلالت نمیکنم
فقط همینو نگفتم
گفتم که خونه ای که توش زندگی میکنیدمسهم منه
اخه میدونی که
بابات که تصادف کرد همه داراییتونودادید خسارت ماشین مقابلتصادفتون
بعدم از صدقهسر من اومدین تواون خونه
گفتم به مهتاب که توروازش میگیرم
به بی رحمیام عادت کرده بود
براش عادی شده بود که پدرش
اونی که موهاشو نوازش میکرد سیاهبختش کنه
نشست کنارناصروو عقدشون کردم و مهتاب با هق هق بله رو گفت
خدا شاهده دلم کباب میشد ازگریه هاش
ولی سنگ شده بودم
دیگه جداً تحمل نکردنی بودم
تا خود الان که ازمخبری ندارید در حالی که مناز اب خوردنتونم با خبرم
میدونم با ناصر گلاویز شدی
میدونم کار پیدا کردی
میدونم با این خانواده چی بود..اهان...با همین سامان و ویدا خیلی نزدیکی
میدونم تو بیمارستاناروحیه میدی
همه چیو میدونم
تو این چندسال خیلی زجر کشیدم
خیلی عذاب کشیدم
شاید تقاص بلایی بود کع سر مهتاب اوردم
ولی...ایمان
فک میکنی بتونی یه روز ببخشیم!؟
چشماماز حدقه در اومده بود
نمیتونستم باور کنم
این همون شاهرخه؟؟نمیتونم باور کنم
که این همون ادم دیو صفته
ولی حالا پشیمونه.نمیدونستم چی باید بگم
فقط یه چیزیتو ذهنم بود
بابا
یادمه میگفت:ایمانه بابا
هیچ وقت نزار از کسی تودلت تنفر بسازی که تبدیل به انتقام بشه
همرو دوست داشته باش
حتی اگه دوست ندارن
بزار دلتمثه اب زلال و پاکباشه
بابا
بابای خوبم
چقد سختی کشیده بود
نمیدونستم چیکار کنم
به شاهرخ نگاه کردم
پشیمونی بین ریشاش گم شده بود
ولی هنوزم میشد تشخیصش داد
یه دل میگفت ایمان خودت باش
همونی که مهربونیش خیلی بهش زده
ولی یه دل دیگه میگفت:نه ایمان
بزار زجر بکشه
همون زجرایی که شماکشیدین
چقد این مدت تصمیمای بزرگ گرفتم
درست مثل امروز
من تصمیممو گرفتم
رفتم سمت شاهرخ خان که سرشوخم کردهبود
جلوشزانو زدم و دستشو بوسیدم
با چشمای اشکی گفتم:تا الان کجا بودی بابابزرگه بده من!؟
بابا بزرگچشماش اشکی شد
سرمو بغل کرد واروم لرزید
دلمگرفت
کاش بابامم بود
شایداگه بود خوشبختی بیشتر بهمون چشمکمیزد
- ۸.۳k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط